ریشهی آریایی «*بَرْگ/ *وَرْس» به معنای «ستودن، مدح گفتن» همتایی در زبانهای اروپایی ندارد و انگار در بستر زبانهای آریایی تحول یافته باشد. مشتقهای این ریشه در زبانهای کهن ایرانی به این شکلها دیده میشود: gvrab (بَرِگ: ستودن، خوشامد گفتن) و aDxvrvb (بَرَخْذَه: عزیز، گرانبها) اوستایی، «بورْزیدَن» (ستودن) و «آرْزوگ/ آرْزوک» (آرزو) و «بورْزیشْن» (مدح، ستایش) پهلوی، «آوَرْژُوگ» (آرزو) پارتی، «آوَرْزُوگ» (آرزو) تورفانی، «آبرخسی» (شهوت، میل) و «براغس» (ستودن) سغدی، «آوریس» (آرزو، میل، کام) و «بولْج» (ستودن) و «اُرْسَه» (آرزو) سکایی
کلمهی «آرزو» به این ترتیب در اصل معنایی مثبت داشته و به همین صورت هم در زبان پارسی دلالت خود را حفظ کرده و به صورت نامی دخترانه باقی مانده است. با این حال در دین زرتشتی این کلمه به مثابه میل نامشروع و آزمندی نکوهش میشده و «آرزو» نام مادینه دیوی بوده است.
در زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی را میشناسیم: «آرزو» و «آرزومند» و «آرزو کردن» پارسي، «وَرْزین/ وَرْزون» (دوست داشتن، میل داشتن) آسی، «آرْزو» (آرزو) اردو و ترکی، «آریزو» (آرزو) خلج، «ئارْزو» (آرزو) ترکی اویغوری،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: आरज़ू (آرْزو: آرزو) هندی، আরজু (آرْزو: آرزو) بنگالی، ਆਰਜ਼ੂ (آرْزو/ آرازو: آرزو) پنجابی،
این واژه در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «پس آیین ضحاک وارونهخوی چنان بُد که چون میبُدش آرزوی»
خیام نیشابوری: « چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت»
حافظ شیرازی: « گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو مردم از این هوس ولی قدرت و اختیار کو »
مولانای بلخی: «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »