بغل


آخرین به روزرسانی:
بغل


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bheg» به معنای «خراب کردن، خُرد کردن، کَندن» در زبان‌های اروپایی مشتق‌هایی اندک به دست داده است: bah (جویبار) آلمانی کهن، bach (جویبار) آلمانی میانه و نو، bece (رود) انگلیسی کهن، beach (کرانه‌ی رود؛ ۱۵۳۰م.) انگلیسی، banga (رگبار، موج) لیتوانیایی، back (رودبار) سوئدی، beek (جویبار) هلندی، 

         در زبان‌های ایرانی این ریشه به «*بَگ» تبدیل شده و در زبان‌های کهن ایرانی این واژگان را از این ریشه می‌شناسیم: «بْهَنْگَه» (شکاف) و «بْهَنْج» (شکاف، حفره) و «بْهَنَکْتی» (شکستن) سانسکریت، «بَجْسیهَه» (هاون) سکایی، «وختونی‌ی» (انشعاب، تفرقه) سغدی، 

این واژگان در پارسی قدیم از این تبارنامه برآمده‌اند: «بَخته» (پوست کنده، اخته) و «بَغ» (گودال، زمینِ کنده شده) و «بغشور» (گودال با آب شور) و «بِغار/ بَغند» (رودخانه) و «بغارَه» (شکاف دیوار، زخم) و «بَغاز» (گوه، میخ چوبی کفاشان) و «بَغان» (میخ چوبی) و «بَغتاف» (شکاف) و «بغل» و «بَخنو» (تندر)

 

در زبان‌های ایرانی نو هم این نمونه‌ها را سراغ داریم: «وَت» (شکاف) پشتون، «بِک» (شکسته) ارمنی، «بَخته» (پوست کنده، اخته) طبری و یزدی و درانی، 

         حدسم آن است که کلمه‌ی عربی «بَغْل» به معنی «قاطر» هم از همین‌جا آمده باشد و به ابتر بودن جانور اشاره کند. کهن‌ترین ردپای این واژه در زبان‌های سامی را در ܒܓܠܬܐ‎ (بَگْلاتا) سریانی و «بغل» سبایی و በቅል (بَکْلَه) گئز می‌بینیم که همه در حدود دوران مسیح در اسناد ظاهر می‌شوند. این واژه به صورت bagglata در انگلیسی و ایتالیایی و «بَقالَه» در سواحیلی هم وامگیری شده است.

         کلمه‌ی دیگری که شاید از اینجا برخاسته باشد، «بغاز» است که اغلب خاستگاهش را چغتایی دانسته‌اند. «بغاز» در این زبان «گلو، گلوگاه» معنی می‌دهد و «بُخْسا» در چغتایی به معنای «هق هق گریستن» را هم خویشاوند با آن دانسته‌اند. اما این کلمات ریشه‌ی مشخصی در ترکی ندارند و بیشتر به نظر می‌رسد مسیر وامگیری واژگونه بوده و اینها از «بغاز» پارسی به معنای «تنگه، گلوگاه جاده» وامگیری شده باشند. این واژه در پارسی ریشه دارد و همان معنای قدیمی «شکاف، فشرده شدن در جای تنگ» را حفظ کرده است. یک دلیل ترکی پنداشتن این کلمه احتمالا آن است که در دوران عثمانی‌ها در آناتولی رواج پیدا می‌کند و ترکیب‌هایی مثل «بغازکوی» و «بغاز داردانل» و «بغاز بسفر» بر سر زبان‌ها می‌افتد و طنینی ترکی به آن می‌بخشد. «بغاز» در شعر و ادب پارسی رواجی نداشته و عامیانه محسوب می‌شده است.

‍         واژگان زاده‌ي این ریشه در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شده‌اند. «بخته» را نظامی در «شرف‌نامه» چنین در وصف بزمی به کار گرفته:

« ز هر بَخته‌ای پخته از چندگون                           نهادند نزلی ز غایت برون

ملوکانه خوانی برآراستند                                    کنیزان چون شمع برخاستند»

«بغل» که از همه رایج‌تر بوده، تا حدودی عوامانه قلمداد می‌شده و به همین خاطر در شعرهای هجو بسیار به کار گرفته شده و اغلب با بوی عرق زیر بغل شوخی‌هایی کرده‌اند. نمونه‌اش سعدی در «بوستان» می‌گوید:

«بزرگی هنرمند آفاق بود                          غلامش نکوهیده اخلاق بود

از این خفرگی موی کالیده‌ای             بدی، سرکه در روی مالیده‌ای

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر           گرو برده از زشت رویان شهر

مدامش به روی آب چشم سبل            دویدی ز بوی پیاز بغل»

همو در مواعظ چنین هجوی سروده است: 

«بوی بغلت می‌رود از پارس به کیش   همسایه به جان آمد و بیگانه و خویش

و استاد تو را از بغل گنده خویش                  بوی تو چو مشک و زعفران باشد پیش»


با این حال این کلمه در شعر پارسی بسامد به نسبت بالایی دارد. در میان شاعران مولانا استثنایی‌ست که «بغل» را بسیار به کار گرفته است:

«آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی               ورنه بدنام کنی آینه را ای مولا»

و «دل برهید از دغل روزگار            در بغل عشق خزیدن گرفت»

و «آن گَنده‌بغل ما را سر زیر بغل دارد  گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن»

و «این کیست این؟ این کیست این؟ شیرین و زیبا آمده

                                             سرمست و نعلین در بغل در خانه‌ی ما آمده»         

بیدل دهلوی هم البته این واژه را زیاد به کار گرفته و چنین بیت‌های شگفت‌انگیزی با آن ساخته:

« می‏آید از دشت جنون گَردم بیابان در بغل      طوفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل

 سودایی داغ تو را از شام نومیدی چه غم                 پروانه‏ی بزم وفا دارد چراغان در بغل»