آماس


آخرین به روزرسانی:
آماس


ریشه‌ی ایرانی «*دَم» به معنای «ورم کردن» همان است که «دمیدن» را ایجاد کرده و از ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*dhema» مشتق شده است. این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*دْماسَه» بدل شده که همان معنای «باد کردن، تورم» را می‌رساند. شاخه‌زایی اصلی این ریشه در زبان‌های ایرانی بوده و تنها چند کلمه‌ی خویشاوند در زبان‌های اروپایی زاده شده‌ است: oidhma (اُویْدِما: ورم، آماس) یونانی، edema (ورم، خیز بافت) لاتین نو، œdema (ورم، خیز بافت) انگلیسی کهن، dumsle (مثانه) پروسی کهن، dumti (دمیدن) و dumples (دم آهنگری) لیتوانیایی، daam (رایحه) نروژی، edema (خیز، آماس) انگلیسی و فرانسوی، 

واژگان برآمده از بن «*دَم» در زبان‌های کهن ایرانی عبارتند از: ayniamzad (دَزْمَیْنیَه: متورم شونده، صفت وزغ) اوستا، धमनी (دْهَمْنی: گلو) و «دْهَمَتی» (دمیدن) و «دْهَماتَر/ دْهَمَه» (دمه، دم آهنگری، در اصل یعنی: دمنده) سانسکریت، «دَمیدَن» و «دَفْتَن» (دمیدن) و «دَمیشْن» (دمش، نفس) و «دَمِنَگ» (بادبزن) پهلوی، «دَم» (وزیدن، نفس کشیدن) و «اَنْدَم» (افسوس، آه کشیدن) تورفانی، «دَم» (باد) و «ایزْدَم» (فوران، بیرون ریختن) و «دَمْدیفْت» (احمق، ابله) و «دَمْدْواگ» ‌(هرزه‌گو) و «آذْماس» (آماس) پارتی، «ذماک/ ذماکه» (باد، ورم، آماس) و «ذمایناک» (بادخیز) و «فثم» (آماس کردم) و «ذمدْواب» (هرزه‌گو، ابله) و «ذماس» (آماس) سغدی، «ذماس» (آماس) خوارزمی، «دَم» (وزیدن، دمیدن) و «نَسْدَم» (فوت کردن، خاموش کردن) و «پَدَوس» (باد کردن) و «اویْسْدَم» (ملایم کردن، خنک کردن) و «پَدَمَه» (باد کردن، ترکیب: پَتی: به + دَمَه) سکایی، ܡܝܣܘܟܐ (ماسوچَه: مرغابی) سریانی، 

در پارسی از اینجا چنین کلماتی برآمده‌اند: «دم»، «دمیدن»، «بازدم»، «دمش» (نفس)، «دَماغ» (بینی)، «دِماغ» (مغز)، «دَمه» (دم آهنگری)، «دَمار» (دود، نخاع)، «گَنده‌دِماغ/ گُنده‌دَماغ» (خودپسند، کوته‌فکر)، «دمنه» (هواکش تنور)، «دمامه» (نفیر کوس، نوعی ساز کوبشی جنوبی)، «آماس» (تورم عضو)، «آماسیدن» (ورم کردن عضو)، «ماسوچه» (قمری، یاکریم، چون غبغبش را باد می‌کند)، «موسیچه» (فاخته)، 

در پارسی قدیمی هم از این ریشه این کلمات را داشته‌ایم: «پَندام» (آماس و ورم، مرکب از: *پَنْتَه + دامَه)، «آماه» (ورم کردن)، «اَندَمیدن» (آه کشیدن، افسوس خوردن)، «اندمه» (به یاد آوردن غصه‌ی قدیم)، «دَنْد» (ابله، کوتاه شده‌ی الدنگ)، «دَنگِل» (هرزه‌گو)، «دَندیدن» (از خشم زیر لب تند تند حرف زدن)، 

