«بستام» را در منابع گوناگون به شکلهای متفاوت معنی کردهاند. یکی از کهنترین گزارشها را فرهنگ جهانگیری به دست داده و جهانآرا تکرار کرده و آن را «مرجان» معنی کردهاند. اما دهخدا آن را مردود دانسته و گفته معنایی اشتباه است که از یک بیت از امیرخسرو دهلوی دانسته که میگوید:
«جهان که نزد خردمند دفتر ضحک است به نیم خنده نیرزد از آن لب بستام»
دهخدا میگوید منظور امیرخسرو از آخرین کلمه «لبخند زننده» بوده و «بسّام» مشدد را از تبسم عربی وامگیری کرده، که بعدتر جهانگیری خطا کرده و تشدید روی سین آن به دو نقطه حمل کرده است. به هر روی دست کم در دوران قاجار «بستام» در معنای «مرجان» رواج داشته، چنان که قاآنی میگوید:
«می صافی درون ساغر زر به بوی ضیمران و رنگ بستام»
اما به نظر من بعید است خطای یک نویسنده در فرهنگنامهای به تغییر معنای کلی یک کلمه منتهی شود. کلمهی «بستام» هم از دیرباز در پارسی وجود داشته و هم نام شخص است و هم جاینام. بنابراین چه بسا که جهانگیری اشتباه نکرده باشد و امیرخسرو هم در اصل بستام آورده باشد، یا با شباهت «بسّام» و «بستام» در شعرش بازی کرده باشد.
شواهدی که برای استقرار معنای «مرجان» بر بستام یافتهام چنین است: نخست آن که در منطقهی تالش درختان سرخ افرا که از نظر رنگ و سختی شباهتی به مرجان دارند را «بستام» مینامند. دیگر آن که دست کم در دوران ساسانی این کلمه در پهلوی وجود داشته و نام شخصی هم بوده است. چنان که دایی خسروپرویز بستام نامیده میشده است. فردوسی هم وصفی از او در شاهنامه به دست داده و گفته که این کلمه تحریفی از «گستهم» بوده است:
«بپرسید خسرو کزین انجمن که کوشد به رنج و به آزار تن
چنین داد پاسخ که بستام نام گُوی برمنش باشد و شادکام
دگر آنک خوانی و را خال خویش بدو تازه دانی مه و سال خویش
بپرهیز زآن مرد ناسودمند که باشدت زو درد و رنج و گزند
بر آشفت خسرو به بستام گفت که با من سخن برگشا از نهفت
تو را مادرت نام گستهم کرد تو گویی که بستامم اندر نبرد»
«گستهم» در شکل اصلیاش «ویستَخْم» (نیرومندِ روستا، زورمندِ قبیله) بوده است و «بستام» بیشک یکی از تحریفهای برآمده از آن هست، اما ریشهی دیگری هم میتوان برایش پیشنهاد کرد.
حدسم آن است که «بستام» در معنای «مرجان» با ریشهی ایرانی «*وَیْ» پیوند داشته باشد، به معنای «بریدن، تراشیدن» که این واژگان از آن برخاستهاند: amEaW (وَئِمَه: تخته سنگ) اوستایی، בֻּסְרָא (بوسْرا: مرجان، غوره) آرامی، ܒܣܪܐ (بوسْرا: مرجان، غوره) سریانی، «ویسَّت» (مرجان) و «ویم/ وِم» (تخته سنگ) و «وِمین» (سنگی) پهلوی، «وِمین» (سنگی) پارتی و تورفانی، «بیمَه» (صخره) سکایی، «وِم» (سنگ) و «ویماچ/ وِت» (شکاف، برش، رخنه) و «بوسْت/ پیسْت» (مرجان) ارمنی، «گیسَّید» (مرجان) بلوچی، «بُسَّد» (مرجان) عربی، «بِسَّد» (مرجان) و «بسدین» (سرخ) پارسی. این واژه در زبانهای اسلاوی هم ردپایی دارد و vojati (سنگتراشی) اسلاوی کهن کلیسایی و vagati (حجاری کردن) روسی و бисер (بیسِر: مروارید) اسلاوی کهن شرقی از آنجا آمدهاند. این کلمهی اخیر وامواژهی پارسی است و بر اساس دگرگونی مرسوم [د-ر] در پارسی ساخته شده است، مثل «شمشاد/ شمشار».
بنابراین خوشهی واژگان یاد شده در اصل «سنگ/ صخره» معنی میدادهاند و بعد معنایشان به «مرجان» هم تعمیم یافته و هیچ بعید نیست که «بستام» هم از این بن برخاسته باشد و شاید با شکل تحریف شدهی «گستهم» تداخلی پیدا کرده باشد. در شعر و ادب پارسی «بستام» بسیار کم و در اشاره به دوران خسروپرویز به کار گرفته شده، اما «بسد» واژهای رایج بوده است:
فردوسی توسی: «چو بسّد لب و رخ به مانند خون سپیدش مژه دیدگان قیرگون»
و «لب رستم از خنده شد چون بسد همیگفت نیکی ز یزدان سزد»
سنایی غزنوی: «صد مجلس پر دُرّ کنی ای گوهر دانش چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی»
ناصرخسرو قبادیانی : «صبح را بنگر پس پروین روان، گویی مگر از پس سیمین تذروی بسّدین عنقاستی»