ریشهی پیشاهندواروپایی «*bhugo» به معنای «بز» در زبانهای اروپایی چندان زایا نبوده و تنها این کلمات را به دست داده است: bokkr (بز) و احتمالا bokki (مرد جوان، یارو) نُردیک کهن، bock (بز) ساکسونی کهن، boc (بز نر) آلمانی کهن و میانه، bock (بز) و rehbuck (گوزن نر) و steinbock (بز کوهی) آلمانی، «boc » (بز) ایرلندی کهن، steenboc (بز کوهی) و «boc » (بز) هلندی میانه، bok (بز) و reebok (گوزن) هلندی، steenbok (بز وحشی) وspringbok (غزال جهنده) آفریکانز، raabuck (گوزن) دانمارکی، bucca (بز نر) انگلیسی کهن، buck (گوزن نر؛ ۱۳۰۰، مرد سیاهپوست یا سرخپوست؛ ۱۸۰۰م.) و bickhorn (شاخ گوزن؛ ۱۶۱۰) و buckskin (مشک، چرم پوست بز؛ ۱۳۰۰م.) و butcher (قصاب؛ ۱۳۰۰م.) و roebuck (گوزن نر، ۱۲۰۰م.) و springbok (غزال آفریقایی، در اصل یعنی: بز جهنده؛ ۱۷۷۵م.) انگلیسی،
واژهی bug (شپش، کک، حشرهی موذی) هم احتمالا از همین ریشه آمده و از بسط معنایی بز به «آدم-بز، عفریت» حاصل آمده است. این گسترش معنایی به نظرم از اهریمنی شدن سیمای بز در فرهنگ اروپایی ناشی شده که خود پیامد کشمکش مسیحیت آغازین با آیینهای شادخوارانهی دیونوسوسی بوده که در چشم مسیحیان امری شیطانی قلمداد میشده و علامت دیونوسوس یعنی بز را نکوهش میکرده است. صورتهای دیگر این واژه در زبانهای اروپایی کهن عبارتند از: bocanách (جن، موجود فراطبیعی) ایرلندی کهن، bugge (شبح ترسناک) و pouke (روح آزارگر، شیطان؛ قرن سیزدهم) انگلیسی میانه، bochier (قصاب، جلاد، در اصل یعنی: بز کُش) فرانسوی کهن، *bukkos (بز) سلتی، *bukk (بز نر) فرانک.
در زبانهای اروپایی نو هم این مشتقها از آن را سراغ داریم: bwg (جن، عفریت) و bwgwl (تهدید، مخاطره) ولش، bogill (جن، عفریت) و bogle (شبح، روح ترسناک؛ ۱۵۰۰م.) اسکات، bögge/ böggel-mann (جن، عفریت) آلمانی گویشی، boucher (قصاب) فرانسوی، bugbear (لولو، چیز ترسناک؛ ۱۵۷۰م.) و bugaboo (لولو خورخوره؛ ۱۸۴۳م.) و bogeyman (هیولا، لولو؛ قرن شانزدهم) و Puck (اسم پریای در «رویای نیمهشب تابستان شکسپیر؛ قرن شانزدهم) و poke (انگشت فرو کردن، هل دادن، شاخ زدن؛ ۱۷۹۶م.) و boggart (شبح، روح پلید؛ ۱۵۶۰م.) و boggle (هراسان بودن، گوش به زنگ بودن؛ ۱۵۹۰م.) انگلیسی،
در زبانهای ایرانی این ریشه به «*بوز» تبدیل شده و با توجه به این که بز در اصل بومی ایران زمین بوده و برای نخستین بار در کوهپایههای زاگرس اهلی شده، شاخهزاییاش هم در زبانهای ایرانی گستردهتر بوده و دلالت معناییاش بر خلاف اروپا اغلب مثبت بوده است. در زبانهای باستانی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی مشتق شدهاند: azUb (بوزَه: بز) اوستایی، «بوکَّه» (بز) و «بوکَّتی» (بع بع کردن، عو عو کردن) سانسکریت، «بوز» (بز) و «خَربوز» (غزال) پهلوی، «بز/ ابز/ بزیتْس» (بز) و «ابزینک» (بز نر) سغدی، «بویْسَه» (بز) سکایی،
در زبانهای ایرانی نو از این ریشه این کلمات زاده شدهاند: «بز» و «بزغاله» و «بزدل» و «بز بیاری» و «بز آوردن» و «بزمجه» (بز+مکیدن) پارسی، «بُزغُنج» (پستهی بیمغزی که در دباغی به کار میرفته)، «بُج» (بز) پارسی قدیم، «بوتْس» (بز) ارمنی، «بوژ» (بز) پراچی، «ووز» (بز) پشتون، «بُزُو» (بز) آسی، «بِز» (بز) طبری، «بِزَّه» (بز) امرهای،
