بندپا


آخرین به روزرسانی:
بندپا


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bhedh/ *bhendh» به معنای «بستن، گره زدن» در زبان‌های کهن اروپایی این واژگان را زاده است: penqeros (پِنْثِرُوس: پدرزن) و peisma (پِیْسْما: طناب، رسن کشتی) یونانی، funda (قلاب‌سنگ) و funditor (فلاخن‌انداز) و offenix (گره) لاتین، boandi (کشاورز آزاد) و benda (وصل کردن، با طناب بستن) نردیک کهن، bindan (بستن) و bendan (زه انداختن به کمان، طناب انداختن به چیزی) انگلیسی کهن، bond (کشاورز مستأجر، رعیت) و bondman (بنده، برده) انگلیسی میانه، buinne (گردنبند) ایرلندی کهن، bendian (بستن) ساکسونی کهن، binda (بستن) فریزی کهن، benten (طناب انداختن) و binten (بستن) آلمانی کهن، bender/ bander (بستن) و bonet (کلاه چهارگوش دانشمندان و کشیش‌ها) فرانسوی کهن، bendar (بستن) اوکسیتان، bænda (بستن) سوئدی کهن، binden (بستن) هلندی میانه، 𐌱𐌹𐌽𐌳𐌰𐌽 (بینْدان: بستن) گتی، 

         از این بن در زبان‌های زنده‌ی اروپایی چنین کلماتی را سراغ داریم: binden (بستن) هلندی، binden (بستن) آلمانی، binde (بستن) دانمارکی، benn (بستن) ولش، bendras (بستن) لیتوانیایی، bandage (باندپیچی کردن) و band (دارودسته، نوار، طناب) و bander (بستن) فرانسوی، fionda (فلاخن) و bendare (بستن) ایتالیایی، fona (فلاخن) کاتالان، funda (فلاخن) و vendar/ bandar (بستن) پرتغالی، honda (فلاخن) و vendar/ bandar (بستن) اسپانیایی، bend (بستن) و bind (طناب‌پیچ کردن) اسکات، binda (بستن) نروژی و ایسلندی و سوئدی، binde (بستن) دانمارکی، wiez (بند، اتصال) لهستانی، 

         در زبان انگلیسی از این ریشه چنین کلماتی برخاسته‌اند: bond (بند، ‌طناب؛ اوایل قرن سیزدهم، قرارومدار؛ اوایل قرن چهاردهم)، band (دارودسته، نوار، طناب)، bonding (تعلق خاطر؛ ۱۶۷۰م.)، bondage (طناب‌پیچ شدن؛ ۱۳۰۰م.)، ribbon (روبان؛ اوایل قرن چهاردهم)، bundle (نوارپیچی شده، دسته؛ اوایل قرن چهاردهم)، bindle (متصل کردن، بستن)، 

         برخی از این واژگان در پارسی جدید نیز وامگیری شده‌اند: «باند»، «روبان»، «بانداژ»، «باند» (دارودسته)، «باندبازی»، کلمه‌ی «آک‌بند» هم تحریفی است از برچسب UK BAND (بسته‌بندی شده در انگلستان) که روی کالاهای صادر شده از انگلستان زده می‌شده و بعدتر به عنوان نمادی برای کالاهای خارجی و نو به کار گرفته شده است.

