ریشهی پیشاهندواروپایی «*bheg» به معنای «تقسیم کردن، سهم دادن» در زبانهای کهن اروپایی این واژگان را پدید آورده است: fagein (فاگِئین: خوردن) و liqos sarkofagos (سارْکُفاگُس لیثُوس: سنگ آهک تابوت، سنگ قبر) و fagedaina (فاگِدایْنا: زخم ناسور، زنبور گزیدگی) و fagros (فاگْرُوس: نوعی ماهی) و faganqropos (فاگانْثْرُوپُس: آدمخوار) یونانی، sarcophagus (تابوت سنگی، در اصلی یعنی: گوشتخوار) و phagrum (نوعی ماهی) و phagedaena (زنبور گزیدگی، زخم ناسور) لاتین، богатꙑи (بُوگاتْیی: ثروتمند) و و оубогъ (اوبُگو: فقیر) و богъ (بُگو: خدا) اسلاوی کهن شرقی، ⰱⱁⰳⰰⱅⱏ / богатъ (بُگاتو: ثروتمند) و ⱆⰱⱁⰳⱏ/оубогъ (اوبُگو: فقیر) و و богъ/ ⰱⱁⰳⱏ (بُگو: خدا) اسلاوی کهن کلیسایی، bohaty (ثروتمند) و و boh (خدا) چک کهن، ubog (فقیر، ورشکسته) و bog (خدا) لهستانی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی مشتق شدهاند: zerk (سنگ قبر) هلندی، Sarg (تابوت) آلمانی، cercueil (تابوت) و phage (ویروس مهاجم به سلول) فرانسوی، pargo (نوعی ماهی) اسپانیایی و پرتغالی، neboh (فقیر، مفلوک، ترکیب: ne: نه + boh: بخش، بخت) چک، бога́т (بُگات: ثروتمند) و бан (بَن: بیک، امیر) و у̏бог (اوبُگ: فقیر) و бог (بُگ: خدا، بغ) بلغاری و صربی-کروآتی و مقدونی، ban (پول، سهم) و bogat (ثروتمند) رومانیایی، бан (بَن: بیک، امیر) و бога́тый (بُگاتْیی: ثروتمند) و убо́гий (اوبُگییْ: فقیر) و бог (بُگ: خدا، بغ) روسی، бага́тий (بَهاتْیی: ثروتمند) و убо́гий (اوبُهْیی: فقیر) و бог (بُگ: خدا، بغ) اوکراینی و بلاروسی، bohaty (ثروتمند) چک، bogaty (ثروتمند) و ubog (فقیر) و bog (خدا) لهستانی،
در زبان انگلیسی از این بن چنین کلماتی به بارآمدهاند: phagocyte (گویچهی سفید؛ ۱۸۸۴م.)، sarcophagus (تابوت سنگی؛ ۱۶۰۰م.)، porgy (نوعی ماهی؛ ۱۷۲۵م.)، aphagia (اختلال بلع؛ ۱۸۵۴م.)، esophagus (مری؛ اواخر قرن چهاردهم)، nebbish (سربههوا، چلمن؛ ۱۹۰۵م.)، phagocytosis (بلعیدن میکروبها توسط سلول ایمنی؛ ۱۸۹۱م.)،
برخی از این واژگان به تازگی در زبان علمی پارسی وارد شدهاند: «فاگوسیت»، «فاگوسیتوز»، «فاژ»، «بوگاتی» (نوعی خودرو، برگرفته از نامی لهستانی)،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*بَگ» تبدیل شده و همان معنای اولیهی خود را حفظ کرده است. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: aGab (بَغَه: خدا) و agab (بَگَه: پاداش، سهم) و gab (بَگ: تقسیم، اختصاصی) و Cxab (بَخْش: سهم داشتن، بخشیدن) و atAdOGab (بَغُوداتَه: بغداد) و CxabiW (ویبَخْش: تقسیم کردن) و aTxab (بَخْتَه: بخت) و rATxab (بَخْتار: بختیار) و arDvxab (بَخَذْرَه: بهره) و ratxaGiW (ویبَخْتَر: تعیین کننده) و ratxab (بَخْتَر: قسمت کنندهی هدایا) و arutaGab (بَغَهتورَه: بهادر، زورمند) و arqupaGab (بَغَهپوثْرَه: