ریشهی پیشاهندواروپایی «*el/ *ole» به معنای «تا کردن، خمیدن، آرنج» با «*ank» (خم کردن) خویشاوند است، ولی در زبانهای اروپایی شاخهزایی کمتری داشته و وزن کلماتی که در زبانهای آریایی پدید آورده بیشتر است. در زبانهای کهن اروپایی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: wlenh (اولِنِه: آرنج) یونانی، ulna (آرنج) لاتین، ölnbogi (آرنج) نُردیک کهن، eln (بازو) و elnboga (آرنج، در اصل مرکب از: *elino: بازو + bugon: خم) انگلیسی کهن، elinbogo (آرنج) و Elina (ارش، استخوان بازو) آلمانی کهن، 𐌰𐌻𐌴𐌹𐌽𐌰 (آلِیْنا: وجب، ارش) گُتی، ellenboghe (آرنج) هلندی میانه، uilenn (بازو) ایرلندی کهن، elin (وجب، ارش) برتون میانه، elinou (وجب، ارش) ولش کهن، arašnīs (آرنج، ارش) پروسی کهن،
در زبانهای جدید اروپایی هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: alkūnė (آرنج) لیتوانیایی، ulna (استخوان زند زیرین بازو؛ ۱۵۴۰م.) و elbow (آرنج؛ ۱۲۰۰م.) و ell (ارش، واحد طول؛ ) انگلیسی، Ellenboge (آرنج) و Elle (ارش، استخوان زند زیرین بازو) آلمانی، elleboog (آرنج) و el (ارش، واحد طول) هلندی، uillean (بازو، چپق) و uillinn (وجب، ارش) ایرلندی، elbuck (آرنج) اسکات، albue (آرنج) دانمارکی، olnbogi (آرنج) و alin (وجب) ایسلندی، aln (وجب، واحد طول) سوئدی، elin (وجب، ارش) و olwyn (چرخ) ولش،
حدس میزنم نام حرف L (اِل) در زبانهای اروپایی هم از همینجا آمده باشد و به شباهت این حرف و خمیدگی بازو ارجاع دهد.
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*آر» تبدیل شده که همان «تا کردن، خماندن» را میرساند. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی پدید آمدهاند: anqvrA (آرِثْنَه: آرنج) و inqArArf (فْراراثْنی: ذراع، در اصل یعنی یک بازو) و hajArd -inqArArf (فْراراثْنی دْراجَهْ: به درازای یک بازو، ارش) اوستایی، अरत्नि (اَرَتْنی: آرنج) و «اَنیهْ» (بالای زانو) سانسکریت، «رَتَنی» (آرنج) پالی، 𐎠𐎼𐏁𐎴𐎡 (اَرَشْنی: واحد درازا، ارش) پارسی باستان، «آرَنْج» (آرنج) و «اَریشْن» (ارش) پهلوی، «آریشْنوگ» (آرنج) تورفانی، «آراینچ» (آرنج، ارش) سغدی، «آرنیرِه» (آرنج) سکایی، «آرینِه» (آرنج) ختنی، «ریجّ» (آرنج) و «ریتْسّ» (ذراع) خوارزمی، ողն (اُغْن: آرنج) و ողն անկանել (اُغْن آلْکانِل: دراز کشیدن، دست و پا را دراز کردن) و ողնաշար (اُغْناشار: ستون فقرات) و شاید ուլն (اولْن: گردن) و ամոլ (آمُل: یوغ، جفت) و իլ (ایل: دوک نخریسی) ارمنی کهن، «آلِه» (کف دست) تخاری الف، «آلیییِه» (کف دست) تخاری ب،
در پارسی قدیم از این ریشه واژگان زیادی داشتهایم که بسیاریشان در پارسی نو همچنان رایج ماندهاند و این نمونهها را از آن سراغ داریم: «آرنج/ آرنگ»، «آرین/ آرَت» (ذراع)، «اَرَش/ رَش/ ارشنه/ ارسنه/ ارشن» (ذراع)، «ارزَنو» (واحد طول برابر طول بازو)، «آرَزنَه» (چانه)، «وارِن» (آرنج)
در سایر زبانهای نوی ایرانی هم این واژگان را از این بن میشناسیم: «اَرِژْنُو» (ارش، واحد طول) و «هَرَژْنُو/ یَرَژْنَه» (بازو) گورانی، «اِنیشْک» (آرنج) کردی، «اِرِسْکنی» (آرنج) مازنی، «آرَزنَه» (چانه) گیلکی، «اَرْشین/ آرْشون» (ارش) ترکی، «آرَش» (ارش) طبری، «هَرْشَه/ هَریش» (ارش) و «آرونْگ» (آرنج) طبری بلوچی، «اُورینْج» (آرنج) یغنابی، «یُرْن» (آرنج) سریکلی، «آیْرین» (آرنج) و «اَیْلْمآیْرین» (ارش) آسی، «اَرَسْنَه» (ارش) و «هّرْچَنَه/ آراسْنَه» (آرنج) زازا، «آرَنْک» (آرنج) بختیاری، ող (اُغ: بازو) و ողնուղեղ (اُغْنوغِغ: ستون فقرات) و «اولْن» (آرنج) و արշին (آرْشین: ارش) و شاید ուլ (اولْن: گردن) و ամոլ (آمُل: یوغ، جفت) و իլ (ایل: دوک) ارمنی، bërryl/ ylber (آرنج) و llërë (بازو) و aršín (ارش) آلبانیایی، «رازِن» (آرنج) مونجی، оринҷ(اُورینْج: آرنج) تاجیکی، «اُورینْژ/ اُورینْج» (آرنج) وخی،
واژهی «اَرَش» که در اصل به معنای «بازو» بوده و از دوران هخامنشی به بعد به عنوان واحد طول برابر با درازای آرنج تا نوک انگشت میانی به کار گرفته شده، واحد طول بسیار رایجی در همهی فرهنگها بوده و تنها طی دو قرن اخیر به تدریج با متر جایگزین شده است. این کلمه در اغلب زبانهای اروپایی نیز وامگیری شده است: arsin لهستانی، archine فرانسوی، арши́н (اَرْشین) بلغاری و روسی و صربی-کروآتی و مقدونی، arsina فنلاندی، Arschin آلمانی، arszyn لهستانی، arsin رومانیایی، archina اسپانیایی و پرتغالی، arshin انگلیسی،
در شعر و ادب پارسی واژگان مشتق از این بن به کار گرفته میشدهاند، اما بسامد چندانی نداشتهاند و در دوران معاصر کاربردشان افزون شده است:
قطران تبریزی: «زمانی روی کرده جفت آرنج زمانی دست کرده جفت زانو»
قاآنی شیرازی: «یا زنگی حیران که نشیند برِ مهتاب یک دست به پیشانی و یک دست به آرنگ»
ایرج میرزا: «هردو کشیده سر سبزه دراز هردو زده تکیه بر آرنج ناز»
ادیبالممالک فراهانی: «یال است پشت گردن، آرنج است و آرن پهلو بود تهمتن، بالا بود درازی»