ریشهی سامی «بشر» در اصل یعنی «پوست، گوشت» و این به «آدم، انسان» نیز تعمیم یافته است. به این ترتیب در پارسی و تازی هم «بشر» (آدم) را داریم و هم «بشره» (پوست) را. مشتقهای این کلمه نیز در پارسی رواج دارند: «بشردوستی»، «بشریت»، «حقوق بشر».
در زبانهای ایرانی کهن که به خانوادهی سامی تعلق دارند این واژه به صورتهای گوناگون دیده میشود و اغلب هردو معنای یاد شده را حمل میکند: 𐎁𐎌𐎗 (بشر) اوگاریتی، 𒁉𒄑𒊒 (بیشْرو؟) اکدی، «بسر» آرامی سلطنتی هخامنشی، 𐤁𐤔𐤓 (بشر) فنیقی و کارتاژی، בְּשַׂר (بِسَر) آرامی توراتی، «بشر» آرامی پالمیری، «بسر» سبایی، ܒܣܪܐ (بِسْرا) سریانی، בישרא (بیسْرا) آرامی بابلی، בָּשָׂר (باسار) عبری، በሰር (بَسَر) حبشی،
یک معنی فرعی این واژه «میوهی خام و سفت» است که نمونهاش را در בֹּסֶר (بُوسِر: غوره) عبری و ܒܣܪܐ (بوسْرا: کال) سریانی و «بُسْر» (خرمای کال) عربی میبینیم.
بشر در شعر و ادب پارسی بسیار کم به کار گرفته شده و در این بین مولانا استثناست که آن را فراوان در ابیات خود آورده است:
«در رنگ کجا آید، در نقش کجا گنجد نوری که ملک سازد جسم بشر ما را»
و «از حد خاک تا بشر چند هزار منزل است شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت»
و «در صورت هرکس که از آن رنگ بدیدی میدان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست»
پیش از او البته خیام هم در این رباعی مشهور آن را به کار گرفته است:
«نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است»
سعدی هم به این واژه علاقه داشته، و از جمله میگوید:
«زبان بسته بهتر که گویا به شر بهایم خموشاند و گویا بشر»