         این بن پیشاهندواروپایی در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*بَنْد» تبدیل شده که همان معنای «بستن» را می‌رساند. در زبان‌های کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی پدید آمده‌اند: dnab (بَنْد) و adnab (بَنْدَه: زندان، قید) و atsab (بَسْتَه: بسته) و adnaWin (نیوَنْدَه: زنجیر) و arawatsab (بَسْتَه‌وَرَه: بستور، اسم مرد، یعنی: دارای سینه‌ی استوار) اوستایی، *𐎲𐎴𐎭 (بَنْدَهْ: بند) و «بَنْدَکَه» (خویشاوند سببی، طبقه‌ی جنگاوران [چون با خاندان شاه همبسته‌اند]) و 𐎲𐎠𐎭𐎲𐎴𐎭 (بادوبَنْد: بازوبند) پارسی باستان، बन्धति (بَنْدْهَتی: بستن، متحد کردن)‌ و बन्ध् (بَنْدْهْ: بند) و बध्नाति (بَدْهْناتی: بستن) و बन्धन (بَنْدْهَنَه: شاخه‌ی دم میوه) و (بَنْدْهورَه: فریبنده) و बन्धु (بَنْدْهو: خویشاوند، مربوط) و «بَنْدْهَکی» (روسپی) و «سَمْبَدْهَه» (غلیظ، منعقد) و «وَنْدی» (کلفت، کنیز)‌ و «پْرَتی‌بَنْدْهْ» (گره زدن) سانسکریت، «بَنْدْهَتی» (بستن) پالی، 𑀩𑀁𑀥𑀤𑀺 (بَمْدْهَدی: بستن) پراکریت ساوراسنی،𑀩𑀁𑀥𑀇 (بَمْدْهَئی: بستن) پراکریت مهاراستری، «بَسْتَن» و «بَنْد» (زندان) و «بَنْدَک» (بنده، خدمتگزار خانوادگی) و «پَتْوَسْت» (پیوند) و «پَتْوَسْتَن» (پیوستن) و «پَرْوَنْد» (جای محصور، ترکیب: پَری: اطراف + بَند: بسته) و «بَسْتور» (اسم مرد) ‌و «هم‌بَسْتَگ» (اَبست، منعقد) پهلوی، «بَنْد» و «بَنْدِسْتان» (زندان) و «بَنْدبان» (زندانبان) و «ویبَنْدَگ» (دام، تله) و «ویبَسْتَن» (گشودن) و «بَسْتَن» و «پَذْبَسْتَغ» (پیوسته، متصل) و «بَنْدَگ» (بنده، خدمتگزار) پارتی، «بَنْد» و «بَسْتَن» و «بَنّ‌بِد» (زندانبان) و «بَنِّسْتان» (زندان) و «بَنیشْن» (بستن) و «بَنَّگ» (بنده) و «نیوَن» (وصل، پیوسته) و «پَیْوَسْتَن» (پیوستن) و «پَیْوَنّ/ پَیْوینّ» (پیوند) تورفانی، «پتباینت» (پیوستن) و «پتبست» (پیوسته) و «بیند/ بیست» (بند) و «انبانت» (انگیزه، علت) و «بَنْدیک» (بنده) و «بنت» (ریسمان) و «بند» (زندان) و «نبانت» (نزد، همراه) و «نبانتک» (لگام) و «وبانتک» (دام، تله) و «اَنْباست» (غلیظ، منعقد) سغدی، «فصی/ بسی» (محکم شدن) و «بَنْتْسی» (بستن) و «نبنتْسی» (قصد داشتن، سوگند خوردن) و «بش» (سد) و «بَنْدیک» (بنده) و «زبتْسی» (بسته، سخت شده) و «پَتْسْبینچی» (وصل) خوارزمی، «پَبَن» (پیوستن) و «بَن» (بستن، گره زدن) و «بَد» (بسته شدن) سکایی، Aqdnbrk (کَرْبَنْدْقا: خربنده) سریانی، bando (بَنْدُو: زنجیر) بلخی، շարաւանդ (شارَوَنْد: قید، پابند) و դանդանաւանդ (دَنْدانَوَنْد: لگام اسب) و պարաւանդ (پاراوَنْد: قید، زنجیر) و պինդ (پینْد: پیوسته) و կարաւանդք (کارَوَنْدْکا: شکم‌بند، نیم‌تنه) و մեհեւանդ (مِهِوَنْد: گردنبند، سینه‌ریز) و -աւանդակ (-آوَنْدَک: جای بلند، پسوند مکان) و -աւանդ (-آوَنْد: پسوند مکان، جای بلند) و բանտ / բանդ (بَنْت/ بَنْد: زندان، قید) و բահուանդ (باهوبَنْد: بازوبند) و աշխարաւանդ(آشْخاراوَنْد: دیهیم، سربند شاهان) ارمنی کهن، მელევანდი / მელავანდი (مِلِوَنْدی/ مِلاوَنْدی: گردنبند) و შარავანდი (شاراوَنْدی: دیهیم، تاج) گرجی کهن، 

         در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را می‌شناسیم: «بند»، «بنده»، «بندگی»، «بنده‌پرور»، «بنده‌نواز»، «بستن»، «بست‌نشینی»، «دربند»، «سربند»، «بندر»، «بندوبست»، «قیدوبند»، «بی‌بندوبار»، «بستور»، «بَسْتو» (کوزه‌ی کوچک)، «بَستار»، «بندنه» (دکمه)، «بندروغ» (سد خاکی در مزرعه)، «بَش/ وَش» (بند، طناب)، «بشن» (طناب فلزی)، «پیوند»، «پیوستن»، «پیوسته»، «پیوستار»، «پرونده»، «[گیاه یا عضو] پیوندی»، «همبسته»، «همبستگی»، «بستن» (دلمه شدن)، «بستنی»، «وابسته»، «وابستگی»، «دربست»، «خربنده»، «بندپا»، «پایبند»، «گردنبند»، «بازوبند»، «دستبند»، «کمربند»، «مچ‌بند»، «بندبازی»، «بندِ انگشت/ دست»، «یک‌بند/ یه‌بند» (پیوسته)، «اَبَسْت» (غلیظ، منعقد)، «بند» (ترک در ظرف یا استخوان)، «بندزنی»، «چینی‌بندزن»، «بند انداختن [صورت]»، «دلبند»، «دلبستگی»، «دلبسته»، «شکسته‌بسته»، «بسته‌بندی»، «گاوبندی»، «نعل‌بندی»، «آرماتوربندی»، «جلوبندی»، «کاربست»، «بستگی»، «وابسته»، «پیوست»، «هم‌پیوند»، «پیوستگی»، «فروبسته»، «دربسته»، «آژفنداک»

         درباره‌ی واژه‌ی «آژفَنداک» که احتمالا از بلخی به پارسی وارد شده، شکی نیست که بخش دومش «فنداک» همان «بندَک/ بستنده» است. درباره‌ی بخش نخست آن بحث وجود دارد. هرتسنبرگ آن را «آژی» به معنای «اژدها» دانسته و «فنداک» را «رام کننده، سرور» ترجمه کرده که با «بیندک» (سرور، خدا) و «فیند» (شوهر) خوارزمی همتاست. در این حالت این کلمه «سرور مار، بند کننده‌ی اژدها» معنی می‌دهد. اما این امکان هم هست که بخش نخست آن از بن «*آنگ/ *اَنْچ» (خمیده،‌ قلاب) گرفته شده باشد که در این حالت روی هم رفته «کمان» معنی می‌دهد. در این بین به نظرم نیرومندترین حدس آن است که بخش نخست آن «آس» به معنای «آسمان» باشد. در زبان بلخی asnhfindino (آشنِه‌فینْدُنُو: چوپان یا سرور آسمان) را داشته‌ایم که حدس می‌زنم خاستگاه اصلی این واژه بوده باشد.

         احتمالا کلمه‌ی «بند» به معنای «فریب، مکر» هم از اینجا آمده باشد و به چشم و گوش کسی را بستن با حقه‌بازی اشاره کند. اگر چنین باشد این واژگان نیز از همین‌جا برخاسته‌اند: «فند» (حقه)، «فندک» (چون شعبده‌وار شعله‌ را حاضر می‌کند)، «ترفند»، «پُرفَند» (مکار). هرچند برای «ترفند» ریشه‌ی دیگری هم محتمل است که در مدخلی مستقل بدان پرداخته‌ام.

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «بَسْتَق» (غلام، بنده) عربی، «وَنْت» (بستن، ‌سد) یغنابی، «بِسْتین/ بِن» (بستن) و «بَنی» (خدمتکار، بنده) و «بِن/ بِنْد» (طناب) و «بِنْدیخانِه» (زندان) کردی، «بِنْد» (بند) زازا، «بِژ» (بستن) پراچی، «بَیْدین» (بستن) و «بَسْت» (محکم) و «بَیْنْدَیْن» (رشته) و «اَیْمْبُنْد» (پرچین) آسی، «وَنْدَنَیْ» (بند ساخته شده از بافه‌ی گیاهی) و «وَنْدَر» (افسار چهارپا) و «وَسْتَه» (آبگیر، سد) و «بی‌یاسْتَه» (ریسمان) و «وینْجَه» (کلفت، کنیز) و «وَنْدَیْ» (طناب) و «وَنْد» (بند، سد) و «مَرْوَنْد» (مچ دست) و «وَخَی» (بازوبند) و «واخ» (طناب از موی بز) و «سرواخ» (طناب افسار گاو) ‌پشتون، «بَسْتو» (ظرف کره‌گیری، به معنای جای بسته/ دلمه شدن شیر) تالشی، «وَشْچ» (کوزه‌ی کوچک) وخی، «بَسّو» (پارچ) اردستانی، «باسْتَک» (ظرف روغن) و «بَرْش» (بند و ترک در ظرف چینی) سیستانی، բանտ / բանդ (بَنْت/ بَنْد: بند) و դանդանաւանդ (دَنْدانَوَنْد: لگام اسب) و պարաւանդ (پاراوَنْد: قید، زنجیر) و պապանձել (پاپانْجِل: گول خوردن، منگ شدن) و «بَنْدِل» (زندانی کردن) و (بَنْدَپِت: زندانبان) و «خَرْبَنْدَک» (خربنده) و (پَنْوَسْت: پیوند) و (پَتْوَسْتِل: پیوند زدن گیاهان) و մեհեւանդ (مِهِوَنْد: گردنبند، سینه‌ریز) و պինդ (پینْد: پیوسته، قوی) ارمنی، ბანდი (بَنْدی: بند) و შარავანდი (شاراوَنْدی: دیهیم، تاج) گرجی، «واخ» (طناب) شغنی، «ووخ» (طناب) سریکلی، «وَخ» (طناب) یزغلامی، «بِش» (طناب) اورموزی، «بَش» (طناب) پراچی، binden (بستن) آلبانیایی، 

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: বন্ধা (بُنْدْهَه: بستن) آسامی، বন্ধ (بُنْدْهْ: بستن) بنگالی، ବାନ୍ଧିବା (بَنْدْهیبَه: بستن) اوریا، ਬੰਨ੍ਹਣਾ (بَنّْهْنا: بستن) پنجابی، બાંધવું (بادْهْوو: بستن) گجراتی، बाँधना (باندْهْنا: بستن) هندی، ॿंधणु (بَنْدْهَن: بستن) سندی، බඳිනවා (بَندینَوا: بستن) سینهالی، बन्धन (بَنْدْهَنَه: بستن، گره زدن) هندی، ಬಂಧನ (بَنْدْهَنَه: بستن) کانادا، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند: 

رودکی سمرقندی: « زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه                 کرا زبان نه به بندست پای دربندست»

رابعه‌ی بلخی: « عشق او باز اندر آوردم به بند                    کوشش بسیار نآمد سودمند»

فردوسی توسی: « چو پروردگارش چنین آفرید                    نیابی تو بر بند یزدان كلید»

                  و: « از ایران جز آزاده هرگز نخاست           خرید از شما بنده هر کس که خواست

ز ما پیشتان نیست بنده کسی              و هست از شما بنده ما را بسی»

ابن سینا: « بیرون جستم ز قید هر مكر و حیل                     هر بند گشوده شد مگر بند اجل»

سنایی غزنوی: « بيش ازين کار تو چو بسته نمود                          به قناعت بدوز ديده‌ي آز »

نظامی گنجوی: « بسا گرگ جوان کز روبه پیر                   به افسون بسته شد در دام نخجیر»

طالب آملی: « هر عقده‌ای که در شکن دام زلف ماست           پیوند الفتی است که با دام بسته‌ایم»