ریشهی پیشاهندواروپایی «*wen/ *un» به معنای «خواستن، آرزو کردن، میل داشتن» در زبانهای اروپایی کهن این کلمات را پدید آورده است: venus (میل، جذابیت) و venerari (پرستیدن) venerates (پرستش) و venerabilis (پرستیدنی، مقدس) و venerius/ venereus (جنسی، شهوانی، مربوط به ونوس) و venus (ایزدبانوی زیبایی و شهوت) و venia (بخشش، لطف) و venenum (معجون جادویی، سم) لاتین، vanadis (لقب ایزدبانوی زیبایی Freyja) و Vanir (خانوادهای از خدایان) و væna (امید، آرزو) و vinna (پیروزی، دسترنج) و œskja (آرزو کردن، میل داشتن) و osk (آرزو) نُردیک کهن، Wunsch (آرزو، میل) و wanen (امید داشتن، خیال کردن) و wunja (خوشی، لذت) و wunnisam (دلپذیر، خوشایند) و wunscen (آرزو کردن) و wonen (عادت کردن، مستقر شدن) آلمانی کهن، wynn (لذت، شادکامی) و wunian (مستقر شدن) و wenian (عادت کردن، تمرین کردن) و wenan (خیالپردازی کردن، امید داشتن) و wyscan (آرزو کردن) و winnan (کوشیدن، تلاش برای چیزی کردن) و gewinnan (دستاورد، پیروزی، دسترنج) و wynsum (دلپذیر، خواستنی) و wunod (عادت کردن، مستقر شدن) انگلیسی کهن، veneracion (ارج نهادن، محترم شمردن) و venerable (پرستیدنی، والامقام) و venerie (جانور شکاری، طعمه) و venesoun (جانور شکاری درشت، گوزن) و venim/ venin (زهر، معجون جادویی) فرانسوی کهن، wanian (خیالپردازی کردن، امیدوار بودن) و wunnia (خوشی، لذت) و wunsam (دلپذیر، خوشایند) و wunon (عادت کردن، مستقر شدن) ساکسونی کهن، winna (پیروزی) و wannia (مستقر شدن، جایگیر شدن) و wunia (عادت کردن، مستقر شدن) فریزی کهن، wenjan (امید داشتن، خیال کردن) و 𐌲𐌰𐍅𐌹𐌽𐌽𐌰𐌽 (گاوینّان: تقلا کردن، کوشیدن) و 𐍅𐌹𐌽𐌽𐌰𐌽 (وینّان: رنج کشیدن، کوشیدن) و 𐍅𐌹𐌽𐌽𐌰 (وینّا: رنج، شور) و 𐍅𐌿𐌽𐌽𐍃 (وونّس: شکنجه، عذاب) گُتی، wonscen (آرزو کردن) و wonsc (آرزو) هلندی میانه،
در زبانهای اروپایی نو هم این نمونهها از آن مشتق شدهاند: wähnen (خواستن، امید داشتن) و Wunsch (آرزو، میل) و wunschen (آرزو کردن) و abgewöhnen (از پستان گرفتن نوزاد) و wonne (خوشی، لذت) و gewinnen (پیروز شدن، به دست آوردن) و wohnen (عادت کردن، مستقر شدن) آلمانی، veleno (زهر) ایتالیایی، veneno (زهر) اسپانیایی، winnen (به دست آوردن، پیروز شدن) و wens (آرزو) هلندی، ønske (آرزو) دانمارکی، önska (آرزو) سوئدی،
در زبان انگلیسی این لغات از این بن نتیجه شدهاند: Vanadium (وانادیوم، عنصری فلزی و کمیاب؛ ۱۸۳۰م. ) و venerate (پرستیدن، ارج نهادن؛ ۱۶۲۰م.) و veneration (پرستش، احترام؛ اوایل قرن پانزدهم) و venerable (والامقام، بسیار محترم؛ اوایل قرن پانزدهم) و venereal (شهوانی، جنسی؛ اوایل قرن پانزدهم) و venery (شکار کردن؛ اوایل قرن چهاردهم، شهوترانی کردن؛ میانهی قرن پانزدهم) و venial (بخشودنی، معذور؛ ۱۳۰۰م.) و venison (جانور شکاری درشت مثل گوزن؛ ۱۳۰۰م.) و venom (زهر، میانهی قرن سیزدهم) و Venus (ناهید، ایزدبانوی رومی زیبایی) و wean (آموزاندن پستان گرفتن به نوزاد یا تولهی جانوران، از پستان گرفتن؛ ۱۲۰۰م.) و ween (نظر داشتن، ایده پروردن) و Wend (قومی اسلاو در شرق آلمان؛ ۱۶۲۰م.) و win (برنده شدن؛ ۱۳۰۰م.) و winsome (گوارا، دلپذیر) و wish (آرزو کردن) و wont (عادت کردن، مستقر شدن) و want (خواستن)
برخی از این واژگان در زبان پارسی نو وامگیری شدهاند: «ونوس»، «وانادیوم».
در زبانهای ایرانی این ریشه به «*وَس» تبدیل شده که یعنی «مطابق میل، کافی». نکتهی جالب این که حرکت از معنای «زیاد، دلخواه» به سمت دلالتِ «معجون جادویی، زهر» که در شاخهی زبانهای اروپایی دیدیم، در شاخهی زبانهای آریایی نیز دیده میشود و کهنتر از اولی هم هست. در زبانهای ایرانی کهن این واژگان از ریشهی «*وَس» برخاستهاند: OsaW (وَسُو/ وَسَه: بس) و itianaW (وَنَیْتی: او میخواهد، او پیروز میشود) و aSiW (ویشَه: زهر) اوستایی، वनति (وَنَتی: میل داشتن، خواستن، چیره شدن) و वनस् (وَنَس: میل، آرزو) و «وِتی» (در پی چیزی بودن، دنبال) و वनोति (وَنُتی: دوست داشتن، میل داشتن) و वनिता (وَنیتَه: معشوقه، دلدار) و विष (ویسَه: زهر) سانسکریت، 𑀯𑀺𑀲 (ویسَه: زهر) پراکریت ساوراسنی، « ویسَه» (زهر) پالی، «وَسییْ» (بس) پارسی باستان، «بَس» و «وَسْیار/ بَسْیار» (بسیار، زیاد) پهلوی، 𐭥𐭩𐭱/ 𐭥𐭱 (ویش/ وِش: زهر) و «وَسْیار » (بسیار، زیاد) پارتی، «وَسْیار» (بسیار) و «وِش» (بیش) تورفانی
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: विष (ویس: زهر) هندی، বিষ (بیس: زهر) و বেশ (بِس: بیش) بنگالی، বেছি (بِسی: بیش) آسامی،
بن «*وس» در پارسی به چنین واژگانی منتهی شده است: «بس»، «بسیار»، «بسنده»، «بسی»، «چه بسا»، «بسا کسا»، «بیش»، «بیشتر»، «بیشینه»، «بسامد»، «خودبسنده»، «خونبس»، «بسپار». در پارسی قدیم هم از این دودمان «ویش/ بیش/ گُش» (زهر، مرض) را داشتهایم.
در سایر زبانهای ایرانی نو هم این واژگان را زاده است: «گْوَس» (بس) و «بیشار» (بسیار) بلوچی، «فِش» (بیش) گورانی، «بِس» (کافی، بس) عربی، «بِش» (بیش) ترکی اویغوری و ازبکی، «بیش» اردو، «ویش» (زهر) کمویری، «اوشو» (زهر) پراسونی، «ویش» (زهر) ویگالی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: «وَنیتَه» (معشوقه، دلدار) مالایی و اندونزیایی، ꦮꦤꦶꦠ (وَنیتا: دوست دختر، معشوقه) جاوهای،
واژگان مشتق از این ریشه در شعر و ادب پارسی بسامدی بسیار زیاد دارند و فراوان به کار گرفته شدهاند:
رابعه بلخی: «عشق او باز اندر آوردم به بند کوشش بسیار نآمد سودمند»
خیام نیشابوری: «شاگردی روزگار کردم بسیار در کار جهان هنوز استاد نیام»
فخرالدین عراقی: «تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد»
سعدی شیرازی: «در جهان پیل مست بسیار است دست بالای دست بسیار است»
و: «علم هرچند بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی»
مولانای بلخی: «تیغ تا او بیش زد سر بیش شد تا برست از گردنم سر صد هزار»
عبدی زاکانی: «پیران تلاش رزق فزون از جوان کنند حرص گدا شود طرف شام بیشتر»