فغفور، پسر خدا) و atAdOGab (بَغُوداتَه: بغداد، خداداد) اوستایی، 𐎲𐎥 (بَگَه: خدا) و «بَگَهیادی» (ماه مهر، در اصل یعنی: [ماه] ستایش خدا) و «باژی» (باج) پارسی باستان، «باکْداد/ بَیْکداودَه/ بَکَدادَه» (بغداد، اسم مرد) ایلامی، «بَگاداتو» (بغداد) اکدی بابلی، «بْهَکْتار» (تقسیم کنندهی هدایا) و भक्ष (بْهَکْسَه: [سهم] خوردنی و نوشیدنی، بهره) و भक्षयति (بْهَکْسَیَتی: خوردن، جذب کردن) و भगदत्त (بْهَگَهداتّا: بغداد، خداداد) و (بْهاگاوادْگیتا: سرود بغ) و «بْهَکْتَه» (بخت) و «بْهَکْتی» (تقسیم، اختصاصی) و «ویبْهَکْتار» (تقسیم کننده) سانسکریت، «بَخْتَن» (بخشیدن) و «بَخْش» و «بَگ/ بَیْ» (بغ) و «بَیْدوخْت» (بغدخت، ایزدبانو) و و «بَیْداد» (بغداد) و «هَمْباز» (انباز) و «هَمْباغ» (شریک، رقیب) و «بَهْر/ بَهْرَک» (بهره) و «باژ» (باج) و «باغ» و «بَخْت» پهلوی، «بَغ» و «بَغانیک» (الاهی) و «بَغْپوهْر» (فغفور، پادشاه چین) و «اَمْباز» (انباز) و «بَغْداد/ بَگْداد» (خداداد) و «بَخْش» و «اَمْباغ» (هوو) و «بَخْت» و «بَخْتاغ» (سهم، قسمت) و «بَهْر/ بَهْرَک» (بهره) پارتی، «بَخْش» و «بَخْشیشْن» (بخشش) و «هَمْباغ» (رفیق) و «هَمْبَخْش» (توزیع کردن) و «بَخْش» و و «اَمْباز» (انباز) و «هامبَهْر» (شریک) و «هَمْباو» (رقیب) و «باو» (باغ) تورفانی، «بخ» (عطا) و «اَبییک/ اَبَغیک» (عروسک، در اصل یعنی: بت کوچک) و «بکنین» (بگنی، شراب ارزان) و «باغک» (جنگل) خوارزمی، ««بوسس» (توزیع، تقسیم) و «هَبَجْسیَه» (انباز) و «هَمْبَجْسیَه» (همگانی، مشترک) و «هَمْبا» (مقدار، میزان) و «باجَه» (باج) و «بَرْباجییَم» (مامور مالیات، باجگیر) و «بایْسَه» (جنگل) و «بوتَه» (مقرر، عطا شده) و «بِمَن» (اقبال) و «بِمَنَه» (خوشاقبال) و «اَبِمَنَه» (بداقبال) سکایی، «بخش» (عطا) و «بغ» و «بغانپَت» (جادوگر) و «بغپور» (شاه چین) و «پاغسینْت» (مشاوران، کاهنان) و «بوژبَر» (مامور مالیات، باجوَر) و «باغ» و «بغانی» (بگنی، شراب ارزان) و «بغت» (عطا) و «تربغت» (مرگ نابهنگام) و «بَخْت» سغدی، bago (بَگُو: خدا) و baganigo (بَگانیگُو: الاهی) و bagolaggo (بَگُولاگُّو: معبد، بغلان) و bagopouro (بَگُوپُئورُو: فغفور، شاه چین) و bagooano (بَگوآنُو: ستایشگر، نمازخوان، بغبان) بلخی، (حَبَاگو: رقیب) و (بَهْرَقا: بهره) و (باگا: باغ) و ܒܓ / ܒܮ (بَگ/ بَغ: خدا) و ܭܮܢܦܬܘ / ܭܮܢܦܬ (بَغانپَت/ بَغَنپَتو: کاهن، پریستار خدایان کهن) سریانی، (بازبنا: باجگیر) و (باگا: باغ) آرامی، բագ (بَگ: بغ، خدا) و բաշխեմ (بَشْخِم: تقسیم کردن) و բաշխ (بَشْخ: بخش) و Բագարատ / Բագրատ (بَگَرات/ بَگْرات: بغداد، خداداد) و Բագադիա (باگادیا: بغداد، اسم مرد) و բագին (بَگین: بت، معبد مشرکان) و բագնապետ (بَگْناپِت: بتپرست، کاهن خدایان کهن) ارمنی کهن، ბაგინი (بَگینی: معبد مشرکان، مذبح، بت) گرجی کهن، «پاک» (بخش، سهم) تخاری الف و ب،
