ریشهی پیشاهندواروپایی «*skeh/ *keh» به معنای «تیره، سایه، خاکستری» به بن هندواروپایی «*sor/ *ser» به معنای سرخ منتهی شده و در زبانهای آریایی ریشهی «*هَر» را به دست داده است. این بن در زبانهای اروپایی کهن چندان زایا نبوده و تنها این نمونهها از آن تبار را سراغ داریم: skotos (سْکُوتُوس: ظلمت) یونانی، skada (سایه، ظلمت) نُردیک کهن، harr (موقرمز، موخاکستری) ایسلندی کهن، her (ارزشمند) و scato (سایه) آلمانی کهن، scath (سایه) ایرلندی کهن، squeut (سایه) ولش میانه، sceadu (سایه) انگلیسی کهن، schade/ schadowe (میانه) انگلیسی میانه، skado (سایه، تاریک) ساکسونی کهن، scado (سایه) هلندی قدیم، schade/ schaduwe (سایه) هلندی میانه، 𐍃𐌺𐌰𐌳𐌿𐍃 (سْکادُوس: سایه) گُتی،
در زبانهای اروپایی نو هم این کلمات را از این بن میشناسیم: herr (آقا، سرور) و schatten (سایه) آلمانی، ciar (تیره) و scath (سایه) ایرلندی، seryj (خاکستری) روسی، sgath (سایه، تیره) گالی اسکاتی، (شُتْن: سایه) ییدیش، katve (سایه) فنلاندی،
این بن در زبانهای آریایی به صورت ریشهی «*هَر» دیده میشود و در زبانهای ایرانی باستانی این واژگان را به دست داده است: atazvra (اَرَزَتَه: سرخ) و amAs (سامَه: سیاه) اوستایی، «اَرْدَتَه» (سرخ) پارسی باستان، श्याम (سیامَه: سیاه، کبود) و «اَلاتَه» (ذغال) و «آلَه» (زرنیخ) سانسکریت، «آل» (قرمز) و «آلْگُونَک» (سرخفام) و «آلوذ» (آلو) و «زَرْدالوگ» (زردآلو) و «شیفْتالوگ» (هلو) و «آلْگُونَک» (آلغونه، سرخاب) و «هِریک/ خِریک» (گل شببو) پهلوی، «لاس» (ابریشم سرخ) و «لاسْوَر» (پارچهی ابریشمین) پارتی، «یغراک» (ابله، خیرهسر) سغدی، «کْهیرُوَه» (غمگین، افسرده) و «کْهیراجْسَه» (آشفته) و «کْهَرَه» (تیره) سکایی، «خیریوْ» (خیرهسر، ابله) خوارزمی،
در پارسی این واژگان را از این بن سراغ داریم: «آل/ آلا» (سرخ کمرنگ)، «آلاپلنگی» (رنگ لکه لکه)، «آلو»، «آلوچه»، «شفتالو»، «هلو»، «هلو انجیری»، «بالو/ آلبالو»، «زردآلو»، «آلوزرد»، «لال» (سرخ، پرندهای سرخ)، «لعل»، «خیره» (تاریک، تیره)، «خیرهسر»، «چشم خیره شدن»، «خیره نگریستن»، و احتمالا «لاله»، «آلانه» (قوش، باز)،
در پارسی قدیم هم از این تبار این کلمات را داشتهایم: «لاکی» (ابریشم ارزان)، «لالَس» (ابریشم قرمز)، «لالَک» (تاج خروس)، «لالَکا» (کفش)، «آلاس» (ذغال)، «خُلو» (آلو)، «آلغونه» (سرخاب، ترکیب آلا: سرخ + غونه: گونه)، «خیری» (گل شببو)، «لالا» (درخشان، سنگ قیمتی)،
