ریشهی پیشاهندواروپایی «*lewbh» به معنای «دوست داشتن، هوس کردن، مشتاق بودن» در هردو شاخهی زبانهای آریایی و اروپایی شاخهزایی فراوان کرده است. در زبانهای اروپایی کهن از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: lubet (مطلوب) و libet (خواستنی) و lubens (اشتیاق) و libens (میل) و lubido/ libido (شهوت) لاتین، ᛚᛖᚢᛒᚨᛉ (لِوباز: دلدار، معشوق) و ᛚᛖᚢᛒᚢ (لِوبو: محبوب) و ᛊᚲᛁᚦᚨᛚᛖᚢᛒᚨᛉ (سْکیلاپْسِوباز: اسم مرد) پیشانُردیک، ljufr (عزیز، دلدار) و lof (ستایش) نُردیک کهن، lupu (عشق، میل) و liob (عزیز، دلدار) و goloubo (باور، ایمان) آلمانی کهن، lufu (اشتیاق، عشق) و lufian (دوست داشتن، عاشق شدن) و leof (عزیز، دلدار) و geleafa (باور، ایمان) و belyfan (باور کردن، اعتقاد یافتن) و læfan (رها کردن، به حال خود وانهادن) و belifan (باقی ماندن) و leafe (مجوز) انگلیسی کهن، luve/ love (عشق، دوست داشتن) و luvien (دوست داشتن، عاشق شدن) انگلیسی میانه، любити (لیوبیتی: دوست داشتن، عاشق بودن) و любомѫдриѥ (لیوبومُودْریِه: پارسایی، خردمندی) و любовь (لیوبُوی: عشق) اسلاوی کهن کلیسایی، liof (عزیز، دلدار) و luva (عشق) و gilobian (باور کردن، اعتقاد یافتن) و farlebid (رها کردن، باقی گذاشتن) ساکسونی کهن، 𐌻𐌹𐌿𐍆𐍃 (لیوفْس: دلدار، معشوق) و 𐌻𐌹𐌿𐌱𐌰𐌻𐌴𐌹𐌺𐍃 (لیوبالِیْکْس: دوست داشتنی، زیبا) و *𐌻𐌿𐌱𐍉 (*لوبُو: عشق) و 𐌱𐍂𐍉𐌸𐍂𐌿𐌻𐌿𐌱𐍉 (بْرُپْسْرولوبُو: مهر برادرانه) و gilobo (باور، ایمان) و bileiban (باقی ماندن) گُتی، liaf/ life (عزیز، دلدار) و luve (عشق) و leva (رها کردن) فریزی کهن، liof (عزیز، دلدار) هلندی کهن، lief (عزیز، دلدار) و gilove (باور، ایمان) هلندی میانه، ljuv (دلدار، معشوق) دانمارکی کهن، liuver (دلدار، معشوق) سوئدی کهن،
در زبان های اروپایی نو هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: любить (لیوبیتا: عشق، میل) و влюбля́ть (وْلوبیاتا: مایهی دلباختگی شدن، عاشق ساختن) و влюбля́ться (ولیوبْلیاتا: دل باختن، مفتون شدن) و недолю́бливать (نِدُولیوبْلیواتا: بیعلاقه بودن، از کسی خوش نیامدن) و разлюби́ть (رازْلیوبیتا: مهر گسستن، از چشم افتادن) روسی، любі́ць (لیوبیتْسا: دوست داشتن) بلاروسی، люби́ти (لیوبیتی: دوست داشتن) اوکراینی، люби (لیوبی: عشق) بلغاری و مقدونی، љу́бити (لیوبیتی: دوست داشتن) صربی-کروآتی، ljubiti (دوست داشتن، عاشق شدن) اسلوونی، liaupse (ستودن) لیتوانیایی، libit (دوست داشتن، عاشق شدن) چک، lubic (دوست داشتن، عاشق شدن) و liby (معشوق، دلدار) لهستانی، iubi (عشق) رومانیایی، liebe (عشق) و lieben (دوست داشتن) و galauben (باور کردن، ایمان آوردن) و Glaube (باور، ایمان) و bleiben (باقی ماندن) و libido (نیروی جنسی، میل روانشناختی؛ ۱۸۹۲م.) آلمانی، lief/ Lee (دلدار، محبوب) و luve/ lufe (عشق) اسکات، lief (عزیز، دلدار) و lof (عشق) و geloven (باور کردن، اعتقاد یافتن) و verlof (مرخصی، اجازهی غیبت، مجوز) هلندی، lief (عزیز، دلدار) و lof (عشق) آفریکانس، ליב (لیب: دلدار، معشوق) و ליבע (لیبِه: دوست داشتن) و ליבשאַפֿט (لیبْشافْت: محبت، عشق) ییدیش، liufur (دلدار، محبوب) ایسلندی، ljuv (دلدار، محبوب) نروژی و دانمارکی و سوئدی،
در انگلیسی هم این واژگان از این بن برخاستهاند: love (عشق، دوست داشتن)، beloved (معشوق) و lovely (دوست داشتنی)، believe (باور کردن؛ )، belief (عقیده، باور؛ اواخر قرن دوازدهم)، lief (با کمال میل؛ ۱۲۵۰م.)، furlough ([در ارتش] مرخصی، اجازهی غیبت؛ ۱۶۲۰م.)، leave (رها کردن، باقی گذاشتن)، leman (معشوق، دلدار؛ قرن سیزدهم)،
در زبان های آرایی ریشهی «*lewbh» به «*رَوب» تبدیل شده که بیشتر معنای «آشفتن از اشتیاق، پریشان شدن از هوس» را میرساند. از این بن در زبان های ایرانی کهن چنین واژگانی زاده شدهاند: लुभ्यति (لوبْهیَتی: حریص بودن، میل داشتن، مشتاق بودن) و लोभ (لُوبْهَه: اشتیاق، بیتابی) و लोभयति (لُبْهَیاتی: مجذوب کردن، میل برانگیختن) و लुभ् (لوبْهْ: میل) و लोभिन् (لُبْهین: جذاب، اشتیاقآور) سانسکریت، «ارپاوغ» (نافذ [از دید هنینگ]) سغدی،
در زبانهای ایرانی نو نیز از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «آلُفتن» (آشفتن از اشتیاق) و «آلُفته» (شیفته، شوریده) و «آلوفْج» (ابله، سبکسر) پارسی قدیم، «آلوخ» (آشفته) گیلکی، «آلوفْتَه» (آغشته، آلوده) پارسی افغانی، «آلوفْتَه» (سبک، جلف) پارسی بخارایی، «اَلُفْتَه» (دختر جسور و هوسباز) سیستانی، Lypur (طلب کردن، مشتاق بودن) آلبانیایی،
همچنین حدسم آن است که «رَبوخه» به معنای «خوشی، ارضای جنسی» نیز از همین جا برخاسته باشد. این واژه در پارسی قدیم رایج بوده است:
عسجدی سمرقندی: «چون خیره طیره شد ز میان ربوخه گفت
بر ریش خربطان ریَم ای خواجه عسجدی»
منجیک ترمذی: «گه ربوخه گردد او بر پشت تو گر شود زیرش ربوخه خواهرت»
سایر مشتقهای این بن نیز در شعر پارسی گهگاه به کار گرفته شدهاند:
وحشی بافقی: «چو خسرو بایدت آلفته گشتن که میباید درم را سفته گشتن»
قاآنی شیرازی: «مستفیض این روان آلفته باد از یمن طالع بیدار»
ملکالشعرای بهار: «بدش بختیاریوش آلفته نام وز آلفتگی بخت یارش مدام»