آذرگشنسپ


آخرین به روزرسانی:
آذرگشنسپ

         ریشه‌ی هندواروپایی «*urs» معنای «خیس و تر» را می‌رسانده و همان است که بن «*uer-s» به معنای «چکیدن» را ایجاد کرده که از آن verres (گزار) لاتین و versis (گاو) لتونیایی و veršis (گوساله) لیتوانیایی برخاسته است. 

         اما شاخه‌زایی اصلی این ریشه در زبانهای ایرانی رخ داده است. این ریشه در این شاخه به صورت «*وْرْشْنَه» در آمده و از آن «گُشن» (نر) و «گُشنی کردن» (جفتگیری) و «آذرگشسپ» مشتق شده‌اند. آتشکده‌ی مشهور «آذرگشنسپ» یعنی «آتش مقدس اسب جنگی» و نام خود را از آنجا گرفته که کیخسرو هنگام فتح آنجا نشسته بر اسب نر نیرومندش تیری مقدس بر دیوار آن انداخت و حصارش را در هم شکست و این دژ بعد از آن پرستشگاه ویژه‌ی جنگاوران و شهسواران شد که نمادشان اسب نر جنگی بود.

در زبان‌های باستانی ایرانی این واژگان از آن برخاسته‌اند: inSaraW (وَرْشْنی: قوچ) و anSaraW (وَرَشْنَه: نخل نر) اوستایی، «وْرْشَن» (مرد، نر) و «وْرْشْنَه‌بْهَه» (گاو نر، قوی) و «وْرْشْنی» (قوچ، زورمند) و «وْرْشَنَو» (بیضه) و «وْرْشَن‌اَسْوَه» (اسب نر) سانسکریت، «گوشْن» (نر) و «گوشْنَسْپ» (اسب جنگی، اسب نر) پهلوی، «وشن» (نخل نر) سغدی، «بونو» (آلت مردانه) سکایی، «اُوشَنا» (اسب نر) و «گوشْنا» (نر، مرد) سریانی و «اوشنیچیک» (نر) خوارزمی.

         در زبان‌های ایرانی زنده هم این واژگان را از این خانواده داریم: «وْشْنَسْپ» (اسب نر) و احتمالا نام «اُوشین» (مردانه) ارمنی، «وَشَن» (گاو نر) تالشی، «ویرْس» (نریان) آسی، «ووشِنْگ» (نریان) وخی، «ویرن/ ویرم» (قوچ نر) شغنی، «وِرین/ وِرْن» (قوچ نر) سریکلی، «ویرم» (قوچ نر) خوفی، «وورُم» (نریان) ونجی.

         کلمه‌ی «گشن» و مشتق‌هایش در ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده است. فردوسی به ویژه گشن را همچون صفتی برای لشکر و گاه برای درخت به کار گرفته و می‌گوید: 

«ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم             از آن لکشر گُشن بُد جای خشم»

در قرن‌های بعدی «گشن» بیش از آن که «مردانه، توفنده» را برساند، بر «جفتگیری، هماغوشی» دلالت می‌کرده است. چنان که مولانا می‌گوید:

«آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید              جان از مزه‌ی عشقش بی گُشن همی‌زاید»

نظامی هم در هفت پیکر این کلمه را به معنای عام جفتگیری به کار برده و از معنای نرینگی تهی کرده است، آنجا که می‌گوید:

«مادیانان گشن و فحل شموس                     شیرمردی جوان و هفت عروس»

سلمان ساوجی هم در داستان «جمشید و خورشید» صحنه‌ی زیبایی دارد که در آن شاهی دلباخته که هر شب در اندیشه‌ی یار بیدار بود، درست در آن شبی که وصال دست می‌دهد از سر آسودگی به خواب می‌رود و کار به کامجویی نمی‌کشد:

«شبی کامد به کارش چشم بیدار                   زدی بر دیده گفتی خواب مسمار

به پای خود چو دولت بر در آمد                   سبک خواب گرانش بر سر آمد

همه چیزی به وقت خویش باید                    که بیگه خواب نوشین خوش نیاید

نگشن آن شب گل خسرو شکفته                   چنین باشد چو باشد بخت خفته

سبک روحی نمود آن روح ثانی                   ولیکن خواب کرد آن شب گرانی»