بافتنی


آخرین به روزرسانی:
بافتنی


ریشه‌ی پیشاهنداروپایی «*(h)uebh» به معنای «پیچیدن، گره زدن، سریع حرکت کردن» در زبان‌های ایرانی به «*وَف» و «*وَهْ» تبدیل شده و در هردو شاخه‌ی اروپایی و ایرانی دامنه‌ای وسیع از واژگان را پدید آورده است.

در زبان‌های کهن اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را داریم: ‘ufh (هوفِه: بافتن) و ‘ufos (هوفُوس: تار عنکبوت، بافه) و 'udainw (هوفایْنو: بافتن، تنیدن) یونانی، vespa (زنبور وحشی، چون لانه‌اش را با بافتن چوب درست می‌کند) لاتین، vefa (بافتن) و vafra (سیلان یافتن، سُر خوردن) و vagr (موج) و vefr (تار عنکبوت، بافتنی) و tordyfill (سرگین‌غلتان) نُردیک کهن، weban (بافتن) و waba (شانه‌ی عسل) و wafsa (زنبور وحشی) و wag (موج) و weppi (تار عنکبوت، بافه) و wibil (سوسک کوچک) آلمانی کهن، weven (بافتن) و wafel (خاگینه) و wespe (زنبور وحشی) هلندی میانه و آلمانی میانه، wefan (بافتن، بافه کردن خرمن) و wefen (بافه، دسته‌ی خرمن) و webb (تار عنکبوت) و wæps (زنبور وحشی) و wafian (موج برداشتن، نوسان کردن) و wæfre (مواج، لغزان) و gangel-wæfre (عنکبوت) و wagian (پیش و پس رفتن) و wifel (سوسک کوچک) و owef (بافتنی، پارچه) انگلیسی کهن، waw (موج) انگلیسی کهن، waspa (زنبور وحشی) و wag (موج) و webbi (بافه، تار عنکبوت) و wibil (سوسک کوچک) ساکسونی کهن، vosa (زنبور وحشی) اسلاوی کهن کلیسایی، foich (زنبور وحشی) ایرلندی کهن، weg (موج) فریزی کهن، wegs (هیاهو، جوش و خروش) گُتی، vaf (دوک بافندگی) و kongur-vaf (عنکبوت) ایسلندی کهن،

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی هم این واژگان از این بن برخاسته‌اند: weven (بافتن) و wafel (نوعی خاگینه) و wesp (زنبور وحشی) و webbe (تار عنکبوت، شبکه) هلندی، weben (بافتن، تنیدن) و wabe (شانه‌ی عسل) و wespe (زنبور وحشی) و gewebe (شبکه، تار عنکبوت) و wiebel (سوسک، قاب‌بال) و weber (بافنده؛ ۱۲۵۵م.) آلمانی، vaspa (زنبور وحشی) و vabalas (سوسک کوچک) لیتوانیایی، hveps (زنبور وحشی) دانمارکی، weave (بافتن) و web (تار عنکبوت، شبکه) و interweave (در هم بافتن؛ ۱۵۷۰م.) و waffle (نوعی خاگینه؛ ۱۷۴۴م.) و wasp (زنبور وحشی) و wave (موج؛ ۱۵۲۰م.) و weaver (بافنده؛ میانه‌ی قرن چهاردهم) و weevil (سوسک کوچک؛ قرن پانزدهم) و weft (تار [در برابر پود]) و woof (پارچه، بافتنی) و woven (بافته شده؛ اواخر قرن پانزدهم) و hypha (ریسه‌ی قارچ‌ها؛ ۱۸۶۶م.) و wavelength (طول موج؛ ۱۸۵۰م.) و microwave (ریزموج؛ ۱۹۳۱م.) و website (تارنما؛ ۱۹۹۴م.) انگلیسی، 

برخی از این کلمات در پارسی نو وامگیری شده‌اند و بر مبنایشان کلماتی پارسی ساخته شده است: «وب»، «وبسایت»، «وبگاه»، «وب‌نوشت»، «میکروویو»، «[موتور] وسپا». تعمیم مفهوم «بافتن» به «زنبور» در زبان‌های اروپایی در ضمن نام موتورسیکلت «وِسپا» را هم نتیجه داده که در سال ۱۳۲۵ (۱۹۴۶م.) تولید شد و به خاطر صدای وزوز مانندش چنین نامیده شده است. آن پیوندی که در زبان‌های اروپایی میان «بافتن» و زنبور است در زبانهای ایرانی میان این ریشه و «عنکبوت» برقرار شده که ملموس‌تر و طبیعی‌تر می‌نماید.

