بریدن


آخرین به روزرسانی:
بریدن


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bher» به معنای «ضربه زدن، بریدن، شکافتن» در زبان‌های کهن اروپایی چنین واژگانی پدید آورده است: perqw (پِرْثو: غارت می‌کنم، کشتار می‌کنم) و persis (پِرْسیس: ویرانی، غارت) و ptoliporqos (پْتُلی‌پُرْثُوس: شهرآشوب، نابود کننده‌ی شهرها) و farunx (فارونْکْس: گلو، حلق) یونانی، ferire (زدن، بریدن) و forare (سوراخ کردن) و foramen (سوراخ) و frumen (حلق، حنجره) لاتین، barki (گلو، بادگیر) و berja (ضربه زدن، جنگیدن) نردیک کهن، berjan/ perjan/ berien (ضربه زدن، جنگیدن) آلمانی کهن، aboron (سوراخ کردن) و berian (ضربه زدن، زخمی کردن) انگلیسی کهن، enterferir (حمله کردن) فرانسوی میانه، boren (سوراخ کردن) هلندی میانه، ber (ضربه زدن، زخمی کردن) فریزی کهن، (بوریس: پیروز، جنگاور، در اصل یعنی: برنده، ضربه زننده) وбрати (بْراتی: جنگیدن) اسلاوی کهن کلیسایی، бороти (بُرُتی: جنگیدن) وборонь (بُرُنی: نبرد) اسلاوی کهن شرقی، bæria (ضربه زدن، زخمی کردن) سوئدی کهن،

درباره‌ی واژگان یونانی برآمده از این ریشه دو نکته شایان گوشزد کردن است. نخست آن که persis (پِرْسیس) به معنای «ویرانی» بر خلاف نظر برخی از نویسندگان ارتباطی با نام «پارسی» ندارد و از بنی به کلی متفاوت مشتق شده است. دوم آن که حدس می‌زنم اصطلاح عامیانه‌ی پارسی «تا پتل‌پُورت رفتن» که به کار بی‌فرجام و کوشش فراوان بیهوده اشاره می‌کند، از ptoliporqos (پْتُلی‌پُرْثُوس) یونانی برآمده باشد. به معنای «سفر کردن تا شهری دوردست که غارت شده و ویرانه است». این شاید اشارتی یا شوخی‌ای بین بازرگانان ایرانی بوده باشد. حدس دیگری که درباره‌ی این اصطلاح دارم آن است که به شهر باستانی «پَتَلی‌پوتْرَه» (پَتْنَه امروزین) اشاره کند در شمال خلیج بنگال، که دورترین ایستگاه قدیمی راه تجاری ایرانی (راه ابریشم) بوده است.

         از این ریشه در زبان‌های زنده‌ی اروپایی چنین کلماتی زاده شده‌اند: bohren (سوراخ کردن) آلمانی، ferir (حمله کردن، ضربه زدن) فرانسوی، borra (سوراخ کردن) سوئدی، bolino (درفش) و ferire (زخمی کردن، صدمه زدن) ایتالیایی، ferir (زخمی کردن، صدمه زدن) پرتغالی، ferir/ herir (زخمی کردن، صدمه زدن) اسپانیایی، bãrt (جنگیدن، دعوا کردن) لاتویایی، bárti (جنگیدن) لیتوانیایی، боро́ться (بُرُتْسا: جنگیدن، کشتی گرفتن) و бо́ронь/ брань (بُرُنْیْ/ بْرانْیْ: جنگ) روسی، боро́ти (بُرُتی: جنگیدن، دعوا کردن) و боро́тися (بُرُتیسْیا: کشمکش داشتن، کشتی گرفتن) اوکراینی، бо́ря (بُرْیا: جنگیدن، کشمکش کردن) و бърна (بارْنَه: لب و دهان) و бран (بْران: نبرد) بلغاری، бо̀рити (بُریتی: مبارزه کردن، رقابت کردن) و бра̑н (بْران: نبرد) صربی-کروآتی، borīti (جنگیدن) اسلوونیایی، bróć (جنگیدن) و broń (جنگ) لهستانی، berja (ضربه زدن، جنگیدن) ایسلندی، bärja (ضربه زدن، جنگیدن) سوئدی، bærje (ضربه زدن، جنگیدن) دانمارکی، bran (جنگ) چک و اسلواکی و اسلوونیایی، 

         در زبان انگلیسی این لغات خویشاوند را سراغ داریم: bore (سوراخ کردن)، foramen (سوراخ؛ ۱۶۷۰م.)، burin (درفش)، foraminifera (درختان مخروط‌دار؛ ۱۸۳۵م.)، foraminious (متخلخل، سوراخ‌دار؛ ۱۶۲۰م.)، interfere (مداخله کردن؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، perforate (سوراخ داشتن، رخنه کردن؛ اواخر قرن پانزدهم)، interferon (نوعی پروتئین؛ ۱۹۵۷م.)، 

         این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*بْری» تبدیل شده و به طور خاص «بریدن» را می‌رساند. در زبان‌های کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی را می‌شناسیم: yArb (بْرایْ: بریدن) و yArbIriap (پَیْری‌بْرایْ: قطع کردن) و arAbiZit (تیژی‌بارَه: تیزدندان) و arqiOrb (بْرُویْثْرَه: نبرد؟) اوستایی، «بْهْرینَتی» (آسیب زدن، اذیت کردن) و «بْهْری» (لطمه) و «بْهْرِسَه» (خسارت، صدمه) سانسکریت، ‌«بْریتَن» (بریدن) و «بْرین» (قاچ، تکه) و «آفْریتَن» (آفریدن) و «آفْرین» (خلقت) و «باریک» پهلوی، «بْرین» (بریدن) و «آفْریذَن» (آفریدن) و «آفْرین» (خلقت) پارتی، «بْریذَن» (بریدن) و «آفوریذَن» (آفریدن) و «آفور» (خلقت) و «بْرینَگ» (شکاف، ترک) تورفانی، «آفْریتِه» (عفریت، هیولا) سغدی، «بفن» (آفریده) و «بن» (تراشیدن، بریدن) خوارزمی، «بیرّ» (بریدن) و «بیر» (شکسته شدن) و «بارّا» (پیکرتراش) سکایی، բերան (بِران: لبه، دهان، آغاز) و բերանացի (بِراناتْسی: با دهان، دهانی) و բարակ (باراک: باریک) ارمنی کهن، עִפְֿרִיתּ (عیفْریت: عفریت) عبری،  

         در پارسی از اینجا چنین کلماتی برخاسته‌اند: «بریدن»، «برش»، «برنده»، «باریک»، «بُرین» (تکه،‌ قاچ)، «گوش‌بری»، «بَرْن» (ماله‌ی کشاورزی)، «انبر» (مرکب از: هم + بریدن)، «گازانبر»، «بِریزیدن» (خرد شدن، متلاشی شدن)، «بِرینه» (سوراخ تنور)، «آفریدن»، «آفرینش»، «آفریدگار»، «آفرینشگر»، «آفریننده»، «عفریت»، «عفریته»،

درباره‌ی «عفریت» باید گفت که برخی آن را از بن عربی «*عفر» مشتق دانسته‌اند که خطایی روشن است. این بن شکلی دگرگون شده از ریشه‌ی «*غبر» سامی است به معنای «خاک، غبار، خاکستر» که ارتباطی با مفهوم «عفریت» ندارد. «عفریت» که در زبان‌های باستانی ایرانی و پیش از تحول زبان عربی به همین شکل وجود داشته، دقیقا به معنای «مخلوق» است و به آفریده‌های اهریمنی اشاره می‌کند در برابر آفریده‌های اهورایی قرار می‌گیرد.

         در سایر زبان‌های زند‌ه‌ی ایرانی از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: «رینَه» (درفش) و «بورَیْ» (مثله شده، چشم و دماغ بریده) و «بارَگ» (باریک) پشتون، «بیرین» (زخم) گورانی، «بْرونَه» (شکاف پایین کُندوک برای برداشتن غله) خراسانی، «بار/ بیرین» (بریدن) کردی، «بورّ/ بورّیتَن» (بریدن) و «بارَگ» (باریک) بلوچی، «وَرین» (بریدن، ‌قیچی کردن) وخی، «ایوینیهْ» (بریدن) آسی، «اَمْبور» (انبر) اورموری، բերան (بِران: گوشه، دهان، منفذ) و բերանային (بِرانایین: دهانی) و բարակ (باراک: باریک) و բարակել (باراکِل: باریک کردن، فشردن) ارمنی، birë (منفذ، شکاف) و brimë (سوراخ) آلبانیایی، «ایفْریتَه» (عفریته) ترکی، עִפְֿׄרִיתּ֔ (عیفْریت: عفریت) ‌یهودی- عربی، «عِفْریت» اردو. इफ़्रीत (ایفْریت: عفریت) هندی هم از اینجا آمده است.

         «عفریت» با این شکل‌ها در زبان‌های دیگر وامگیری شده‌اند: ιφρίτ (ایفْریت) یونانی، ифрит (ایفْریت) روسی، іфрит (ایفْریت: عفریت) اوکراینی، għafrit/ għafrid مالتی، ifriet هلندی، ifrit/ ʿifrīt/ 'ifriit / 'afreet/ 'afret / 'efret انگلیسی، イフリート (ایفوریتُو) ژاپنی، afriidid استونیایی، ifrit فنلاندی، éfrit فرانسوی، Ifrit آلمانی و نروژی، ifrit لهستانی، ифрит (ایفْریت) بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، ʿifrīt ایتالیایی، ifrit (عفریت) اسپانیایی، ifrite پرتغالی، «ایفْریت» مالایی و اندونزیایی، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار کاربرد داشته‌اند:

فردوسی توسی: «خروشید کای پای‌مردان دیو            بریده دل از ترس گیهان خدیو»

                  و: «همی‌کشت ازیشان و سر می‌برید    ز بیمش همی‌مُرد هرکش بدید»

نظامی گنجوی: «به مرگ سروران سر بریده                      زمین جیب آسمان دامن دریده»

مولانای بلخی: « ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده              بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن»


و: «من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام          زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد»