ریشهی هندواروپایی «*(s)trenk» و «*streig» به معنای «سفت و شق، فشرده، تنگ» همان است که در زبانهای کهن اروپایی این کلمات را پدید آورده است: strandein (سْتِراندِئین: پیچاندن) و strangalan (سْترانگالان: خفه کردن) یونانی، strinctus (تنگ و سفت) و stringere (فشردن، بستن) و constringere (به هم بستن) و strangulare (خفه کردن) لاتین، sterkr (سفت، شق) و storkr (لکلک) نُردیک کهن، strecchan (کشیدن) و Strician (تور ماهیگیری) و starah (سفت و شق) و Storah (لکلک) آلمانی کهن، strotzen (پف کردن، ورم) آلمانی میانه، streccan (کشیدن) و stearc (سفت، شق، محکم) و styrne (سرسخت، سنگدل) و strutan (بیرون زدن، سیخ شدن و نمایان گشتن) انگلیسی کهن، andstaurran (استوار ماندن، سفت بودن) گُتی، constreindre (به هم بستن) و estrangler (فشردن گلو، خفه کردن) فرانسوی کهن، starc (سفت و محکم) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: anstrengen (سختگیری کردن، سخت گرفتن) و Anstrengend (آدم سختگیر، مقرراتی) و stricken ([با میل بافتنی] بافتن) و stark (سفت، شق) و starr (سرسخت، استوار) و störrig / störrisch (متعصب) و strotzen (فراوان داشتنِ چیزی) و streng (سفت، سخت) و Strauß (جنگ و دعوا، شترمرغ، دستهگل) آلمانی، stringt (سفت شدن، خشکیدن) لتونیایی، etrangler (خفه کردن) فرانسوی، sterk (صفت، شق) و strutte (پف کردن، باد کردن) دانمارکی،
در بسیاری از زبانهای اروپایی نام لکلک هم از این ریشه گرفته شده و این احتمالا به خاطر منقار بزرگ و محکم این پرنده است: struku اسلاوی کهن کلیسایی، sterkhu روسی، starkus لیتوانیایی، stork دانمارکی و سوئدی، eszterag بلغاری نمونههایی از آن هستند. sterkjok آلبانیایی به همین معنا هم از زبانهای اروپایی وامگیری شده است.
مشتقهای این ریشه در انگلیسی احتمالا برای پارسیزبانان آشناتر است: strict (سفت) و stringent (سختگیر) و strut (خودنمایانه راه رفتن؛ از ۱۵۹۰م.) و strain (سفت کردن، اواخر قرن چهاردهم م.) و constrain (اعمال فشار، از اوایل قرن چهاردهم میلادی) و stress (فشردن) و stork (لکلک، به خاطر منقارش) و strangle (فشردن گلو، خفه کردن) و stretch (کشیدن) و strait (باریکه، تنگه) و restriction (محدودیت) و district (محدوده، محله) و strength (قدرت) و strong (قوی) و stern (سرسخت) و string (تار، ریسمان) و stringer (زهکشِ کمان، از اوایل قرن پانزدهم) انگلیسی.
مفهوم «ریسمان» در زبانهای اروپایی اغلب از همین ریشه گرفته شده و streng انگلیسی کهن و دانمارکی، strengr نُردیک کهن، strenge هلندی میانه، strang آلمانی کهن و نو همه به همین معنی هستند. اسم موشک «استرینگر» که به پارسی وارد شده هم از همینجا آمده است.
در زبانهای اروپایی همین ریشه با پیشوند «pre-» کلماتی را به دست داده که از مجرای فرانسوی به صورت «پرستیژ» به پارسی هم وارد شده است. اصل این کلمه praestringere لاتین بوده به معنای «کور کردن، چشمبند زدن» که از پیشوند prae- (پیش، قبلا) و فعل stringere (فشردن و بستن) تشکیل شده است. این واژه در لاتین در کلمات praestigiae (حقهبازی، چشمبندی) و praestigious (پرکلک، حیلهگر) تعمیم معنایی پیدا کرده و از آنها prestigious (شعبدهآسا، شگفتانگیز) انگلیسی و prestige (اعتبار، شأن) فرانسوی را نتیجه داده که این آخری در پارسی وامگیری شده است.
مشتق جالب توجه دیگر این ریشه Alfdruck آلمانی است به معنای «کابوس» که از دو بخش alf (جن) و truck (فشار) گرفته شده که drucken (فشردن) هم از همین ریشه در این زبان باقی مانده است. در زبان آلمانی کهن البته کلمهی دیگری برای کابوس وجود داشته و آن mara است که در آغاز اسم نوعی هیولا بوده است، و همچنین Albtraum/ Alptraum.
در زبانهای ایرانی از ریشهی هندواروپایی «*(s)trenk» بنِ «*تْرَنک» برخاسته که یعنی «فشردن». واژگان بازمانده از این ریشه در زبانهای ایرانی به نسبت حاشیهای و کمبسامد هستند. مشهورترین نمونهها در پارسی «آذرنگ» و «آدرنگ» است به معنای غم و اندوه، و «فَدرَنگ» که چوبی کلفت بوده و با آن گازران جامهها را میبسته و میفشردهاند. معنای اولی را میتوان در شعر ابوشکور بلخی دید که میگوید:
«ز فرزند بر جان و تنْت آدرنگ تو از مهر روز و شبی چون پلنگ»
و همچنین در بیتی از منوچهری:
«آذری نو باید و می خوردنی بیآذرنگ داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد»
«فدرنگ» را هم حصیری در این بیت به کار گرفته است:
«پای بیرون منه از پایگه دعوی خویش تا نداری به در کون فراخت فدرنگ!»
جالب آن که «فَدْرَنْجَک» را به معنای کابوس داریم که با مشتقهای آلمانی از این ریشه توازی مفهومی دارد. این کلمه به همین شکل در سغدی وجود داشته و از آنجا وارد پارسی شده است. مشتق دیگر این ریشه «فِتْراک» است که شکل اولیهاش را به صورت «*اَبی-تْرْنْکَه» بازسازی کردهاند و آن تسمهایست که لگام اسب میبندند.
واژهی دیگری که حدس میزنم از اینجا آمده باشد، «تِلِنگ» است که در گویش همدانی به شکل «تِرِنْگ» هم گفته میشود. دکتر پرویز اذکائی اشاره کرده که این واژه به معنای نخی است که از دو سو کشیده شده باشد، و بر این مبنا «تِرِنْگِه» یعنی «گرفتن، آزار دادن، کسی را دست انداختن» و «تِلِنگ کسی در رفتن» یعنی «مردن، گوزیدن».
تنها در زبانهای ایرانی شرقی کلمات خویشاوند همین واژگان را میتوان یافت: atxarq (ثْرَخْتَه: به هم فشرده) اوستایی، «وترانک» (فشار دهنده، مطیع کننده) و «انتراغس» (ستمدیده، آزرده) و «وترینچ» (فشردن) و «آترَنک» (اندوه) سغدی، «تْریخْس» (مظلوم بودن) و «تْریخْتَغ» (آشفته، نگران) پارتی، «آهَلْج» (فشردن، منقبض کردن) و «هَمتْهْرَه» (فشردن) و «هَمتْهْریس» (فشرده شدن) و «تْهَرگَّه» (فشار، ستم) سکایی.
«آذرنگ» و مشتقهایش در شعر پارسی بارها در ترکیبهایی زیبا به کار گرفته شدهاند. از جمله:
فردوسی توسی: «فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ»
اسدی توسی: «به دریا نهیب و به کوه آذرنگ به گردون رسید از بس آشوب جنگ»
نظامی گنجوی: « سیه را سرخ چون کرد آذرنگی چو بالای سیاهی نیست رنگی»
مسعود سعد سلماس: «چو گوگرد زد محنتم آذرنگ که در خاکم افکند چون بادرنگ»