برف


آخرین به روزرسانی:
برف


         ریشه‌ی پیشاایرانی «*وَفْرَهْ» به معنای «برف» از ریشه‌ی «*وَپ» (پاشیدن، پراکنده کردن، پشته کردن) مشتق شده که خود از ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*uep» گرفته شده به همین معنای اخیر. بنابراین «برف» با «بافتن» و «بافه» که از ریشه‌ی دومی گرفته شده خویشاوند است. 

در زبان‌های ایرانی کهن این مشتق‌ها را از ریشه‌ی «*وَفرَه» می‌شناسیم: arfaW (وَفْرَه: برف) و pawIW (وی‌وَپ: ویران کردن، ‌پاشیدن) و apAwIW (ویواپَه: ویرانی، تباهی) اوستایی، «وَپْرَه» (توده، پشته) و «وَپَه» (افشاننده، کشت کننده) و «واپَنَه» (بذر، تخم) و «وَپْرا» (آتشدان، کانون) و «وَپَتی» (افشاندن، پراکندن) سانسکریت، *𐎺𐎳𐎼 (وَفْرَه: برف) پارسی باستان، «وَفْر» (برف) و «ویاپان» (بیابان) و «*وَفْمَن» (بهمن) پهلوی، «وَفر» (برف) و «ویابان» (بیابان) تورفانی و پارتی، «وفر» (برف) و «وبرذار» (هیمالیا) سغدی، «بَورَه» (برف) سکایی، «وفرک» (برف) خوارزمی، «بَورَه» (برف) ختنی، «وَهْر» (برف) پهلوی آذری

در پارسی از این دودمان چنین زادگانی را می‌شناسیم: «برف»، «آدم برفی»، «برفگیر»، «برفی»، «سفیدبرفی»، «برف‌روب»، «بیابان»، «بیابانی»، «بهمن» (سیل برف در کوه)، «بهمن‌گیر»

در سایر زبان‌های ایرانی نو هم این واژگان از این بن برخاسته‌اند: «واورَه» (برف) پشتون، «وَفیر/ وَفْر/ بَرْف» (برف) یغنابی، «بَرْپ/ وَرْف» (برف) و «گیابان» (بیابان) بلوچی، «وَرْپ/ غَرْپ» (برف) پراچی، «وَفْر/ بَور/ بَفْر» (برف) و «وَرْوَرَه» (پاروی برف) و «بَیانی» (بیابانی، وحشی) کردی، «وَفْر» (برف) تاتی و وخی، «وَفْر» (برف) عربی، «برف» عربی عمانی، «بیابَنی» (بیابان) و «یابان» (بیابان) و «یابانْجی» (بیگانه، وحشی) ترکی، «وَفْرُو» (برف) یدغه، «وَر/ وَفْر» (برف) لکی، «وَرْف» (برف) گیلکی و مازنی و آشتیانی، «وَرْپ» (برف) یزدی، «فَرْف» (برف) وَفسی، «وَوْرَه/ وِوْرِه» (برف) زازا و گورانی، «برف» اردو،

در زبان‌های هندی هم از اینجا چنین کلماتی برآمده‌اند: बरफ (بَرَپْهْ: برف) بُجپوری، બરફ (بَرَف: برف) گجراتی، बर्फ़ (بَرف) هندی، बर्फ (بَرْپْهَه: برف) مَراثی، ਬਰਫ਼(بَرْف) پنجابی، «بَرْفَه» (برف) سندی، બરફ (بَرَف) وَرلی، বরফ (بُرُوپْهْ: برف) بنگالی و همچنین बरफ (بَرَپْهْ: برف) نپالی.

برف در شعر و ادب پارسی فراوان آمده است:

فردوسی: «پر از برف شد کوهسار سیاه         همی لشکر از شاه بیند گناه»

         «به بالای یک نیزه برف آیدت           شب و روز شادی شگرف آیدت»

صائب تبریزی: « مخند ‌ای نوجوان زینهار بر موی سفید من 

                                                      كه این برف پریشان بر سر هر بام می‌بارد »

سعدی: «عمر برف است و آفتاب تموز          اندکی ماند و خواجه غره هنوز»