آشفته


آخرین به روزرسانی:
آشفته


ریشه‌ی پیشاهنداروپایی «*ksueip» به معنای «لرزاندن، جنباندن، انداختن» شاخه‌زایی کرده طیفی وسیع از واژگان‌ها را پدید آورده است. یکی از مشتق‌های آن «*(s)kewbh» است به معنای «کشتی شکسته، دربه‌در» و دیگری «*kseubh» که یعنی «لرزیدن، جنبیدن». این بن در زبان‌های کهن اروپایی این واژگان را زاده است: skufa (هل دادن، تنه زدن) و scaup/ scop (ریشخند کردن، دست انداختن) نردیک کهن، 𐌰𐍆𐍃𐌺𐌹𐌿𐌱𐌰𐌽 (آفْسْکیوبان: دور انداختن، طرد کردن) گتی، scufan (هل دادن، پرت کردن) و scofl/ sceofl (بیل) و scop (مسخره کردن) انگلیسی کهن، skuva (هل دادن) فریزی کهن، scioban (هل دادن، تنه زدن) و scuvala (بیل) و scoph (شوخی، مسخره‌بازی) و scaphan (آب را از قایق بیرون ریختن، با قاشق برداشتن) آلمانی کهن، skufla (بیل) و sceppian (آب را از قایق بیرون ریختن، با قاشق برداشتن) ساکسونی کهن، Schuffel (بیل) و schoppen (آب را از قایق بیرون ریختن، با قاشق برداشتن) و schuven (بیل زدن، هل دادن) هلندی میانه، skof (شوخی، تمسخر) دانمارکی میانه، 
در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: skubti (شتافتن، عجله داشتن) و skubinti (عجله) لیتوانیایی، skubinat (عجله کردن، شتافتن) لاتویایی، skubac (هل دادن، مزه‌ی عرق‌خوری) لهستانی، ску́бці (سْکوبْتْسی: هل دادن، بیرون کشیدن) بلاروسی، скубти́ (سْکوبْتی: هل دادن، تنه زدن) روسی و اوکراینی، shove (هل دادن، تنه زدن) و scuffle (گلاویز شدن؛ ۱۵۷۰م.) و shuffle (سرهم‌بندی کردن؛ ۱۵۳۰م.؛ پخش کردن کارت بازی؛ ۱۵۶۰م.) و shovel (بیل) و scoop (آب را از قایق بیرون ریختن، با وثیقه آزاد کردن، با قاشق برداشتن؛ میانه‌ی قرن چهاردهم) و scuff (لخ‌لخ‌ کردن، پا کشان رفتن؛ ۱۷۶۸م.) انگلیسی، schiben (هل دادن) و Schaufel (بیل) و schöpfen (آب را از قایق بیرون ریختن، با قاشق برداشتن) آلمانی، schuiven (هل دادن، تنه زدن) و Schoffel (بیل) و schepen (آب را از قایق بیرون ریختن، با قاشق برداشتن) هلندی، skovel (بیل) و skuffa (بیل زدن، هل دادن) سوئدی، jest (اطوار، حالت ریشخندآمیز) فرانسوی، skubbe (بیل زدن، هل دادن) دانمارکی، shuve (بیل زدن، هل دادن) اسکات، 
در میان این واژگان «ژست» و «اسکوپ» (گلوله‌ی بستنی) در پارسی جدید وامگیری شده‌اند.
در زبان‌های آریایی از این بن ریشه‌ی «*خْشَوب/ *خْشْوَیْپ» برخاسته که معنای «پریشان، هیجان‌زده» را می‌رساند. در زبان‌های باستانی ایرانی این کلمات را از این ریشه داشته‌ایم: apeEawSx (حْشْوَئِپَه: عقب، شیب) و tayawEaWSx (خْشْوَئِوَیَت: تاب دهنده‌ی شلاق، تازیانه‌زن) اوستایی، क्षुभ्यति (کْشوبْهیَتی: لرزیدن،‌ برآشفتن) و क्षुभ् (کْشوبْهْ: لرزش، ضربه) و क्षोभ (کْشُوبْهَه: هیجان، بی‌قراری) و क्षुभित (کْشوبْهیتَه: آشفته، آشوبزده، هراسان) و «کْشِپَنی» (فلاخن) و «کْشیپانی» (ضربه‌ی تازیانه) سانسکریت، «آشُوب» (آشوب) و «ویشوفْتَن» (آشفته شدن) و «ویشُوب» (به هم ریختن، ویران کردن) و «شِب» (جنبیدن، پریشان شدن) و «نیشِب» (نشیب) پهلوی، «ویشُوب/ ویشُووْ» (آشفته) و «آشُوبْگَریفْت» (تشویش، اضطراب) و «آشُوب» (آشوب) و «آشیفْت» (آشفته) و «شِبَهْ» (راه لغزان، مسیر باران خورده) پارتی، «شِب» (جنبیدن) و «پَذیشِب» (پریشان بودن) و «هَشیفْتَغ» (به هم ریخته) و «آشُوب‌/ آشُووْ» (آشوب) و «ویشُووْ/ ویشُوب» (به هم ریختن، ویران کردن) تورفانی، «انخشیپ» (خزیدن، لولیدن) و «خوشیپ» (تازیانه) سغدی، «آکْسووْ» (جنباندن، برانگیختن) سکایی، 
