آغشته


آخرین به روزرسانی:
آغشته


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*guel» به معنای «چکیدن، فرو ریختن» در زبان‌های اروپایی شاخه‌زایی چندانی نکرده است. در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از اینجا چنین واژگانی را می‌شناسیم: glize (لجن) لتونیایی، glemes (خلط) لیتوانیایی،

         این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*گَر» تبدیل شده و معنای «خیس شدن، چکیدن، جاری شدن» را به دست داده است. این ریشه در زبان‌های کهن ایرانی چنین کلماتی را پدید آورده است: गलति (گَلَتی: چکیدن) سانسکریت،‌ «آگیشْتَگ/ آغیشْتَگ» (آغشتن) و «گازَر» (رنگرز) و «پَیْگال» (پیاله) پهلوی، (قاسیروما: گازر، رنگرز) اکدی، ‌קַצְרָא (قَسّارا: گازر، رنگرز) آرامی، ܩܳܨܪܳܐ‎ (قاصَرا: رنگرز، گازر) سریانی، «زَغار» (رطوبت، مرکب از پیشوند زو + گَر) و «پتغاذ» (پیاله، مرکب از:‌ پیشوند پَتی + گارَکَه) و «آغَرتیستَر» (حاصلخیز، [زمین] پرآب) و «آنغارتک» (مرطوب، پرآب) سغدی، «پیالیک» (قدح، پیاله) و «زغر» (خیس بودن) و «شغاری» (خیساندن) و «شغر» (کاریز، جای خیساندن) خوارزمی، «پَهِر» (خیساندن) و «پْهَلاو» (پیاله، قدح) سکایی، 

         برخی از نویسندگان از جمله دکتر حسن‌دوست «قصّار» را از بن سامی «*قصر» مشتق دانسته‌اند. اما این بن در زبان‌های سامی یعنی «کوتاه» معنایی نزدیک به رنگرزی را به دست نمی‌دهد و روشن است که این همان «گازر» است که از زبان‌های کهن آریایی وامگیری شده است. 

         از اینجا در پارسی چنین واژگانی زاده شده‌اند: «آغشتن»، «آغشته»، «اَغَشت» (نام دره‌ای نزدیک تهران)، «پیاله»، «پیاله‌دار»، «پیاله‌خانه»، «گازُر» (رنگرز)، 

در پارسی قدیم هم از اینجا چنین واژگانی را می‌شناسیم: ‌«آغاردن/ آغَلانیدن» (خیساندن)، «پَیغاله» (قدح شراب)، «فَرغار» (خیسانده)، «فَرغَر» (آبگیرهای سیلاب)، «زَغار» (زمین نمناک)، «گازُرَک» (نوعی پرنده، دم‌جنبانک)، «غَرشنَه» (گیاهی خوراکی که برای شستن دست هم کاربرد دارد)، «گَرَه» (سبو)، «خِلْم/ خُلَّه» (ان دماغ، خلط)، «خَلُشْک» (مخاط)، «خَلم‌آلود» (بغض‌آلود، اندوهناک)، «گِلیز» (تف)،‌ 

در این بین «پیاله» که کوتاه شده‌ی «پیغاله» است را برخی از منابع یونانی قلمداد کرده‌اند. در حالی که مسیر وامگیری واژگونه بوده و قدمت و تنوع آن در زبان‌های کهن ایرانی بیش از یونانی است، و در یونانی ریشه‌ی مشخصی هم ندارد. پس قاعدتا از زبان‌های ایرانی به یونانی راه یافته است و نه برعکس. این واژه در زبان‌های اروپایی چنین مشتق‌هایی به دست داده است: fialh (فیالِه: پیاله) و fialhforos (فیالِفُورُوس: جام‌دار، ساقی) و fialomanteia (فیالُومانْتِئیا: پیاله‌بینی، پیشگویی با خیره نگریستن به درون پیاله) یونانی، phiale (پیاله) انگلیسی، fiole (پیاله) فرانسوی، пиала(پیالَه: پیاله، فنجان) روسی، 

