ریشهی پیشاهندواروپایی «*bheudh» به معنای «هشیاری، بیداری» با بن «*gwhedh» به معنای «درخواست کردن، دعا کردن» خویشاوند است و در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده: punqanomai (پونْثانُومایْ: یاد گرفتن) و peuqomai (پِئوثُمایْ: ) و pistis (پوسْتیس: تحقیق، کاوش) و apeuqhs (آپِئوتِس: چیزِ نامعلوم، آدمِ نفهم) و diapunqanomai (دیاپونْثانُمای: پی بردن، با جزئیات فهمیدن) یونانی، bjoða (دستور دادن) و biðja (درخواست کردن) و umboð (شورا، کارگروه) و umboðsmaðr (مامور تحقیق، مفتش) و fyrirbjoða (ممنوع کردن) و boð (درک کردن، درخواست داشتن) نردیک کهن، bedel (مامور خردهپا، مباشر؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن، bydel (رسول، پیک، موعظهگر) و boda (خبررسان، پیغامبر) و beodan (دعوی داشتن، پیشنهاد کردن) و forbeodan (ممنوع کردن) و bodian (پیشگویی کردن، اعلام کردن) و biddan (پرسیدن، دعا خواندن، حکم کردن) انگلیسی کهن، butil (رسول) و biatan (دستور دادن) و farbiotan (ممنوع کردن) و bitten (درخواست کردن، پرسیدن؛ قرن هشتم) آلمانی کهن، biada (دستور دادن) و bidda (درخواست) و forbiada (ممنوع کردن) فریزی کهن، biodan (دستور دادن) و gibbod (پیشنهاد کردن) و biddian (درخواست کردن، دستور دادن) ساکسونی کهن، 𐌰𐌽𐌰𐌱𐌹𐌿𐌳𐌰𐌽 (آنابیُودان: دستور دادن) و faurbiudan (ممنوع کردن) و bidjan (درخواست کردن) گتی، buide (سپاس، امتنان) ایرلندی کهن، блюсти / ⰱⰾⱓⱄⱅⰻ (بْلیوسْتی: مراقب بودن، هشیار بودن) و блюститель (بْلیوسْتوتِلی: نگهبان، مراقب) و съблюдати (سوبْلْیوداتی: حفظ کردن، حمایت کردن) اسلاوی کهن کلیسایی،
این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی به چنین کلماتی منتهی شده است: beul (رسول، پیک) و verbieden (ممنوع کردن) هلندی، Büttel (رسول، پیک) و gebot (درخواست کردن) و verbieten (ممنوع کردن) و bitte (سپاس، ممنون) و bieten (دستور دادن) و verboten (ممنوع، غیرمجاز) آلمانی، förbjuda (ممنوع کردن) و ombudsman (مفتش، دادرس) سوئدی، budėti (بالیدن) و budinti (بیدار کردن) و busti (بیدار شدن) لیتوانیایی، будить (بودیتْیْ: بیدار کردن) و блюсти́ (بْلیوسْتی: مراقب، هشیار، نگهبان) روسی، bédeau (مباشر، افسر جزء) فرانسوی، beadle (پیشاهنگ، مبلغ دینی) و bid (عرضه کردن، پیشنهاد دادن، خرید کردن در حراج) و bode (اعلام، آگهی) و forbid (منع کردن، جلوی کاری را گرفتن) و forbidden (ممنوع) و foreboding (به دل برات شدن، فال نحس آمدن؛ اواخر قرن چهاردهم) انگلیسی، bidello (افسر جزء) ایتالیایی، bedel (افسر جزء، مباشر) اسپانیایی،
بن هندواروپایی مورد نظرمان در زبانهای آریایی به ریشهی «*بَود» تبدیل شده که «دریافتن، بو کردن» معنی میدهد و با خوشهی منتهی به «بالیدن» خویشاوند است. از اینجا در زبانهای باستانی ایرانی چنین کلماتی زاده شدهاند: iDoab (بَئُوذی: بوی خوش) و aDoab (بَئُوذَه: بو) و itiazOab (بَئُوزَیْتی: بوییدن) و itUb (بوتی: دیوی در دین زرتشت [بنا به نظر بارتولومه]) و haDoab (بَئُوذَهْ: ادراک) و Irdzoab (بَئُوزْدْری: احساس کننده، دریابنده) و arDubinEaz (زَئینیبوذْرَه: هشیار، بیدار) و atsubOpuh (هوپُوبوسْتَه: عطرآگین، خوشبو) و daob (بُئَد: بو بردن) و doabapu (اوپَه بُئَد: بو دادن) و daobItiap (پَیْتی بُئَد: توجه کردن) و doabArf (فرابُئَد: بیدار شدن) اوستایی، «بُودْهَتی» (مراقب