واژه‌ی دیگری که شاید به اینجا مربوط باشد، «الدنگ» است که می‌تواند بازمانده‌ای از «دَمْدْواگ» پارتی باشد به معنای «هرزه‌گو». برخی گفته‌اند که این واژه شکلی تغییر یافته از «اولْدَنگ‌لولْدَنگ» ترکی است که اسم پوستی است که به تخت کفش دوخته می‌شده است، و «چرمِ بی‌ارزش و ارزان» معنی می‌دهد. اما این تبارنامه دو ایراد دارد. نخست آن که ریشه‌ی این کلمه‌ی ترکی معلوم نیست و اصولا رواج چندانی نداشته، و دوم آن که فاصله‌ی معنایی‌اش از مفهوم «الدنگ» هم بسیار است. بنابراین خاستگاه ترکی‌اش ناپذیرفتنی است. «الدنگ» یا از تحریف همین کلمه‌ی پارتی برآمده و یا از افزودن حرف تعریف عربی «ال-» به «دبنگ» (آدم سطحی) حاصل آمده که در مدخل «طبقه» بدان اشاره شده است.

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را می‌شناسیم: «پودوم» (ورم کردن شکم) کرمانی، դամ (دَم: دمیدن) ارمنی،‌ «دَم» ترکی، дем (دِم: دمیدن) قزاقی، «دَم» اردو، «پونْدیدَن» (ورم کردن، برآشفتن) و «نیم‌دَم» (نیمه‌جان) و «دَمیش» (نفخ معده) و «پَدُم» (شکم‌سیر) و «پَدُم کردن» (نفخ کردن)  فارسی افغانی، «پَدُم» (شکم‌سیر) و «پَدُم کردن» (کلفت کردن دیواره‌ی کرت‌ها برای آبگیری) زرقانی، «ماچوچَه» (کبوتر طوقی) خراسانی، «دومَیْ» (زکام) پشتون، «دیمْسین» (دمیدن، باد کردن) و «دونْسون» (آماس کردن) آسی، «دَمّ» (آماس) سیستانی، «بِلْماس» (آماس) طبری، «دَماخ» (دماغ، مغز، غرور) و «بَرْزْدَماخ» (گنده دماغ، مغرور) گورانی، 

در زبان‌های هندی این کلمات از این خانواده دیده می‌شوند: धमनी (دْهَمْنی: رگ، شاهرگ) و दम (دَم: دمیدن) هندی، धमनी (دْهَمْنی: سرخرگ) مراثی، দম (دُم: دمیدن) بنگالی، ધમની (دَمْنی: سرخرگ) گجراتی،

این کلمات در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: «گیرد آب جوی را پندام                        چون بود بسته نیک راه ز خس»

اسدی توسی: «تنت یافت آماس و تو ز ابلهی                       همی‌گیری آماس را فربهی»


نظامی گنجوی: «کسی کاو را ز خون آماس خیزد                          کی آسوده شود تا خون نریزد؟»

شیخ محمود شبستری: «برو ای خواجه خود را نیک بشناسی              که نبود فربهی مانند آماس»

عطار نیشابوری: «گهی مَه در دق و گاهی در آماس                       گهی گشته سپر گاهی شده داس»

و: خه خه ای موسیچه موسی صفت              خیز موسیقار زن در معرفت

گردد از جان مرد موسیقی شناس                           لحن موسیقی خلقت را سپاس

همچو موسی دیده‌ای آتش ز دور                   لاجرم موسیچه‌ای بر کوه طور»

و: « درخت موسی از دورم نمودند               سزد گر آه موسی‌وار دارم

اگر موسی نیم موسیچه هستم                      درون سینه موسیقار دارم

چو موسیقار می‌نالم به زاری                      که کاری مشکل و دشوار دارم»

سعدی شیرازی: «به سبزه کجا تازه گردد دلم                      که سبزه بخواهد دمید از گِلم»

نظیری نیشابوری: «دی نای دمید دم مغنی                                  لب بست و فرو نشست غوغا»