همچنین عبارت «خَلْم‌آلود» را داریم که میرهوف به معنای «خشمناک» قلمداد کرده و آیلرس هم به پیروی از او «خلم» را شکلی تحریف شده و مترادف با «خشم» دانسته است. در حالی که این واژه آشکارا «خلط، ان دماغ» معنا می‌دهد و از همین ریشه برخاسته و بنابراین «خلم‌آلود» هم به حالتی اشاره می‌کند که آب بینی فرد در اثر گریه و ناراحتی آویزان باشد و این با خشم متفاوت و با بغض و عزاداری نزدیک است.

حدسم آن است که ریشه‌ی عربی «*غسل» هم از همین‌جا آمده باشد. این بن در سایر زبان‌های سامی دیده نمی‌شود و بیشترین شاخه‌زایی‌اش را در پارسی کرده است و احتمالا در کنار «*قصر» بر اساس «گازر» ساخته شده باشد. اگر این حدس درست باشد این واژگان هم از این ریشه برخاسته‌اند: «غسل»، «غسّال»، «مغتسله»، و ترکیباتی مثل «ثلاثه‌ی غساله»

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی نیز چنین واژگانی را از این خانواده می‌شناسیم:‌ «پیلُوغ» (فنجان چوبی) یدغه، «پیل» (پیاله، فجان چوبی) وخی، «آژار» (خیساندن) شغنی، «گَل» (جاری شدن) مازنی، «قَرین» (تراوش) آسی، «خَلْم» (ان دماغ، مخاط) و «خَلْمُوک» (دماغو) سیستانی، «خیلْم» (مخاطب، ‌آب دماغ) و «خیلْمُوک» (دماغو) پارسی افغانی، «خُلِشْگَه» (ان دماغ) آشتیانی و امره‌ای، «گِلیز» (بزاق) کردی و گزی، «اَغْش» (مالیدن،‌ سرشتن) و «غِن» (کیر) پشتون، «گویْ» (آغشتن) مونجی، «قَصّار» (رنگرز، گازر) و «حَبَرَه» (سبو) و «بیالَه» (پیاله) عربی، «پیلکا» (پیاله) و «گِلیز» (بزاق) مازنی، «پیالَه» (پیاله، فنجان) ترکی آذری، быяла (بیالا: پیاله) باشکیری، 

         در میان این واژگان «پیاله» به زبان‌های هندی نیز راه یافته‌ و به این صورت‌ها در آمده است: पियाला (پی‌یالا) هندی قدیم، प्याला(پیالَه) هندی،পিয়লা (پیُولا) آسامی، পেয়ালা(پِیالَه) بنگالی، પ્યાલો(پْیالُو) گجراتی، पॆआला (پِئالا) مایثیلی، पेला(پِلا) مراثی، प्यालौ(پْیالَو) مرواری، ପିଆଲା(پیَلَه) اوریا، ਪਿਆਲਾ(پیالا) پنجابی کهن و نو، पिआलो (پیالو) سندی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «همه دشت پر خسته و کشته بود                 جهانی به خون اندر آغشته بود»

ابوسعید ابوالخیر: «اندر همه دشت خاوران گر خاری‌ست        آغشته به خون عاشق افگاری‌ست»

نظامی گنجوی: «زمینش به آب زر آغشته‌اند             تو گویی در آن زعفران کشته‌اند»


عسجدی سمرقندی: «آن جسم پیاله بین به جان آبستن     همچون سمنی به ارغوان آبستن

نی نی غلطم پیاله از غایت لطف         آبی‌ست به آتش روان آبستن»

منوچهری دامغانی: «چون در زده به آب معصفر غلاله‌ها        بشکفت لاله‌ها چو عقیقین پیاله‌ها»