         در زبان‌های آریایی این بن به دو ریشه‌ی «*وَهْ» و «*وَف» تبدیل شده که اولی این کلمات را در زبان‌های ایرانی کهن به دست داده است: «وَسْتْرَه» (لباس) و «وَهْ» (پوشیدن) اوستایی، «وَسَنَه» (لباس) و «وَسْتْرَه» (پوشاک) و «وَسْتِه» (پوشاندن) و «وَسْمَن» (پتو، روپوش) سانسکریت، «وَهانَک» (بهانه) پهلوی، «ویهان/ ویهانَگ» (بهانه) تورفانی، 

در زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم از اینجا چنین کلماتی را سراغ داریم: «بهانه» و «بهانه‌گیر» و «نَبهره» (پنهانی، ناسره) پارسی دری، «رَی‌وُنَه» (قیافه‌ی مبدل) آسی، մահանա (مَهانَه: بهانه) ارمنی، «بَهانِه» ترکی و اردو، «بَهَنَه» (بهانه) ترکمنی، «بَهُنَه» (بهانه) ازبکی. बहाना (بَهانا: بهانه) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.

ریشه‌ی «*وَف» اما زایاتر بوده و در زبان‌های ایرانی کهن این کلمات را برساخته است: faW (وَف: بافتن) و ayifu (اوفی‌یَه: دسته کردن، تنیدن) و aniadbu (اوب‌دَیْنَه: پارچه‌ای، بافته شده) و SUfaW (وَفوش: دعا، سرود، در اصل یعنی کلام در هم بافته شده) اوستایی، «اوبْهْنَتی» (می‌بافد، گیس می‌کند) و उम्भति (اومْبْهَتی: بافتن) و उनब्द्धि (اونَبد‌ْدی: درهم بافتن) و उभ्नाति (اوبْناتی: بستن، پیچیدن، پوشاندن) و «اورْنَه-وابْهی» (عنکبوت، در اصل یعنی: پشم‌باف) سانسکریت، «وافْتَن/ وَف» (بافتن) و «واف» (بافه) پهلوی، «وافْتَن/ واف» (بافتن) و «پوود/ پود» (پود) و «وفید» (بافته) پارتی، «واف» (بافتن) و «یَپِه» (عنکبوت) ‌تخاری، «واف» (بافتن) و «زرین وفک» (زرین‌بافته، زربَفت) و «پوت» (پود) و «پوتی‌کاه» (زورق، قایق) سغدی، «اوفر» (دوک بافندگی) و «ابود/ بود» (پود) خوارزمی، «بَوداهَه» (پارچه، بافته) سکایی، զարպապ (زَرْپاپ: زربافت) ارمنی میانه، զարպապ / զարբաբ / զարբաֆ (زَرْپاپ/ زَرْباب/ زَرْباف: زربافت) ارمنی میانه، «واپ» (بافتن) تخاری الف و ب،

در پارسی امروز هم این ریشه فعال و زاینده است و این کلمات از آن مشتق شده‌اند: «بافتن»، «زربَفت/ زرباف/ زربافت»، «بافه» (دسته‌ی علف، خرمن)، «بافت»، «بافت‌شناسی»، «بافته»، «بافتنی»، «زندواف» (بلبل، یعنی کسی که به زبان اوستایی سخن می‌گوید/ می‌بافد)، «پود» (رشته‌ی پارچه [در برابر تار])، «فوت» (رشته‌ی پارچه). در پارسی قدیم هم «آبَفْت» (جامه‌ی ستبر) و «بَفْتَری» (چوب نساجی برای کنار هم راندن تارها) را داشته‌ایم. 

بخش دوم اصطلاح «تاروپود» از «*اوپَه-اوبْدَه» آمده و پود در برابر تار را می‌سازد که رشته‌های عمودی و افقی در بافت پارچه هستند. همین کلمه به صورت «فوت» هم در پارسی قدیم رایج بوده و به معنای «شیرازه، بخشِ نگهدارنده، رکن» تعمیم یافته است. پس چنین می‌نماید که «فوت» علاوه بر این معنای اصلی‌اش (پود، رشته‌ی نگهدارنده‌ی پارچه) معنای استعاری «شالوده، چارچوب» را هم پیدا کرده باشد. بر این مبنا حدسم آن است که بخش نخست ترکیب «فوت‌وفن» هم از اینجا آمده باشد و روی هم رفته «شالوده و مهارت» معنی بدهد. «فوت کوزه‌گری» هم احتمالا از همین‌جا آمده است. 

با توجه به این که از ابتدای تاریخ تا سه قرن پیش ایران مرجع تولید و صدور پارچه به اروپا بوده، برخی از نام‌های پارچه‌ی ایرانی که از ریشه‌ی «‌باف» برخاسته‌اند در زبان‌های اروپایی هم وامگیری شده‌اند. مشهورتر از همه «زربفت» است که مثلا در روسی هم به صورت zarbav وجود دارد. 

         یکی دیگر از مشتق‌های این ریشه در زبان پارسی، «جولاه» است به معنای «بافنده». شکل اصلی این واژه احتمالا در زبان پایه‌ی ایرانی باستان «*ویوْذْرَه- وافَک» بوده که در پهلوی به «یولاهَک» تبدیل شده و در زبان‌های ایرانی امروزین به این صورتها در آمده است: «جُولا» پراچی، «جولا» تالشی، ջուլհակ (جولْهَک) ارمنی، «جُولَّکَه» سیستانی که همگی بر «بافنده» دلالت می‌کنند. «چولَق» آسی به معنای «ماکوی ریسندگی» هم شکل دیگری از همین واژه است. ترکیب‌های آن نیز رواج داشته‌اند که مهمترین‌اش در پارسی دری قدیم «جول» (مرغابی کوچک)، «جولاهه/ جولاهَک» (عنکبوت) بوده است. 

در سایر زبان‌های ایرانی نو هم این واژگان خویشاوند سرزنده و فعال باقی مانده‌اند: «اورْد» (ریسمان) آسی، «وَفین» (بافتن) ایرونی، «وَفون» (بافتن) دیگوری، «اُب/ اُو» (بافتن) و «بودَه» (پود) پشتون، «وِب» (بافتن) وزیری، «غَف» (بافتن) و «وَفَک» (عنکبوت) پراچی، «غَف» (بافتن) اورموری، «واف» (بافتن) یدغه، «واف» (بافتن) و «وُپ» (بافه) یغنابی، «گْوَپ» (بافتن) و «پُت» (پود) بلوچی، «بُد» (پود) لارستانی، զարբաբ/ զարբաֆ (زَرْباب/زَرباف: زربفت) ارمنی، «زِرْبَفْت» (زربفت) ترکی آذری، «وِج» (بافته) آلبانیایی، 

         از پیوند میان ریشه‌ی «بافتن» و کلام چنین برمی‌آید که در ابتدای کار «سخنِ بافته شده» معنای خوبی داشته و به گفتاری اثرگذار و سنجیده و احتمالا منظوم دلالت داشته است. در زبان اوستایی «وَفوش» که «دعا و نیایش» را می‌رساند، در اصل یعنی «بافته شده» و «وافتن» در پهلوی هم «بافتن» و هم «سخنِ سزاوار گفتن، شعر سرودن» را می‌رسانده است. بنابراین «سخن بافتن» در ابتدای کار معنایی مثبت و نیکو داشته و این را در ترکیب «زندواف» هم می‌بینیم که لقب بلبل است و جنبه‌ای ستایشگرانه دارد و محتوایش آن است که سرودهای اوستایی (زند) به نوای بلبل شباهت دارند، اما جالب آن که بلبل هنگام زند خواندن، زند را می‌بافد و از این رو زندواف نامیده شده است. 

منوچهری در شعر زیبایش در شادباش نوروزی می‌گوید:

«بر بید عندلیب زند باغ شهریار         بر سرو زندواف زند تخت اردشیر»

و «باغ شهریار» و «تخت اردشیر» نام دو نغمه‌ی کهن بوده است. زندواف در ضمن لقب خنیاگرانی بوده‌ که سرودهای کهن را -احتمالا به پهلوی و اوستایی- می‌خوانده‌اند. ساز مقدس‌شان تنبور بوده است، چنان که هنوز هم نزد اهل حق با همان دلالت باقی مانده است. چنان که رودکی می‌گوید:

«فاخته بر سرو شاهرود بر آورد                  زخمه فرو هِشت زندواف به تنبور»

و اینجا هم «شاهرود» نام نغمه‌ای بوده است. همراهی آوای زندواف با تنبور بدان معنا بوده که صدای خواننده‌اش زیر بوده است و این را در بیتی از اسدی توسی هم می‌بینیم که می‌گوید: 

«گهی زندواف و چکاوک به هم         سراینده دستان همی زیر و بم»

