ریشهی پیشاهندواروپایی «*bhelg» به معنای «قطعهی بزرگ، تنهی درخت» احتمالا مشتقی است از ریشهی همسان به معنای «ورم کردن» و خویشاوند با «*pag» (کلون انداختن، محکم کردن). این ریشه در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را زاده است: falanx (فالانْکْس: ریشه، رشتهی سربازان) و falangiths (فالانْگیتِس: سرباز، عضو فالانژ) و falaggion (فالاگّیُون: نوعی عنکبوت، کندههای چوب زیر کشتی موقع ساخت و به آب انداختنش) یونانی، phalanx (رستهی نظامی، صف سربازان) و fulcire (مستحکم کردن، استوار ساختن) لاتین، bialki (تنهی درخت) و pall (عصا، چوب) نردیک کهن، balcho/ balko (تنهی درخت) و pfal (عصا، چوب) آلمانی کهن، pfloc (کلون، قطعه چوب) آلمانی میانه، pal (میله، چوب) انگلیسی کهن، pael (عصا، چوب) و balke (کندهی درخت) هلندی میانه، planche (تخته) فرانسوی کهن، palanca (اهرم) اسپانیایی کهن، balka (کندهی درخت) فریزی کهن، balko (کندهی درخت) ساکسونی کهن، belka (کندهی درخت) لهستانی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: bulk (بدنه، تنه) و block (قطعه، تکه) و phalanx/ phalange (رستهی نظامی، صف سربازان) و pluck (سریع بیرون کشیدن، پرکندن مرغ) و plug (قلاب، گیر دادن) و pole (میله، عصا) و plank (تخته) انگلیسی، falange (رستهی نظامی، صف سربازان) و palanca (اهرم) و fulcir (مستحکم کردن، استوار ساختن) کاتالان و اسپانیایی، falange (رستهی نظامی، صف سربازان) و panca (اهرم) پرتغالی، falange (رستهی نظامی) و palanca (تخته) و paranco (با جرثقیل بالا بردن، اهرم کردن) و fulcire (مستحکم کردن، استوار ساختن) ایتالیایی، phalange (رستهی نظامی، صف سربازان) و palan (اهرم کردن، بالا بردن) و palanche (چوبی که روی شانه میگذارند و بار را به آن میآویزند) فرانسوی، Pflock (کلون) و pflucken (برگرفتن، بیرون کشیدن) و و Balken (کندهی درخت) آلمانی، plug (کلون، کندهی چوب) و paal (عصا، چوب) و balk (کندهی درخت) هلندی، plug (کندهی درخت، کلون) و plukke (گرفتن، برگزیدن) نروژی و دانمارکی، plocka (انتخاب کردن، بیرون کشیدن) سوئدی، belka (کندهی درخت) لهستانی، bjælke (تنهی درخت) دانمارکی،
در میان این کلمات «فالانژ» و «فالانژیست» و «پلانک» (در ورزش) در پارسی وامگیری شدهاند و block فرانسوی و انگلیسی بر پارسی اثر گذاشه و «بلوک» که پیشاپیش در معنای «ناحیه، منطقه» وجود داشته را به معنای «ساختمان، آپارتمان» تعمیم داده است.
این ریشه در زبانهای آریایی به «*بُل/ *بِل» تبدیل شده و همان معنای «تکه، قطعه» را حفظ کرده است. در زبانهای کهن ایرانی از این بن چنین کلماتی زاده شدهاند: फलक (پْهَلاکَه: تخته، لوحه، نیمکت، کف دست) سانسکریت، פֶּלֶג (پِلِگ: بخش، حصه، خراج) عبری، ܦܠܓܐ (پْلِگا: بخش، قطعه، کمر، تنه) سریانی، փաղանգ/ փալանգ (پاغانْگ/ پالانْگ: لژیون، فالانژ) و փաղանգական (پاغانْگَکان: سرباز رومی) ارمنی کهن،
برخی از منابع «بلوک» را از «*بُل» ترکی به معنای «تقسیم کردن» مشتق دانستهاند که نادرست است و چنان که میبینیم این ریشه در زبانهای ایرانی قرنها پیش از ظهور زبان ترکی حضور داشته و واژهزایی میکرده است.
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی مشتق شده است: «بلوک» (ناحیهی کشاورزی، محلهی در شهر)، «بلوکات»، «پلاک» (وامگیری از فرانسوی). حدسم آن است که «فلج» و «افلیج» هم از اینجا آمده باشند و شاید از تشبیه اندام بیحرکت به به «فلج» یعنی چوب خشک و کندهی درخت برآمده باشند. در پارسی قدیم «فَلْج» به معنای «کلون» کاربرد داشته، چنان که در بیتی از رودکی سمرقندی میبینیم:
« دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند »
در زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی را میشناسیم: bilge (چوبی با سرِ چنگال شکل) آلبانیایی، «فَلْج» (کلون) عربی، փաղանգ (پاگانْگ: رستهی نظامی، فالانژ) ارمنی،
در زبانهای هندی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: फलक (پْهَلَک: تخته، صفحه) هندی، ফলক (پْهُلُوک: تخته، صفحه) بنگالی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شدهاند:
ناصرخسرو قبادیانی: « گر عاقلی ز هر دو جماعت سخن مگوی بگذارشان بهم که نه افلج نه قمبرند»
شیخ جامی: « ز فرق ساخته پای و ز تاج زر نعلین ملوک بهر سلوک رهش بلوک بلوک»
صامت بروجردی: « مینمودندی ز هر شهر و بلوک پوزش تو همچو ابناء ملوک»
ملکالشعراء بهار: « دستهدسته جماعت مشکوک متفرق میان شهر و بلوک»