نامهای شخصی زیادی از این بن برخاستهاند. مثلا نامی که در یونانی به صورت megabusos (مِگابوسُوس) ثبت شده، در اصل «بَغَهبوخْشَه» پارسی باستان بوده که همان «بغبخش» در پارسی است. این نام به زبان فرانسوی رفته و از آنجا باز در قالب «مگابیز» به پارسی بازگشته است. همچنین اسم پارتی «پاکور» که در ارمنی به صورت «باکور» باقی مانده هم صورت دیگری از «بغپور/ فغفور» است.
در زبان پارسی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: «بَغ» (خدا)، «بیدخت» (لقب زهره، تحریف شدهی بغدخت)، «بخش»، «بخشش»، «بخت»، «بختیار»، «بدبخت»، «خوشبخت»، «نگونبخت»، «سفیدبخت»، «سیاهبخت»، «واژگونبخت»، «بختک»، «باغ»، «بهر»، «بهره»، «بهرهمند»، «بیبهره»، «بهرهوری»، «بهادر» (تحریف شدهی بَغاتور: دلیرِ خداوند)، «باج/ باژ»، «باجگیر»، «همباز/ انباز»، «بیگاری» (مرکب از: بغ + کار)، «باغبان»، «باغچه»، «باغداری»، «کوچهباغی»،
در پارسی قدیم هم این واژگان خویشاوند را میشناسیم: «بهرمان؟» (ابریشم رنگین)، «بختار» (تقسیم کننده)، «بَکنی» (شراب ارزان برنج، چون برای خدایان نثار میشده است)، «فَغیاز» (بخشش، عطا)، «بَغیاز» (شاگردانه، نوید)، «بایرام» (جشن، مرکب از: بَغُو + رامَن)، «بُخشی؟» (کاهن بودایی)، «بَخشی» (خنیاگر آذری، شاید ترکیبی از: بغ: خدا + -چی: پسوند فاعلی، به معنای سخنگوی خدایان)، «فَغ» (بت، صنم)، «فَغاک» (ابله، نادان)، «بَختیشوع» (اسم مرد، ترکیب: بغ/ بخت + یشوع/ عیسی)، «فُغْواره» (سکوت از سر تکبر)، «بغپور/ فغفور» (فرمانروای چین)، «فَغفوری» (ظرف چینی)، «بَناغ؟» (دشمن، رقیب، از دید هنینگ تحریف هوو)،
حدسم آن است که عبارت «بُغ کردن» به معنای «سکوت کردن از سر دلخوری» نیز از همینجا آمده باشد و با «فغواره» در پارسی قدیم خویشاوند باشد.
اسمهای مکان زیادی با این کلمه ساخته شدهاند: «تاق بستان» (تحریف شدهی تاق بغستان)، «بغداد»، «بغلان»، «بیستون» (در اصل یعنی جایگاه خدا، تحریف شدهی بغستان)، و «باغستان». «افغانستان» هم به نظر ماهیار نوابی در همین رده میگنجد. «افغان» در اصل از «فغ» به معنای بت گرفته شده که تحریف همان «بغ» است. چون این منطقه مرکز تحول دین بودایی بوده و مهمترین تندیسهای کهن بودایی در این سرزمین ساخته شدهاند و بر این مبنا افغانها بودایی/ بتپرست قلمداد میشدهاند. در مورد تبار کلمهی «افغان» البته آرای دیگری هم وجود دارد. گزینهی محتمل دیگر آن است که این کلمه ترکیبی «اَپاکَه» (دوردست) و پسوند «-ان» باشد، به معنای «اهالی سرزمین دوردست». اما این معنی ناجور مینماید، چون اولین کاربرد برچسب قومی «افغان» را در زبان بلخی به صورت abagano (اَبَگانُو) میبینیم که با توجه به جایگاه بلخ بعید است چنین معنایی برای جمعیتی بومی و نزدیک معتبر بوده باشد. در همین کلمهی بلخی که از میانهی عصر ساسانی در اسناد پدیدار میشود، اشاره به «بغ» را میتوان دریافت.
آیلرس میگوید «وقت» عربی نیز از همین ریشه مشتق شده و به نظرم درست میگوید. چون این ریشه در زبانهای سامی قدیم وجود ندارد و در این قلمرو شاخهزایی زیادی هم نکرده است و مشتقهایش در پارسی بیش از باقی زبانها دیده میشوند. اگر این حدس درست باشد، این واژگان نیز به همین ریشه بازمیگردند: «وقت»، «اوقات»، «وقتشناسی»، «خوشوقت»، «بیوقت»، «اوقاتتلخی»، «موقت»، «وقتی»، «وقتگیر»، «وقتتلفکن»، «وقتنگهدار»، «بدوقت»،
واژهی دیگری که شاید از این بن گرفته شده باشد، «بَگْماز» است که در پارسی قدیم یعنی «باده» و «بزم میگساری». کلمهی خویشاوند آن در پارسی قدیم «بَگْتی» است که آن نام نوعی شراب بوده است. در دیوان لغات ترک «بِکماز» در میان کلمات قراخانی ذکر شده و به همین خاطر آن را ترکی دانستهاند. اما در زبانهای ترکی خویشاوندان دیگری برای این کلمهها نمیشناسیم و ریشهی ترکی هم برایشان در دست نداریم. در ضمن شکلهای بسیار متنوعی از این دو کلمه در زبانهای ترکی دیده میشود که الگوی مرسوم دربارهی وامواژههاست. بنابراین به احتمال زیاد در ترکی دخیل هستند.
حدسم آن است که بخش نخست آن همان «بغ» باشد که لقب ایزد مهر بوده و از این راه دلالت شراب را میتواند به دست دهد. در این حالت بخش دوم میتواند «ماز» (پیچ و تاب، مسیر پر پیچ و خم و دنج) یا «مَز/ مَس» (بزرگ، ارجمند) باشد. یعنی صورت اولیهی «بگماز» را میشود «*بغماز» دانست به معنای «بزم بغ، مهمانی ایزد مهر». میدانیم که آیین بادهنوشی در بزمهای کیش مهر از دیرباز وجود داشته و این همان است که در قالب خرابات و دیر مغان در ادب پارسی باقی مانده و در آیین میترای رومی به صورت بزم مهر دیده میشود و در نهایت به صورت خوردن نان و شراب در مراسم عشای ربانی مسیحیان وارد شده است.
کاربرد این واژگان در اشعار قدیم پارسی هم تصویر ما از بزم میگساری با یاران در خلوت برای بزرگداشت مهر را تایید میکند:
ابوشکور بلخی: «به بگماز بنشست به میان باغ بخورد و به یاران او شد نفاغ»
طیّان مرغزاری: «مست گشتم ز جرعهی بگنی شد مزاجم ز بنگ مستغنی»
فردوسی: «از این پس همه نوبت ماست رزم تو را جای تخت است و بگماز و بزم»
یعنی از سویی بگنی با بنگ رقیب بوده که آن هم مادهی روانگردانی است و به همین شکل کاربرد آیینی داشته، و از سوی دیگر دوقطبی بزم و رزم که خاستگاهی مهری دارد هم با بگماز رمزگذاری میشده است.
واژهی دیگری که آن هم ترکی پنداشته شده اما به همین ترتیب خویشاوند یا ریشهی مشخصی در ترکی ندارد، «بَگْتَر» است که اسم نوعی جامهی جنگی بوده و آن را در بیتی از ابوشکور بلخی میبینیم:
«به سر برنهاده ز زر مغفری ز پولاد کرده به بر بگتری»
بخش آغازین آن نیز شاید همین کلمهی «بغ» بوده باشد، و به رواج این کلمه که لقب ایزد مهر بوده در اسباب جنگی مربوط باشد.
در این میان برخی به یک ریشهی مغولی-ترکی برای «بیک/ بیگ» اشاره کردهاند که آشکارا نادرست است. قدیمیترین ثبت از این واژه در زمینهی مورد نظر در «*بَیان» (ثروتمند) پیشامغولی و «بَجان» (رئیس قبیله) آواری بالکان دیده میشود و به قرن چهارم و پنجم هجری مربوط است و آشکارا از «بخش/ بغ» وامگیری شده و نسبت به نخستین نسخههای این واژه در زبانهای آریایی همسایهاش حدود دو هزار سال دیرآیندتر است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی برخاستهاند: «بیگ/ بیک/ بَک» و «بُخْشی» (کاهن، روحانی) و «فَغْفور» (فرمانروای چین) و «فَرْفوری» (نوعی چینی نفیس، تحریف «فغفوری») و «باج» و «بیگْنی» (بگنی، شراب ارزان) و «بَهادیر» (بهادر) و «وَخْت» (وقت) و «بَحْت» (بخت) و «بِکْمِز/ پِکْماز/ بِکْمِز/ پِتْمِز/ پِتْماز» (بگماز، بزم میگساری) ترکی، ваҡыт (وَقیت: وقت) و бәхет (بَخِت: بخت) باشکیری، вӑхӑт (واخات: وقت) چوواش، уақыт (اوَقیت: وقت) و бақыт (بَقیت: بخت) و бағбан (باغْبان) قزاقی، убакыт (اوبَقیت: وقت) قرقیزی، «وَگْت» (وقت) ترکمنی، ۋاقت (وَقْت) و بەخت (بَخْت) ترکی اویغوری، «وَقْت» ازبکی، «وِخْت» (وقت) زازا، «فَغْفور» (فرمانروای چین) و «بَقْشیش/ بَخْشیش» (انعام، پاداش) و «وَقْت» و «بُقْراط» (اسم مرد، بغداد، خداداد، وام از بَگرات ارمنی) و «بَخْت» و «باغْبان» عربی، «بَش» (سهم) و «وِخْت» (وقت) و «باخ» (باغ) و «بَخْت» کردی، «وِخْت» (وقت) لکی، «بَکْش/ بَشْک» (بخشش) و «بَکْشیتَه» (بخشیده، عفو شده) و «باگ» (باغ) بلوچی، «بَیْخْش» (بخشش) و «بَیْخْشیرَیْن» (بخشیدن) تاتی، «وَش» (فروختن) یزغلامی، «بَخْش» (عفو) و «بَخْشکَن» (عطا) یغنابی، «بَخْش» (عفو) پراچی، «وّخْت» (وقت) و «ویش» (توزیع) پشتون، вақт (وَقْت) پارسی تاجیکی، «بِگار» (بیگاری) و «بَیْگْدْوَن» (پیمان، وثیقه) و «بَیْگَیْنی» (بگنی، شراب ارزان) و Баграт (باگْرات: اسم مرد، بغداد) وбӕгӕны (بَیْگَیْنی: آبجو) آسی، «باکور» (فغفور) و «بَخْش» و բաշխ (بَشْخ: بخش) و Բագարատ / Բագրատ (بَگَرات/ بَگْرات: اسم مرد، بغداد، خداداد) و բախտ (بَخْت) و վախտ (وَخْت: وقت) و բագին(بَگین: بت) و Բաքմազ/ փեքմեզ (بَکْماز/ پِکْمِز: بگماز، بزم میگساری) و «بَخْشَکان» (بخشنده) و «بَخْت» و «بَرِبَخْت» (بختیار) و «بَشْخومْن» (بخشش) و «بَشْخِل» (بخش کردن، تقسیم کردن) و «بَشْخیش» (هدیه) و «باژ» (باج) ارمنی، «باگی» (باغ) و «بازی» (باج) و ბაგრატი (بَگْراتی: اسم مرد، بغداد) گرجی، абақьмаз (بَکْیْماز: بزم میگساری) ابخازی، «باژ» (باج) سیوندی، «اَمْباغ» (انباز) سیستانی، «اَمْبُوغ» (هوو) و «واغْد» (بختک) وخی و یدغه، «وُئید» (بختک) سریکلی، «واغْد» (بختک) اشکاشمی، vakt (وقت) و pekmez/ pekmes (بگماز، بزم میگساری) آلبانیایی، «باغ» و «باغْبان» و «بَخْت» و «وَقْت» اردو،
در زبانهای هندی این کلمات از بن مورد نظرمان برخاستهاند: «بَخْشیش» (بخشش) و वक़्त (وَقْت) و बाग़बान (باگْبان: باغبان) و बाग़ (باگ: باغ) و बाग़बानी (باگْبانی: باغبانی) هندی، «پاگاوادی» (معبد، وامگیری از پارسی: بغوادی، جایگاه خدا) تامیلی، বাগবান (بَغْبان: باغبان) بنگالی، બાગવાન (باگْوان: باغبان) گجراتی، ਬਾਗ਼ਬਾਨ (باگْبان: باغبان) پنجابی، बागवांन (باگْوانّ: باغبان) مرواری،
بسیاری از این کلمات در زبانهای دیگر نیز وامگیری شده است: farfouri (ظرف چینی) و bagadaths (بَگَداتِس: بغداد، اسم مرد) و πετιμέζι/ πετμέζι (پِتیمِزی/ پِتْمِزی: بگماز، بزم میگساری) یونانی، «پگتت» (بغداد، اسم مرد) مصری دموتیک، bagadates (بغداد، اسم مرد) لاتین، «بُوسی/ بَکْسی» (کاهن بودایی) و چینی، bakchich (انعام) و farfur (نوعی چینی نفیس، تحریف «فغفوری») فرانسوی، buckshee/ bucksheesh (انعام؛ ۱۶۲۰م.) و pagoda (بنای دینی بودایی؛ ۱۵۸۰م.) انگلیسی، Bakschisch (انعام) آلمانی، пекме́з (پِکْمِز: بگماز) مقدونی، bac (باج) و و бахт (بَخْت) و бахт (بَخْت) بلغاری، bazdar (باجگیر، مامور گمرک) و bazdarina (گمرگ) و бахт (بَخْت) و вакат (بَکَت: وقت) و бахт (بَخْت) و пекме́з (پِکْمِز: بگماز) صربی-کروآتی، baxt (بخت) و pecmez/ pegme/ pecmes/ pecmed/ pedzmieg/ pecsămet/ pemnez (بگماز) رومانیایی، pagode (بنای دینی بودایی؛ اوایل قرن شانزدهم) پرتغالی، фарфо́р (فَرْفور: ظرف چینی) روسی، voktas (وقت) لیتوانیایی، «وَکْتو» (وقت) مالایی و اندونزیایی، «بَهَتی» (بخت) سواحیلی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی بیشماربار به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «فرستاده گفت ای خداوند رخش به دشت آهوی ناگرفته مبخش»
ابوسعید ابوالخیر: «چون رنده ز كار خویش بیبهره مباش چون تیشه به سوی خویش دایم متراش»
سنایی غزنوی: « گر كنی بخشش گویند كه می كرد نه او ور كنی عربده گویند كه او كرد نه می »
خیام نیشابوری: « دوزخ شرري ز رنج بيهودهي ماست فردوس دمي ز وقت آسودهي ماست »
نظامی گنجوی: « مرواریدی کز اصل پاکست آرایش بخش آب و خاکست »
انوری ابیوردی: « سه دیگر آنكه زبان را به وقت بد گفتن نگاهداری تا وقت عذر غم مخوری»
سعدی شیرازی: «در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
عیبت آن است که بر بنده نمیبخشایی»
و: « چو دید آن خردمند درویش رنگ كه بنشست و برخاست بختش به جنگ»
و: « میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش »
مولانای بلخی: « راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد»
و: «شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم»
بیدل دهلوی: «جمعیت حواس در آغوش بیخودی است از هوش بهرهنیست كسی را چو مست نیست»