         این دلالت مثبت «بافتن» عجیب نیست، چون بافندگی از فنون پیچیده و ارجمند جوامع کهن بوده و اغلب این کلمه بر سودمندی و عقلانی بودن یک کار دلالت می‌کند. نمونه‌اش را در شعر و ادب پارسی فراوان می‌بینیم. مثل این کردار تمدن‌ساز منسوب به جمشید در شاهنامه:

«بیاموختشان رِشتن و تافتن               به تار اندرون پود را تافتن»

از این رو چنین می‌نماید که فعل «بافتن» در ترکیب با زبان دلالتی مثبت داشته و به هنرمندانه یا مقدس بودن‌اش دلالت می‌کرده است. چنان که فردوسی در شرح سرایش شاهنامه می‌گوید:

«کنون خامه‌ای یافتم بیش از آن          که مغز سخن بافتم پیش از آن»

و در داستان شغاد و رستم می‌خوانیم: 

«بگویم کنون آنچ زو یافتم                سخن را یک اندر دگر بافتم»

اسدی توسی هم در «گرشاسپ‌نامه» بافتن را مثبت به کار می‌گیرد: 

«همی‌بافت بر یکدگر تار و پود          ببود آنچه بود از پیام و درود»

جامی هم در «هفت‌ اورنگ» عبارت «شعر بافتن» را در معنایی مثبت به کار گرفته است:

«شعر، شعر خیال بافتن است             بهر آن شعر مو شکافتن است»

نظامی هم در «خردنامه» در وصف نغمه خواندنِ خنیاگری چیره‌دست می‌گوید:

«چو آن ناله را نسبت از رود یافت               در آن پرده‌گه رودگر رود بافت»

یعنی ترانه‌ای که نغمه‌گر با ساز رود می‌خواند، به نوای رودی زلال شبیه بود و به همین خاطر سخن را در دستگاه رود که از قالب‌های کهن موسیقی است، همچون رودی در هم پیوسته با هم پیوند زد و درهم‌بافت. 

مولانا هم در این بیت: 

«آن فقیری کاو ز معنی بوی یافت                دست ببریده همی زنبیل بافت»

سالکی که به معنا دست یافته باشد و زبانش از بیان حقیقت کوتاه و بریده بنماید را به زنبیل‌بافی دست بریده تشبیه کرده و می‌گوید عارف با دست بریده هم زنبیلش را می‌بافد، یعنی با زبانی قاصر از بیان حق همچنان معنی را بیان می کند. دلالت مثبت «بافتن» تا روزگار معاصر پابرجا بوده و پروین اعتصامی در شعری که در وصف استاد بافنده -جولای‌خدا- سروده، به زیبایی گفته:

«سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم         بافتیم و بافتیم و بافتیم»

با این حال دلالت منفی‌ این کلمه هم در دیوان پروین یافتنی است و جایی تعبیر «افسانه‌ بافتن» را به کار گرفته است: «حق نهفتم، بافتم افسانه‌ها                  سوختم با تهمتی کاشانه‌ها»

واژگونه شدن این تعبیر و پیدایش ترکیب «دروغ بافتن» و «یاوه بافتن» و «منفی‌باف» در پارسی دری به نظرم پیامد مسلمان شدن تدریجی جمعیت است و فاصله‌گذاری پیروان دین نو با زبان اوستایی-پهلوی که همچنان با «بافتن» پیوند داشته و برگه‌ی هویتی زرتشتی‌اش نمایان بوده است. از حدود زمان حمله‌ی مغول است که این نوع اشاره‌ی منفی ‌به بافتن را در شعر پارسی می‌بینیم. مثلا عطار در «مصیبت‌نامه» می‌گوید: 

«او برای قوت خود زنبیل بافت                   نه چون تو قالی، قال و قیل بافت»

در شعر بیدل دهلوی هم ترکیب‌های بدیعی مثل «دلیل بافتن» را داریم که در همین قالب می‌گنجد:

«غیرِ خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن   شعله‌ی ما تا زبان دارد سراپا گردن است»

مشتق‌های ریشه‌ی «*واف» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

سیف فرغانی: «نشود جامه‌باف اگر گویند                          به مثل عنکبوت را جولاه»

مولانای بلخی : «جولاهه‌ی تردامن ما تار بدرّید          می‌گفت ز مستی که تر از تار ندانم»

و: «تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم            اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم»

نظامی گنجوی: «هنر نیست روی از هنر تافتن           شقایق دریدن خشن بافتن»

حافظ شیرازی: «به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد   گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه»

بیدل دهلوی: «زاین رشته که در کارگه موی سفید است جولاهِ امل سلسله‌بافِ کفنی بود»