این بن در زبان پارسی برسازنده‌ی این واژگان است:‌ «آشفته»، «آشفتن»، «برآشفتن»، «آشوب»، «آشوبناک»، «دل‌آشوب»، «شهرآشوب»، «[پلوی] شِفته»، «شیب»، «نشیب»، «سراشیبی»، «کم‌شیب»، «شِفت» (کج)، «شیفتن» (بی‌قرار شده)، «شیفته»، «شیفتگی»، 
این بن در پارسی قدیم هم چنین واژگانی را زاده است: «آشیب» (آزار، اذیت)، «» «کُشوفتن» (افشاندن)، «کُشوف» (پراکندگی)، «کُشُفتن» (پریشان شدن، به هم ریختن). این واژگان اخیر از پیشوند «وی-» و بن «*شُف» تشکیل یافته‌اند که تغییر یافته‌ی «*خشوب» است. 
حدسم آن است که کلمه‌ی «کسوف» (خورگرفت) و «خسوف» (مه‌گرفت) هم از این ریشه آمده باشد. برای این دو کلمه ریشه‌های عربی «*کسف/ *خسف» به معنای «غرقه شدن» را پیشنهاد کرده‌اند. اما چنین بنی در سایر زبان‌های سامی وجود ندارد و در عربی هم مشتق‌های دیگری از آن را سراغ نداریم. یعنی ریشه‌ای جعلی است که زبانشناسان بر مبنای همین کلمات برساخته‌اند. 
در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته‌اند: «شوپ/ شوپْتَه» (خرمن کردن، کوبیدن) و «شِپ» (تازیانه) و «شیپانْک» (چوبدست چوپانان) و «شِپ» (شیب) و «اَفْشِف» (آبشار، مرکب از: آف: آب + شِف: شیب) بلوچی، «شِوان» (شیفته شدن،‌ بی‌قرار شدن) و «شیوْ» (دره) و «آژُوتین» (آشفتن، برانگیختن) کردی، «شیوْ» (شیب) ترکی، «شِیوَه» (عقب) پشتون، «شِوَه رِفْتَن» (سرازیر شدن) خراسانی، «شِعْب» (دره، جای سراشیب) عربی، «شَت» (ناهموار) شاهرودی، «شِفْت» (احمق) طبری، «شُفْت» (دیوانه) شهمیرزادی، «شِفْت» (گیج) و «دِل‌شیوَه» (تهوع) بختیاری، «رِشیپ» (تازیانه) وخی، «آشُوپ» (آشوب) و «آشْپُپ» (تشویش) ارمنی، 
آیلرس «شِعْب» عربی را از همین بن مشتق دانسته که به نظرم درست است. این ریشه در سایر زبان‌های سامی وجود ندارد و شاخه‌زایی‌اش در زبان پارسی بیش از عربی است. مشتق‌های دیگرش در زبان پارسی که برخی‌شان در عربی هم وجود دارند، عبارتند از: «شعبه»، «شعبان»، «انشعاب»، «منشعب»، «شُعَیب» (اسم مرد)


این واژگان در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده‌اند: 
فردوسی توسی: 

«تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آشفته از داوری»


نظامی گنجوی: 

«چو شیر ماده آن هفتاد دختر سوی شیرین شدند آشوب در سر»


انوری ابیوردی: 

«که ز مخروط ظل او همه ماه خایف است از خسوف و رنجورست»


مولانای بلخی: 

«خانه‌ی داماد پر آشوب و شر قوم دختر را نبوده زین خبر»
 و: «خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی گر تو خلیل وقتی این هردو را بگو لا»


حافظ شیرازی: 

«زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای»