ریشهی آریایی «*کَن» به معنای «نهادن، قرار دادن» احتمالا با ریشهی «*گَن» به معنای «فراوانی، پُری» خویشاوند باشد و این دو شاید از ریشهی پیشاهندواروپایی «*guhen» مشتق شده باشند که «پر کردن، افزون ساختن» معنی میداده است. این بن در زبانهای اروپایی چندان باقی نمانده و تنها شاید بتوان gončti (بس، زیاد) اسلاوی کهن کلیسایی و gena (کافی) لیتوانیایی را بدان مربوط دانست.
از ریشهی «*گَن/ *کَن» در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی زاده شدهاند: AynagA (آگَنْیا: گاو شیرده، در اصل یعنی: سرشار، پُر) اوستایی، «گْهَنَه» (فشرده، متراکم، سخت) و «آهَناس» (متورم، سرشار) سانسکریت، «آگَنْدَن» (پر کردن، آکندن) و «آگَن» (آکنده، پر) و «پَرْگَن» (دیوار، چینه) پهلوی، «آکن» (پر کردن، آکندن) سغدی، «کَن» (افتادن، جای گرفتن) و «گَجَه» (پرپشت، انبوه) سکایی، «بکن» (بار کردن، پر کردن) خوارزمی، «»
در پارسی از این سرچشمه این واژهها جاری شدهاند: «آکنده/ آگنده»، «آکندن/ آگندن»، «-آگین/ -گین/ -آجین» (پسوند به معنای انباشته بودن از چیزی)، «غمگین/ شرمگین/ عطرآگین/ شمعآجین»، و همچنین در پارسی قدیم: «آگَند» (پشته، توده)، «آگَنِش» (فشرده، متراکم)، «آغندن» (انباشتن)، «کَندُر» (خمرهی انبار کردن غله)، «آگَنج» (سوسیس، رودهی گوسفند پر شده با گوشت)، «فَلْغَنْد» (پرچین، چینه).
در اغلب فرهنگهای ریشهشناسی کلمهی «پراکنده» را از ریشهی «*کَن» به معنای «کندن، حفر کردن» مشتق دانستهاند. اما با توجه به پیشوندی که دارد، ممکن است از همین ریشه هم مشتق شده باشد و در این حالت این واژگان هم به همین بن بازمیگردند: «پراکندن»، «پراکنده»، «پراکندگی»، «پراکنش»،
همچنین حدس میزنم ریشهی «*غنی» در عربی به معنای «پُری و فراوانی و ثروت» از همینجا آمده باشد و در این زبان وامگیری شده باشد. در سایر زبانهای سامی مشتقهای چندانی از این بن نمیشناسیم و در عربی هم شاخهزایی این بن کمتر از پارسی است. یعنی احتمالا همین ریشه بر اساس بابهای عربی صرف شده و در پارسی و عربی رواج یافته است. اگر این حدس درست باشد این واژگان هم به این ریشه بازمیگردند: «غنی»، «غنا»، «غناء» (اسم کشور)، «اغنیاء»، «غنیسازی [هستهای]»، «استغنا»، «مستغنی»،
این خوشه از واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « سیرت او بود وحی نامه به کسری چون که به آیینش پندنامه بیاگند»
و: « خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاگندم»
سنایی غزنوی: « علم ازين بار نامه مستغنيست تو برو بر بروت خويش بخند »
ابن یمین فریومدی: « مرد آزاده در میان گروه گرچه خوشخو و عاقل و داناست
محترم آنگهی تواند بود كه از ایشان به مالش استغناست»
مسعود سعد سلمان: « آکنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخ گشته چو نار کفته ز اشک چو ناردان»
سعدی شیرازی: « درویش و غنی بندهی این خاك و درند آنان كه غنیترند محتاجترند»
مولانای بلخی: «گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم »