ریشهی پیشاهندواروپایی «*vat» که بر معنی «کوچک، ریز» دلالت میکند، در شاخهی اروپایی منسوخ شد و تنها در شاخهی زبانهای ایرانی زادگانی از آن را سراغ داریم. در زبانهای اروپایی مشتقهای این ریشه را نمیبینیم، ولی در زبان انگلیسی از حدود ۱۳۰۰م. bad را به معنای «ناکافی، کم» داریم که در اواخر قرن چهاردهم به معنی «زشت، بد» تعمیم پیدا میکند. اما این واژه تا سال ۱۷۰۰م. به ندرت به کار میرفته و تا آن هنگام متضاد good در انگلیسی evil بوده و نه bad. این واژه تبارنامهی مشخصی هم ندارد و با توجه به زمان ظهورش حدسم آن است که در جریان جنگهای صلیبی مستقیم از پارسی وامگیری شده باشد. تنها واژهی خویشاوندی که برایش برشمردهاند bæddel انگلیسی کهن است به معنای «نرماده، مرد ریزاندام و زننما، اوا خواهر» که آن هم ممکن است از وامگیری مشابهی ناشی شده باشد. چون دیرگاه نمایان میشود و رواج چندانی هم ندارد. مشابه این کلمه را در زبانهای اروپایی دیگر هم میبینیم اما اغلب به همین ترتیب دیرآیند هستند و واژگان خویشاوند و ریشهی مشخصی هم ندارند: pad (نرماده، اواخواهر) آلمانی کهن، bad (ترس، بدبختی) نروژی، bad (دعوا، خرابکاری) گویش دانمارکی شرقی.
واژهی دیگری که شاید بازماندهی این ریشه باشد، bacheler فرانسوی کهن (قرن یازدهم) و bachelor (۱۳۰۰م.) انگلیسی است که در اصل «نوجوان، پسربچه» معنی میداده، ولی معنایش به «نوآموز سوارکاری، نوجوانِ تازه پیوسته به ردهی اسوران» تعمیم یافته است. ریشهی این کلمات را در اغلب فرهنگها baccalarius لاتین دانستهاند، اما این واژه یعنی «رعیت کشاورز، بردهی وابسته به زمین» و ارتباط چندانی با معنای پیشین ندارد. این واژهی لاتین که شکل دیگرش را در baccalaria (کشتزار، قلمرو اربابی) میبینیم احتمالا از vacca (گاو) مشتق شده باشد. شاهدی که حدسم را تایید میکند و نشان میدهد احتمالا بقایای ریشهی مورد نظرمان در معنای «بچه» در اروپا وجود داشته، bach (بچه، نابالغ) ولشی است.
زایایی اصلی این ریشه در شاخهی زبانهای آریایی دیده میشود. این ریشه در این بافت به شکل «*وَتَه» درآمده و در زبانهای ایرانی کهن به این کلمات منتهی شده است: «بَتَه» (بد) سانسکریت، «وَت» (بد) و «وَتَّر» (بدتر) و «وَچَّگ» (بچه) پهلوی، «وتیغ» (بد) سغدی، «بَتَه» (بد) سکایی، «جابیچیک» (پسربچه) خوارزمی، վատ (وَت: بد) و պետ (پِت: بد، زشت، ناجور) و վատաբախտ (وَتَهبَخْت: بدبخت) ارمنی کهن،
همین بن در پارسی «بد» و «بچه» را پدید آورده است، و همچنین مشتقات این دو کلمه را: «بدکار»، «بدگل»، «بدریخت»، «بدبخت»، «بدخواه»، «بدبین»، «بدگو»، «بدکینه»، «بدمزه»، «بدبو»، «بدآوا»، «چشم بد»، «بدنامی»، «بداختر»، «بدذات»، «بدپسند»، «بداندیش»، «بدگهر»، «بددل»، «بدعهد»، «بچگانه»، «بچهبازی»، «دختربچه»، «پسربچه»، «بدبیاری»، «بدطینت»
در بقیهی زبانهای زندهی ایرانی هم این کلمهها را از آن بن سراغ داریم: վատ (وَت: بد) و վատթար (وَتَّر: بدتر) و «واتارِل» (پست کردن، خراب کردن) و վատախտարակ (وَتاخْتارَک: بداختر) و վատգոհար (وَتگُهَر: بدگهر) و վատմիհր (وَتمیهْر: بدمهر، عهدشکن) ارمنی، «بیچّیو» (بچه) آسی، «بَچَیْ» (بچه) پشتون، «بِچوک» (کوچک) و «وَچَهْ» (خانواده، زن و بچه) کردی، «بَچَّک» (بچه) بلوچی، «وَچَه» (بچه) طبری و کاشانی و سمنانی، बद (بَد) هندی، «وِچِه» (بچه) فارسی یهودی
کلمهی «بد» و «بچه» و مشتقهایش در ادبیات پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی: «دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است»
و: « مادر می را بکرد باید قربان بچهی او را گرفت و کرد به زندان
بچهی او را ازو گرفت ندانی تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
جز که نباشد حلال دور بکردن بچهی کوچک ز شیر مادر و پستان»
ابوسعید ابیالخیر: «هرچند که آدمی ملک سیرت خوست
بد گر نبود به دشمن خود نیکوست»
فرخی سیستانی: «شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است
نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان
هر بزرگی که به فضل و هنر گشت بزرگ
نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان»
همو در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی میگوید:
«تو را بد که خواهد؟ تو را بد که گوید؟ که هرگز مباد از بد او را رهایی»
فردوسی: «ز بد گوهران بد نباشد عجب نشاید ستردن سیاهی ز شب»
و «مکن بد که بینی به فرجام بد ز بد گردد اندر جهان نام بد
... و گر بد کنی جز بدی ندروی شبی در جهان شادمان نغنوی»
نظامی: «ز خوی بد چرخ ماندم شگفت که مهر از چنان شه چرا برگرفت؟»
ناصرخسرو: «مشو کس را به کین خانه برانداز که هرکس بد کند یابد بدی باز»