حدسم آن است که کلمهی «لؤلؤ» به معنای «مروارید، سنگ قیمتی» از تحریف «لعل» پدید آمده باشد و بر خلاف تصور مرسوم ریشهی سامی نداشته باشد. یک دلیلش آن که مروارید در دوران پیشامدرن فقط در خلیج پارس یافت میشده و یابندگان و عرضه کنندگانش همه ایرانی بودهاند. دیگر آن که این کلمه در زبانهای سامی ریشهی مشخص یا رواجی ندارد و در مشتقهای صرف شدهاش در پارسی بیش از عربی است. اگر این حدس درست باشد، این واژگان هم از همین بن برخاستهاند: «لؤلؤ»، «تلألو»، «لآلی» (مرواریدها، گردنبند مروارید)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی چنین کلماتی از این ریشه زاده شدهاند: «خالْگ/ هالْگ» (آلو) بلوچی، «خُلی» (هلو، آلوچه) گیلکی، «خَیْرَیْ» (خاکستری) و «نال» (یاقوت، لعل) و «بالی/ بَلی» (آلبالو) آسی، «خَلْکَه» (هلو) و «آلا» (خالخالی، آلاپلنگی) آشتیانی، «بَیْلی» (آلبالو) تاتی، «آلوزیمینی» (سیبزمینی) گزی، «آلوبالی» (آلبالو) گرجی، «بال» (آلبالو) و «لال» (لعل، یاقوت) ارمنی، «لَعل» و «خیری» (گل شببو) عربی، зардолу (زَردُلو: زردآلو) تاجیکی، «زِرْدالو» (زردآلو) ترکی آذری، «زِرْدالی: زردآلو» و «شَفْتالو» و «لالِه» ترکی استانبولی، «شفتالو» و «زردآلو» اردو، зардолy (زَرْدُولی: زردآلو) قرقیزی، /զերտալի զերտալու (زِرْتالی/ زِرْتالو: زردآلو) و շաֆդալի/ շավթալ (شِوْتْئال/ شَپْتالی: شفتالو) و «هیریک/ خیر» (گل شببو) ارمنی، зардоли (زِرْدُولی: زردآلو) و шафтоли (شَفْتُولی: شفتالو) ازبکی، шапта (شَپْتَه: شفتالو) اینگوش، шаптал (شَپْتال: شفتالو) قراچای-بَلخاری، шабдалы (شَبْدَلی: شفتالو) قزاقی و قرقیزی،
و همچنین این کلمات در زبانهای هندی: જરદાળુ (جَرْدالو: زردآلو) گجراتی، ज़र्दालू (زَرْدالو: زردآلو) و शफ़तालू (شَفْتالو) هندی،
این کلمات به زبانهای دیگر هم وارد شدهاند: lal (یاقوت، لعل) و lale (لاله) صربی-کروآتی، lal (یاقوت، لعل) روسی کهن، «نال» (لعل، سرخ) مغولی و تبتی، за́рзала (زَرزالا: زردآلو) و шефталия (شِفْتالیجَه: شفتالو) و lale (لاله) بلغاری، зердали (زِرْدالی: زردآلو) و «شِفْتالی» (شفتالو) تاتاری کریمه، zerdelo/ zerdeli (زِرْدِلُو/ زِرْدِلی: زردآلو) یونانی، zarzără (زردآلو) و lalea (لاله)رومانیایی، жердёла (زِرْدیولا: زردآلو) و шептала́ (شِپْتالا: شفتالو) روسی، зердѐлица (زِرْدِلیچا: زردآلو) و шефтелија (شِفْتالیا: شفتالو) صربی-کروآتی، ሉል (لول: مروارید) حبشی امهری و تیگرینیا، «لولو» (لؤلؤ) سواحیلی، «لوئولوئو» (لؤلؤ) هَوسه، allolo/ aalaule (لؤلؤ) اسپانیایی کهن
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
ناصرخسرو: «نشنودهای که دید یکی زیرک زردآلوی فگنده به کوی اندر؟»
خیام نیشابوری: «می لعل مذابست و صراحی کان است جسم است پیاله و شرابش جان است»
حافظ شیرازی: «اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را»
اسیری لاهیجی: «سیب و زردآلو و انگور و نبات شد نماز و ذکر و تسبیح و صلات»