بودن، هشیار گشتن، بیدار شدن) و बोधि (بُدْهی: ادراک، دانش) و बुद्ध (بودْها: بیدار، بودا) و बोधति (بُدْهَتی: بیدار کردن) و बोधिसत्त्व (بُدْهیساتّوا: وجودِ بیدار شده، قدیسان کیش بودایی، مرکب از: بُودهی: بیداری+ ساتْوَه: گوهر، سرشت) و पुदीन (پودینَه: پونه) سانسکریت، 𑀩𑁄𑀳𑀺 (بُهی: بیداری، هشیاری) پراکریت ارمدهمگدی، «بودّها» (بیدار شده) و «بُدْهیسَتّا» (بودیساتوا) و «بُدْهی» (اشراق، هشیاری) و «بُودْهی تارو» (دارِ بودا، درخت روشن شدگی) و «بودْهاهْ» (بیدار شده، بودا) پالی، «بُود» (بو) و «هَمْبُوی» (انبوییدن، دریافتن) و «بُوییدَن» (بوییدن) و «بُیِسْتان» (بوستان) و «بویْ» (ادراک، نیروی نفسانی هشیاری) و «بوت» (بت) پهلوی، «بُویْ» (بو، بخور) و «پَدْبُوس» (اشتیاق) و «پَدْبُوسْوار» (مشتاق) و «بُوذاچار» (پونه) و «بُوذِسْتان» (بوستان) و «اَمْبُویاد» (بوسیدن، محبوب) پارتی، «بُویْ» (بو، بخور) و «پَیُوس» (اشتیاق، ترکیب: پَتی: به + بَوسَه: بیداری، هشیاری) تورفانی، «بوذ» (بو) و «بوذن» (رایحه، بخور) و «اَنبیذ» (بوسیدن) و «پتبیذ» (دانستن) و «بوذیسْتان» (بوستان) و «بوت» (بت) سغدی، «بو» و «بوود» (معطر) و «بود» (فهمیدن، بو بردن) و «هَمْبوس» (موافق بودن، سازگاری) و «بوهَنا» (پونه) و «بوتِّه» (میداند) سکایی، «بوذ» (بوی خوش) و «بولْزی» (بوییدن) خوارزمی، «بُدْهیسَتّو» (بودیساتوا) تخاری الف، ܦܘܛܢܐ (پوتنا: پونه) و ܒܘܣܬܢܐ (بوسْتانا: بوستان) سریانی، בּוּםְתְּנָא (بوسْتِنا: بوستان) آرامی، բուրաստան (بورَسْتان: بوستان) و անուշաբոյր (اَنوشابُویْر: معطر، خوشبو) و համբոյր (هَمْبُویْر: بوسه) ارمنی کهن، պուտինա (پوتینَه: پونه) ارمنی میانه، ბერვალი / ბერვარი (بِرْوالی/ بِرْواری: بخور) و ჰამბორი / ამბორი (هَمْبُری/ اَمْبُری: بوسه) گرجی کهن، בֻּסְתָּן (بوسْتان) عبری، פוּטְנַק (پوتَنَق: پونه) آرامی بابلی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «بوی/ بو»، «بوییدن»، «اَنبوییدن» (بو کشیدن، بو بردن)، «خوشبو»، «بدبو»، «بویناک»، «بو بردن»، «بیبو»، «بودار»، «بیبوی و خاصیت»، «دستنبو»، «بُستَک» (کندر، صمغ پسته)، «بویا»، «بویایی»، «بوستان»، «بُستان»، «بُست» (احتمالا کوتاه شدهی بُستان، یعنی سرزمین هوشیاری)، «بَیوسیدن/ پَیوسیدن» (امید داشتن)، «بَیوس/ پَیوس/ بَدوس» (امید)، «بودا»، «بودیساتوا/ بوذاسف»، «بودایی»، «مشکبوی»، «سمنبوی»، «غالیهبو»، «بویان»، «پونه»، «بت»، «بتکده»، «بتپرستی»، «بتخانه»، «بُرخان» (قدیس بودایی)
در این میان باید توجه داشت که دین بودایی یک دین ایرانی است و در شبهقارهی هند هرگز توزیع چشمگیری پیدا نکرده است. یک شاهد زبانشناختی بر این دعوی آن است که کلیدواژههای اصلی این دین از جمله «بودا» و «درخت بودهی» و «بودیساتوا» از همین ریشهی «*بَود» مشتق شدهاند که در زبانهای ایرانی بسیار شاخهزایی کرده، اما در زبانهای هندی کهن تقریبا منسوخ شده است. برخی از این کلیدواژهها در پهنهی زبانی وسیعی به همراه این آیین انتشار یافتهاند. مثلا «بودیساتوا» چنین شکلهایی پیدا کرده است: 菩提薩埵(پوتیسادوُ) و 菩薩(پوسا) چینی ماندارین، ဗောဓိသတ် (باودیسات) برمهای، 보살 (بُسال) کرهای، 菩提薩埵 (بُدایْساتّا) و 菩薩(بُساتْسو) ژاپنی، ᡦᡠᠰᠠ (پوسا) مانچو، โพธิสัตว์ (پوتیسات) تای، «بُوتات» ویتنامی، Bodhisattva انگلیسی،
