ریشهی هندواروپایی «*uei(g)» در اصل یعنی «خم کردن، تاب دادن» و خود نتیجهی ریشهی پیشاهندواروپایی «*au» است به معنای «پیچیدن، بافتن، گره زدن». ریشهی خویشاوندی که در زبان مادر هندواروپایی از همینجا آمده، «*uei-ti» بوده به معنای «ترکه، شاخهی نازک». چنین مینماید که این ریشهی اخیر در زبانهای ایرانی توسعه یافته و در زبانهای اروپایی به نسبت منسوخ مانده باشد. از این ریشهی در زبانهای اروپایی بقایایی از آن را سراغ داریم: vitis (تاک، پیچک) لاتین، wida (بید) آلمانی کهن، weide (بید) آلمانی نو، vytis (ترکه) لیتوانیایی، visis (بافه، دستهی گیاه) لتونیایی، vecha (تیر چوبی) و vetvi (شاخه) و vetia (بید) روسی، withy انگلیسی، wiðig انگلیسی کهن، viðir نُردیک کهن، vidje دانمارکی، vide سوئدی. این کلمات با توجه به آن که مشتق دیگری از این ریشه در زبانهای اروپایی وجود ندارد، ممکن است وامواژهای از زبانهای ایرانی باشند. چون درخت بید (و به طور خاص بید مجنون) در اصل از ایران زمین به اروپا منتقل شده و به همین خاطر اسم علمیاش هم salix babylonica است، که یعنی «بید بابلی».
هم این واژگان و هم دو ردهی دیگر از کلمات اغلب در فرهنگهای ریشهشناسی فاقد تبارنامهی مشخص هستند و خاستگاهشان را مبهم دانستهاند. در حالی که با ارجاع به توسعهی این ریشه در زبانهای ایرانی به روشنی میتوان دریافت که اینها خویشاوند «بید/ بیشه/ بیخ» پارسی هستند و احتمالا با توجه به پرکندگی و تک افتاده بودنشان از زبانهای ایرانی وامگیری شدهاند. گذشته از آنچه گذشت دو ردهی دیگر از واژگان اروپایی هم داریم که در همین خوشه میگنجند. یکی wiod (علف، علف هرز) ساکسونی کهن، wiud (علف، علف هرز) فریزی کهن، weod/ uueod (علف، علف هرز) و weodian (هرس کردن علفهای هرز) انگلیسی کهن، weed (علف هرز) انگلیسی، که بیشتر دلالت اصلی ریشهی «*وَیْتی» ایرانی به معنای درخت و گیاه را نشان میدهند، و دیگری نام درخت بید مجنون یعنی willow انگلیسی و welig انگلیسی کهن و wilgia ساکسونی کهن و wilghe هلندی میانه و wilg هلندی هم بعید نیست از این ریشه گرفته شده باشند. ریشهی مرسومی که برای آن پیشنهاد شده «*wel» هندواروپایی به معنای «چرخیدن و درتابیدن» است که ارتباط زیادی با درخت ندارد. به ویژه که شاخهای موازی و شبیه از کلمات اروپایی را داریم که آن هم «درخت بید » معنی میدهد و ریشهی آنها هم ناشناخته فرض شده، در حالی که این یکی به نظرم آشکارا خویشاوند «بید» ایرانی است.
اما ریشهی اصلی و تنهی باروری که از ریشهی پیشاهندواروپایی «*au» برخاسته، به زبانهای ایرانی مربوط میشود که دو ریشهی «*آوْ» و «*وای» را نتیجه داده است. از اولی کلمهی پارسی قدیمی «آویدن» (پیچیدن، بافتن، خسته شدن) برخاسته است. از این ریشهها در زبانهای ایرانی دیگر این نمونههای را سراغ داریم: «وایَتی» (گره زدن، بافتن) سانسکریت، «پروای» (در لفاف پوشاندن، در چیزی پیچاندن) سغدی، «بیجین» (پیچیدن، گره زدن) آسی، «زَروین» (درنوردیدن، پیچاندن» شغنی، «زوایْ» (درنوردیدن، درنوشتن) وخی،
ریشهی هندواروپایی «*uei-ti» هم در زبانهای آریایی به «*وَیْتی» تبدیل شده که همان «شاخه، درخت، گیاه» را میرساند. از این ریشه در زبانهای ایرانی باستانی این نمونهها را سراغ داریم: itEaW (وَئِتی: بید) اوستایی، «وِتَه» (نی) و «وِتَسَه» (قلم نی) و «وَیْتَسَه» (عصای نئین) و «وَیَه» (ترکه) سانسکریت، «وِد» (بید) و «وِشَگ» (بیشه) پهلوی، «بی» (بید) و «بیشْگی» (بیشه) سکایی، «ویش» (سبزه، گیاه) و «ویغاک» (بیخ، ریشه) سغدی، «وِخ» (بیخ، ریشه) پارتی،
حدسم آن است که نام درخت اساطیری «ویسپوبیش» هم از اینجا آمده باشد و این همان هوم سپید است که در میانهی گیتی روییده و آشیان سیمرغ بر فرازش قرار دارد و بذر همهی گیاهان سودمند بر شاخ هایش میروید. حدسم آن است که این نام از دو بخش «ویسپَه» (همه، کل) و «بیش» (درخت، بیشه) تشکیل یافته باشد، به معنای درختِ همهی [بذرها].
در پارسی این کلمات از آن برخاستهاند: «بُنو» (عدس)، «بُنشَن»، «بید»، «بیشه»، «بیخ»، «غیشه» (جنگل)، «آویشن» (گیاه کاکوتی)، «بیشهزار». در پارسی قدیم «باشو» به معنای آفتابپرست نیز از همین جا آمده و شکل اصلیاش «*وَرْشَه-وَه» بوده به معنای «درختزی» و در «وَرَشَه» اوستایی و «وْرْکْشَه» سانسکریت به همین معنا دیده میشود. همچنین است «وَرَشان» در پارسی قدیم که یعنی «کبوتر صحرایی» و صورت دیگری از همین بن است. بخش دوم «شیرینبیان» هم از همینجا آمده و شکل دیگری از «بیخ» است، به معنای «ریشه». چون شیرینبیان گیاهی است که ریشهی شیرین دارد.
در زبانهای ایرانی زنده هم این واژگان از این بن باقی ماندهاند: «وَلَه» (بید) و «وَلَغونَه» (نوعی گیاه بوتهای، در اصل: بیدگون) و «وِخ» (بیخ) پشتون، «ویدَگ» (بن، ریشه) و «ویس» (ترکه، عصا) آسی، «غی» (بید) و «غیخ» (بیخ) پراچی، «وِت» (بید) یغنابی، «بیهْ» (بید) کردی، «گِت/ گِس» (بید) بلوچی، «میشه» (جنگل، بیشه) ترکی عثمانی، «مِشِه» (بیشه) ترکی آذری،
واژگان این خانواده در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «درختی كه تلخ است وی را سرشت گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به بار آورد همان میوهی تلخ بار آورد»
ابوسعید ابوالخیر: «چون عود نبود چوب بید آوردم روی سیه و موی سپید آوردم
خود فرمودی كه ناامیدی كفر است فرمان تو بردم و امید آوردم»
مولانای بلخی: «چشمهی خورشید تویی سایهگهِ بید منم چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم»
صائب تبریزی: «ره ندارد جلوهی آزادگی در كوی عشق سرو اگر كارند آنجا بید مجنون میشود»
بیدل دهلوی: «فراغتی به نیستان بوریا دارم مباد راه درین بیشه شیر قالی را»