این خوشه از واژگان در چند موج در خانوادههای زبانی دیگر نیز وامگیری شدهاند. حدسم آن است که قدیمیتریناش در خود ایران زمین و در بافت زبانهای سامی رخ داده باشد. در این خوشهی زبانی ریشهی «*بزز» را داریم که معنای «نوک پستان» را میرسانده و نمودهایش را در زبانهای سامی کهن میبینیم: 𒍣𒍣𒂊 (زیزو) اکدی، 𐎁𐎑 (بز) اوگاریتی، ܒܷܙܐ (بیزا) سریانی، בִּיזָא (بیزا) آرامی، זִיז (زیز) و דַּד (دَد) عبری همگی بر «نوک پستان» دلالت میکنند. این ریشه به ظاهر ارتباطی تبارشناسانه با کلمهی «بز» ندارد، اما به خاطر همزیستی دیرپای زبانهای آریایی و سامی در ایران بعید نیست از داد و ستدهای معنایی بینابینشان چنین تعمیم معناییای رخ داده باشد. چون قدیمیترین جانوری که شیرش دوشیده شد بز است و احتمالا تناظری میان بز و شیر و پستان برقرار بوده است. در عربی از همین ریشه کلمهی «بَزّازَه» باقی مانده که یعنی «پستانک».
همچنین در زبانهای سامی ریشهی «*بزه» را داریم که «جامه ساختن، پوشاک» معنی میدهد. از این ریشه 𒁍𒌋𒋗 (بوصو: جامه) اکدی و բեհեզ (بِهِز: لباس) ارمنی کهن را داریم که تداخل میان زبانهای سامی و آریایی در آن نمایان است. در عربی از این ریشه «بَزّاز» (پارچهفروش) و «بِزَّه» (جامه) و «بُزُیون» (لباس ابریشمی) را داریم که در یونانی بیزانسی به bussinh (بوسّینِه: جامهی ابریشمی) تبدیل شده است. اغلب کتابهای ریشهشناسی این خوشه کلمات را از bussh (بوسُّوس: پوستین، پارچهی کتانی) یونانی باستان مشتق دانستهاند. اما با توجه به دیرآیند بودن یونانی باستان نسبت به اکدی و همچنین تاخیر فنی یونانیان در استفاده از ریسندگی و بافندگی نسبت به قلمرو ایران زمین، احتمالا مسیر وامگیری واژگونه بوده است. در اینجا بز به دلالت جامهی پشمین یا پوستی تعمیم یافته و از آنجا به سایر پوشاک بسط یافته است.
شاخهی دیگری از وامگیری به خارج از قلمرو ایران زمین و زبانهای اروپایی مربوط میشود. احتمال دارد واژهی فرانسوی bézigue (۱۸۴۰م.) و انگلیسی bezique (۱۸۶۰م.) که اسم نوعی ورقبازی بوده از همین «بز» گرفته شده باشد. شکل کهنتر این کلمه besi(t) بوده و ریشهاش مشخص نیست. با توجه به این که بازی با ورق در اروپا از ایران زمین وامگیری شده، شاید این کارتها با نقشهایی جانوری مشخص شده و «بز آوردن» در آن علامت باخت بوده باشد.
کلمهی «بز» و «بزغاله» عوامانه قلمداد میشده و در ادب و شعر پارسی بسامدی به نسبت اندک دارند. با این حال همین موارد کمشمار در متنهایی که قدری طنزآمیز هستند خوش مینشینند:
رودکی سمرقندی: «زه! دانا را گویند، که داند گفت هیچ نادان را داننده نگوید: زه
سخن شیرین از زفت نیارد بر بز به بج بج بر، هرگز نشود فربه»
ابوسعید ابوالخیر: «پي در گاوست و گاو در کهسارست ماهي سريشمين به دريا بارست
بز در کمرست و توز در بلغارست زه کردن اين کمان بسي دشوارست»
سعدی شیرازی: «در گرگ نگه مکن که بزغاله برد یک روز ببینی که پلنگش بدرد»
در میان شاعران به ویژه مولانا زیاد «بزغاله» را به کار گرفته و به این باور عمومی که پیامبر اسلام با خوردن گوشت زهرآلود بزغاله درگذشته، چند بار اشاره کرده است.