همچنین است کلمهی «بودهی» یا وضعیت روشن شدگی «بودا»: 菩提 (بوئُو) چینی میانه و نو، 菩提/ ぼだい (بُدای) ژاپنی، 보리 (بُری) کرهای، «بُودِه» ویتنامی، «بُدْهی» و ꦧꦸꦢꦶ (بودی) جاوهای، ໂພທິ (پْهُوتْهی) لائوسی، ពោធិ (پوتْهی) خمر،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی نیز از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: «بُوّ» (بوی) و «باذِق» (باهوش) و «بُسْتَنْج» (بوتهی بلسان) و «فودَنْج/ فوتَنْج» (پونه) و «بُسْتان» عربی، «بْیِه» (فهمیدن) و «بیسْتین» (شنیدن) و «بُسْتان» و «پونْگ» (پونه) کردی، «بُود/ بُوذ/ بُوز» (بوی) و «ایزْبُتْک» (تخم رازیانه) بلوچی، «بُویْ» و «پینّا» (پونه) و «بوسْتان/ بُسْتان» قبچاقی و چغتایی و ترکی، «پوت» (بت) ترکی اویغوری، «واد» (بو) یغنابی، «وول» (بو) و «وَذَن» (پونه) وخی، «بوتْغین» (پونه) شغنی، «بود» (بخور) و «یْسْمودین» (بوییدن) و «بُدَیْن» (سیر) و «پیتْئَنا» (پونه) آسی، «لْوَسْتَل» (خواندن، قرائت) پشتون، մբուրել (بورِل: خوشبو بودن) و համբուրել (هَمْبورِل: بوسیدن) و բոյր (بُیْر: بو) و բոստան / բուրաստան (بوسْتان/ بورَسْتان: بوستان) و պիտնա (پیتْنَه: پونه) و անուշաբույր (آنوشابُویْر: معطر، خوشبو) و բույր (بویْر: عطر) و համբույր (هَمْبویْر: بوسه، عشق) و բուրվառ (بورْوار: عود، بخور) ارمنی، ბოსტანი (بُستانی: بوستان) و პიტნა / პიტნაკი (پیتْنَه/ پیتْنَکی: پونه) و ამბორი (اَمْبُری: بوسه) و «بوتائی» (بت) گرجی، პიტნე (پیتْنِه: پونه) لاز، პიტინე (پیتینِه: پونه) مینگرلی، «بُویْ» (بو، بخور) زازا، «بینَه» (پونه) گیلکی، «پیدُن» (پونه) لری، «پَتِنَک» (پونه) طبری، bostan (بوستان) آلبانیایی، «بُئْسْتُون» (بوستان) ازبکی، «بو» و «بت» و «بتخانه» اردو،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: बू (بو) و बुत (بوت: بت) و बुत-ख़ाना) (بوتخانا: بتخانه) و पुदीना (پودینا: پونه) هندی، বুজা (بوزا: بودا) و পদিনা (پُودینَه: پونه) آسامی، বোঝা (بُیْها: بودا) و বোধিসত্ত্ব (بُدْهیسُوتّ: بودیساتوا) و পুদিনা (پودینَه: پونه) بنگالی، බෝධිසත්ත්ව (بُودْهیسَتّوَه: بودیساتوا) سینهالی، போதிசத்துவன் (پُوتیچَتّووَن: بودیساتوا) و போதி (پُوتی: اشراق، هشیاری) و புதினா (پوتینا: پونه) تامیلی، ફુદીનો (پْهودینُو: پونه) گجراتی، ಪುದೀನ (پودینَه: پونه) کانادا، पुदीन (پودین: پونه) کُنکانی، പുതിന (پوتینَه: پونه) مالایالام، पुदिना (پودینا: پونه) مراثی، ਪੁਦੀਨਾ (پودینا: پونه) پنجابی، పుదీనా (پودینا: پونه) تلوگو،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: mbostani (مْبُسْتانی: بوستان) یونانی، боста́н (بُسْتان) بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، башта́н (بَشْتان: بوستان) روسی، bostan/ bostana (بوستان) رومانیایی، «بوسْتانی» (بوستان) سواحیلی، «بوسْتان» و «پودینَه» (پونه) مالایی و اندونزیایی، ပူဒီနာ (پودینا: پونه) برمهای، pudina (پونه) انگلیسی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «باد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی»
فردوسی توسی: «خرد باید از مرد و فرهنگ و سنگ نه پوشیدن جامه و بوی و رنگ»
منوچهری دامغانی: « بویش همه بوی سمن و مشك ببردست رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار»
سعدی شیرازی: « برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز»
مولانای بلخی: « رخ حسن مجویید که آن آینه بشکست گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت»