ریشهی عربی «*بعث» به معنای «برخاستن، رستاخیز» در زبانهای سامی دیگر رواج ندارد و در زبان عربی و پارسی کاربردی موازی و متفاوت دارد. در پارسی از این بن چنین واژگانی برآمدهاند: «بعثت»، «مبعث»، «[حزب] بعث»، «منبعث»، «باعث»، «بعثی»
در سایر زبانهای ایرانی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «بَعْث» (رستاخیز) و «بَعَثَ» (برخاستن) عربی، «بَعْث» (رستاخیز) چغتایی، бағс (بَغْس: بعث) قزاقی، «بَعْث» (رستاخیز) ازبکی و پشتون و اردو، «بَعْث» (رستاخیز) ترکی استانبولی، «باعیس» (باعث) ترکی آذری، «بِهئْس» (بعث، رستاخیز) ترکی اویغوری، «بِعْس» (رستاخیز، خیزش) کردی، байис (باجیس: باعث) اودی
در زبانهای هندی این واژگان اغلب از پارسی وامگیری شدهاند: বাছ (بَس: رستاخیز) بنگالی، «بَعْث» (رستاخیز) سندی،
این کلمات در شعر و ادب پارسی کاربردی محدود داشتهاند:
ابوسعید ابوالخیر: «مگذار که در عشق تو رسوا گردم رسوایی من باعث بدنامی توست»
نظامی گنجوی: «ای واهب عقل و باعث جان با حکم تو هست و نیست یکسان»
عطار نیشابوری: «چون خط تو باعث گنه خواهد شد هر روز هزار دل ز ره خواهد شد»