ریشهی هندواروپایی «*bu» به معنای «بوسه، لب و دهان» احتمالا در ابتدای کار نامآوا بوده است. این ریشه در زبانهای اروپای این کلمات را پدید آورده است: basiare (بوسیدن) لاتین، bus (لب) و busoc (بوسه) ایرلندی میانه، buss (بوسه؛ ۱۵۶۰م.) انگلیسی، buz (بوسیدن) اسپانیایی، buzia (بوسیدن) لهستانی، bussen (بوسیدن) و buss/ busserl (بوسه) آلمانی، buze (دهان) آلبانیایی، bus (بوسه، لب) ولش، baisier (بوسیدن) فرانسوی کهن، baiser (بوسیدن؛ قرن دوازدهم) فرانسوی نو،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*بوس» تبدیل شده و در زبانهای باستانی ایرانی چنین کلماتی را به دست داده است: «انبیذ» (بوسیدن) سغدی، בּוּסָה (بوسَه) (بوسه) عبری. گرشویچ این ریشه را با بن «*بَود» به معنای «بوییدن» خویشاوند گرفته و این کلمات را با «بوس/ بوسّی» (رایحه) سکایی مربوط دانسته، که جای چون و چرا دارد.
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: «بوس»، «بوسه»، «بوسیدن»، «پایبوس»، «دستبوسی»، «روبوسی»، «خاک بوسیدن»، و احتمالا «بوچ/ بُک» به معنای «لُپ و گونه»
مشتقهای دیگر این ریشه در سایر زبانهای زندهی زندهی ایرانی عبارتند از: «بُوسَگی» (بوسیدنی) بلوچی، «بُوهْ» (بوسیدن) سنگلیجی و یدغه، «بِووسِم» (ببوسم) گیلکی، «راموسان» (بوسیدن) کردی، «بَوس/ بَوسَه» (بوسه) عربی، «بوسِه» ترکی و اردو،
هرچند تعداد واژگان زاده شده از این ریشه اندک هستند، اما در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «کوری کنیم و باده خوریم و بُویم شاد بوسه دهیم بر دو لبان پریوشان»
سنایی غزنوی: «لب او را که بوسهگه بودی گاهش از لطف بوسهخواه کند»
و «زآن بیسرند همچو گریبان که از طمع پیوسته پایبوس خسان همچو دامناند»
سعدی شیرازی: «پایت بگذار تا ببوسم چون دست نمیرسد به آغوش»
مولانای بلخی: «گر ز مسیح پرسدت، مرده چگونه زنده کرد؟
بوسه بده به پیش او، بر لب ما، که: اینچنین!»
شیخ بهایی: «به کف دارند خلقی نقد جانها سرت گردم، مگر بوسی به چند است؟»
فروغی بستامی: «اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش
کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی»