ریشهی پیشاهندواروپایی «*ksen» به معنی «خاراندن، خراشیدن» از ریشهی «*kes» به همین معنا برخاسته و در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: xainw (کْسَیْنو: شانه میزنم) و anaxainw (آناکْسایْنو: دوباره شانه میکنم، قشو میکنم) یونانی، sentis (خار) لاتین،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: cior (شانه، شانهی زنبور) و ciorach (دندانهدار) و ciorador (شانهزن) ایرلندی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*شَن» تبدیل شده که «جنبیدن، لرزیدن» را میرساند و در زبانهای کهن ایرانی چنین کلماتی را زاده است: विक्षणत् (ویکْسَنَت: با خراشیدن نوشتن) سانسکریت، «اَفْشانْدَن» و «ویشان» (تکاندن) پهلوی، «ویشان» (تکاندن) پارتی، «افشنیه» (افشان) و «شن» (تکان خوردن) و «زای شنیی» (زمینلرزه) سغدی، «شنیّ» (لرزیدن، تکان خوردن) خوارزمی،
از این بن در پارسی این واژگان زاده شدهاند: «شانه» (چنگال بوجاری)، «-شان/ -فشان» (پاشیده)، «شاندن» (ریختن و پاشیدن)، «افشاندن»، «افشانه»، «فشاندن»، «آتشفشان»، «پرافشان»، «عطرافشان»، «جانفشانی»، «گوهرافشان». در میان این واژگان تداخلی در واژهی «شانه» رخ داده و آن هم که در معنای چنگال پنجشاخهی ویژهی باد دادن خرمن و بوجاری بوده با ابزار شانه کردن مو -که از بن متفاوتی آمده و خویشاوند «پشم» است- تعمیم یافته است.
در سایر زبانهای ایرانی نیز از این ریشه چنین لغاتی برخاستهاند: «شان/ شانْتَه» (شاندن، پاشیدن) بلوچی، «شین/ شینین» (شاندن، پاشیدن) و «شانْدین» (افشاندن) و «رَشانْدین» (پاشیدن) کردی، «شَن/ شَنْدَیْن» (پاشیدن، افکندن) تاتی، «فیرشُون» (جنباندن) و «اوشان» (کره گرفتن) و «اَوین» (تکاندن) یدغه، «شَنَل» (ریختن، پاشیدن) و «شَنِدَل» (لرزیدن) پشتون،
شاید کلمهی «شَند» در پارسی قدیم به معنای «منقار، لب، خرطوم» هم از اینجا آمده باشد، و همچنین این کلمات خویشاوندش: «سنتْهْ» (خرطوم فیل) سغدی، «سونْدا» (لب، خرطوم) سانسکریت، «سُنْدا» (لب، خرطوم) پالی، «شَنْد» (لب) شغنی، «شونْد» (لب) پشتون، «شُنْد» پراچی،
هرچند شمار واژگان برآمده از این ریشه اندک هستند، اما در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند»
و: «تو با این سپه پیش من راندهای همی گوز بر گنبد افشاندهای»
فرخی سیستانی: «چو تیغ گیرد بهرامدیس شورانگیز چو جام گیرد خورشیدوار زرافشان»
ابوسعید ابوالخیر: «صوفی به سماع دست از آن افشاند تا آتش دل به حیلتی بنشاند»
نظامی گنجوی: «مرا مشتری هست گوهرشناس همان گوهر افشاندن بی قیاس»
اسدی توسی: «شبی همچو بر روی دیو سیاه فشانده دم و دود دوزخ گناه»
صائب تبریزی: «دست از جهان بشوی که اطفال حادثات/ افشاندهاند میوهی این شاخ پست را »
بیدل دهلوی: « دوش چون نی سطر دردی میچكید از خامهام
ناله ها خواهد پر افشاند از گشاد نامهام»