برّاق


آخرین به روزرسانی:
برّاق

 

 


         ریشه‌ی پیشاسامی «*برک» به معنای «آذرخش» در زبان‌های سامی کهن به شکل‌های مختلف درآمده است. در زبان‌های کهن ایرانی از این بن چنین واژگانی برخاسته‌اند: 𒉏𒄈 (بیرقوم: آذرخش) و 𒁀𒊏𒄣 (بَرَقو: جرقه) اکدی، 𐎁𐎗𐎖 (برق) اوگاریتی، ברקא (بَرْقا: آذرخش) آرامی، ܒܪܩܐ (بَرْقا: آذرخش) و ܒܪܩܐ (بَراقا: دندان مسواک زدن، در اصل یعنی: براق کردن [دندان]) و ܒܪܩܐ (بَرّاقا: جذاب، چشمگیر) سریانی، בָּרָק‎ (باراق: آذرخش) و בָּרֶקֶת (بارِقِت: درخشش) و בָּרָק (بَرَک: اسم مرد) ‌عبری، በረቀ (باراقا: آذرخش) امهری، «برق» عربی جنوبی، 

این واژه در مصر هم از دیرباز وجود داشته است.                                           (بویرقا: جرقه زدن) در مصری باستان و ⲉⲃⲣⲏϭⲉ (اِبْرِچِه: برق) قبطی نمودهای این ریشه در تمدن مصری هستند.

         در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «برق»، «برّاق»، «رعدوبرق»، «زرق‌وبرق»، «برق‌وبُروق»، «بارقه» 

در سایر زبان‌های ایرانی زنده این ریشه چنین مشتق‌هایی به دست داده است: «بَرق» و «بُروق» و «یبرق» (رعد و برق زدن) عربی، «برق/ بروق» (آذرخش) ترکی. همچنین حدسم آن است که کلمه‌ی «بیرق» پارسی هم از همین جا آمده باشد.

         دو تا از مشتق‌های جالب توجه این ریشه، «زمرد» و «زبرجد» است. اغلب فرهنگ‌ها نوشته‌اند که ریشه‌ی این کلمات یونانی است. اما این نادرست است و خود کلمه‌ی یونانی باستان از زبان‌های ایرانی وامگیری شده است. مسیر تحول این واژه احتمالا چنین بوده که בָּרֶקֶת (بارِکِت) عبری و wkrb (بُرْکُو) سریانی به معنای «براق و درخشان» در زبان‌های آریایی ایران شرقی برای نامیدن سنگ زمرد وامگیری شده و «ب» آن به «م» قلب شده است. نمونه‌ی این قلب را در این واژگان می‌بینیم که همگی «زمرد» معنی می‌دهند: मरकत (مَرَکَتَه) سانسکریت و «مرکت‌ته» سغدی و «یْسی‌مَرْیَه» سکایی. خود این کلمات از ایران شرقی به ایران غربی منتقل شده و بار دیگر در زبان‌های سامی کهن رواج یافته و این بار برای نامیدن سنگ قیمتی زمرد کاربرد پیدا کرده است. به این ترتیب ܙܡܪܓܕܐ‎ (زَمَرْگَدا) و ܐܙܡܪܓܕܐ‎ (عِزْمَرّاگْدا) سریانی در زبان‌های سامی و զմրուխտ (زْمْروخْت) ارمنی کهن، զմրութ (زْمروتا) ارمنی میانه در همسایگی‌شان پدید آمده‌اند، و همچنین شکل پهلوی این واژه یعنی «اوزْموروت/ اوزْمورود».

این کلمه‌ی اخیر پهلوی در پارسی دری «زمرد» و «زَبرجد» را به دست داده است. این واژه با واسطه‌ی پهلوی و پارسی در سایر زبان‌های ایرانی نیز وارد شده است: «زومْرود» ترکی آذری، «زومْروت/ زومْرود» ترکی عثمانی، «زُمُرُّد» عربی، зүмірет (زومیرِت) قزاقی، զմրութ (زْمروتا) ارمنی، «زَمْرَد» تاجیکی، ზურმუხტი (زورْموخْتی) گرجی، 

         این واژه به زبان‌های دیگر هم وارد شده است: smaragsos (سْماراگْسُوس) یونانی، smaragdos لاتین، emereaude فرانسوی کهن و انگلیسی کهن، marokat اسلاوی کهن کلیسایی، somorta/ smeralda اسپانیایی، emerald انگلیسی، emeraude فرانسوی، zumrud بلغاری، изумру́д (ایزومْرود) و зиморо́док (زیمُورُودُک) روسی، 祖母綠 (ژومولو) و 祖母绿 ( (ژومولُو) چینی ماندارین، «مَرْگَد» تبتی. نام «اسمرالدا» که قهرمان زن داستان «گوژپشت نتردام» است نیز از همین‌جا آمده و تحریفی از اسم «زمرد» است که بین بانوان کولی رواج دارد.

         این واژگان در شعر و ادب پارسی رواجی چشمگیر داشته‌اند:

فردوسی توسی: 

« عقیق و زمرد همه برگ و بار                 فروهشته از تاج چون گوشوار»

 و: « یکی رعد و باران با برق و جوش          زمین پر ز آب آسمان پرخروش»

نظامی گنجوی: 

« ز سرسبزی گنبد تابناک                         زمرد شده لوح طفلان خاک»

مولانای بلخی: 

« وان چشم کاو چو برق همی‌سوخت خلق را

   در نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد»

حافظ شیرازی:

 «عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد»

شیخ جامی: 

« رسید از سدره پیک ملک سرمد           عصایی سبز در دست از زبرجد»