ریشهی پیشاهندواروپایی «*herg/*arg» به معنای «سفید، درخشان» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: arguron (آرْگورُن: نقره) و argos (آرْگُوس: سفید، لقب هرا، نام هیولایی صد چشم و صفت طاووس) و liqarguros (لیثارْگورُس: کانی منوکسید سرب، در اصل یعنی: سنگ سفید) و argo (آرگُو: برقآسا، خیلی سریع) و argonaut (آرْگُوناوت: ناوِ برقآسا، زورق سریع) و ‘udrarguros (هودْرْآرْگورُس: جیوه) یونانی، 𐌀𐌓𐌂𐌄𐌍𐌕𐌄𐌋𐌏𐌌 (آرْکِنْتِلُوم: نقره، پول) فالیسکی، 𐌀𐌓𐌀𐌂𐌄𐌕𐌖𐌃 (آراگِتود: نقره) اوسکی، argentum (نقره) و lythargurus (سنگ اکسید سرب) و arguere (شناساندن، روشن کردن) و argument (تبیین، توضیح) و argentaria (حسابدار، مستوفی) و argentarius (بانکدار) و argentum vivum (جیوه) لاتین، litarge (سنگ اکسید سرب) و argue (مشاجره) و argument (حجت، برهان؛ میانهی قرن سیزدهم) و argent (نقره؛ قرن یازدهم) و argentin (نقرهای) فرانسوی کهن، argat (درخشان) ایرلندی کهن، arc’hant (نقره) برتون، arsgent/ arzent (نقره، پول) لمباردی، arento (نقره، پول) پرتغالی کهن، ariento (نقره، پول) اسپانیایی کهن، argant (نقره، پول) ولش کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: و argument (حجت، برهان) و argent (نقره) و vif argent (جیوه) فرانسوی، litharge (سنگ اکسید سرب؛ اوایل قرن چهاردهم) و argue (مشاجره؛ ۱۳۰۰م.) و argument (حجت، برهان؛ اوایل قرن چهاردهم) و Argentina (آرژانتین، در اصل یعنی: سرزمین نقرهای) انگلیسی، argint (نقره) رومانیایی، argento (نقره، پول) ایتالیایی و اسپانیایی، argentu (نقره، پول) سیسیلی، argent (نقره، پول) کاتالان، airgead (نقره، پول) ایرلندی، arian (نقره، پول) ولش،
از این میان چنین واژگانی در پارسی نو وامگیری شدهاند: «آرژانتین»، «آرگونات»، «آرگوس»
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*اَرْج» تبدیل شده و چنین واژگانی را در زبانهای کهن ایرانی زاده است: (هَرْکی: سفید، درخشان) و 𒅈𒄰𒈠𒀸 (اَرْکَمّاس: ارغوان) هیتی، atazvrv (اِرِزَتَه: نقره، سفید، درخشان) و manarGana (اَنَغْرَنام: روز ۳۰ هر ماه، در اصل یعنی: روشنی بیکران) و hazvra (اَرَزَهْ: سر شب) اوستایی، 𐎠𐎼𐎭𐎫 (اَرْدَتَه: درخشان، نقره) پارسی باستان، 𒋠𒍝𒆳𒋛𒀀 (اَرْگَوانّو: ارغوان) اکدی، 𐎀𐎗𐎂𐎎𐎐 (اَرْگَمان: ارغوان) اوگاریتی،अर्जुन (اَرْجونَه: اسم مرد، یعنی سفیدپوست و درخشان) و रजत (رَجَتَه: سفید، نقرهای، عاج) و «رَجَس» (مه، تیرگی) و «راگَوَن» (رنگارنگ، ارغوانی) و (راگَه: سرخ) و «اَرْکَه» (فروغ، آتش) سانسکریت، «اَرْزیز» (نقره) و «اَرْگَوان» (ارغوان) پهلوی، «اَرْزیز» (قلع) و «اَرْزیزِن» (قلعی) تورفانی، «اَرْچیچ» (قلع) و «اَرْغَوان» سغدی، արծաթ (اَرْچات: نقره، پول) و արծաթսիրութիւն (آرْچاتْسیروتْیون: مالپرست، آزمند) و արծաթի (آرْچاتی: نقرهای، سیمین) و արծաթապատ (آرْچاتاپَت: بشقاب نقره، دارای روکش نقره، آبکاری شده) و եղրեւանի (اِرْگِوانی: ارغوان) ارمنی کهن، արճիճ (اَرْچیچ: سرب) و եղրեւանի (اِگْرِوانی: ارغوان) ارمنی میانه، «آلْجْسَتَه» (نقره) سکایی، ܐܪܓܘܢܐ (اَرْگَوانا: ارغوان) سریانی، אַרְגְּוָן (اَرْگَمَن: ارغوانی، بنفش) آرامی و عبری،
چنان که در فهرست واژگان نمایان است، پیشنهاد هرتسنبرگ را پذیرفتهام که معتقد است «ارغوان» هم از همین ریشه برخاسته و شواهد این پیشنهاد را تایید میکند.
در پارسی از این ریشه «ارزیز» (قلع) و «اَنیران» (روز ۳۰ هر ماه) و «اَرغَوان» و «اَرغوانی» زاده شده و حدسم آن است که این واژگان هم از همین بن برخاسته باشند: «ارژن» (بادام کوهی کوهی)، «ارزه» (سرو و صنوبر)، «ارجن» (درخت بادام وحشی). این کلمات را اغلب از بن مشابهی به معنای «تیره» مشتق دانستهاند. اما این با ویژگیهای درختان یاد شده همخوانی ندارد و کلمات منسوب به این دودمان همگی در این خوشهی تباری بهتر میگنجند.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: ӕрзӕ́т (اَیْرْزَیْت: نقره، پول) آسی، «اِرْگووان» (ارغوان) ترکی، «اِرْخِوان» (ارغوان) کردی، արծաթ (آرْچات: نقره، پول، سکه) و արճիճ (اَرْچیچ: سرب) و արծաթասիրություն (آرْچاتآسیروتیون: مالپرست، آزمند) و արծնել (آرْچْنِل: عاجکاری، برق انداختن فلز) ارمنی، არღავანი (اَرْغَوانی) گرجی، «زیریچ» (سرب) کردی، «اِرْجیج» (سرب، قلع) زازا، «رُصاص» (قلع) و «مَرْصوص» (قلعی، فلزی) عربی، «اَرْجیج» (قلع) سیستانی، و بنا به حدسی که زدم، «اَرْچَن» (بادام کوهی) بردسیری، «آریچُو» (درخت بادام وحشی) یدغه، «آرْچو» (بادام کوهی) بلوچی، «اَرْگان» (درخت صنوبر) گزی
در میان این واژگان «ارغوان» به زبانهای دیگر نیز راه یافته است: अर्घवान (اَرْغَوان) هندی، અરગવાની (اَرَگْوانی) گجراتی، orgován اسلواکی، јо̏ргова̄н (یُرْگُوان) صربی-کروآتی، iergovan/ iorgovan رومانیایی، orgovány مجاری،
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «چو آن کرم را بود گاه خورش ز ارزیز جوشان بُدش پرورش»
اسدی توسی: «از این کوه سنباده و زر برند هم ارزیز و پولاد و گوهر برند»
عسجدی مروزی: «زآن حقه حقه، حقهی سیماب زار از اوست
زآن تخته تخته، تختهی ارزیز زبر و زار»
حافظ شیرازی: «ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»