بیم


آخرین به روزرسانی:
بیم


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bʰeyh» به معنای «ترسیدن» در زبان‌های اروپایی چندان توسعه نیافته و بیشتر در شاخه‌ی زبان‌های اسلاوی نمودهایش را می‌بینیم. در زبان‌های کهن اروپایی این واژگان را از این بن سراغ داریم: foedus (بیم‌انگیز، زشت) لاتین، feigr (هراس، وحشت) نُردیک کهن، fegi (هراس، بهتِ دم مرگ) ساکسونی کهن، fai (هراس، وحشت دم مرگ) و feithe (دشمنی) فریزی کهن، pobaiint (ترساندن) و biatwei (هراس) پروسی کهن، fehan (نفرت داشتن) و fehida (دعوا، دشمنی) آلمانی کهن، veige (هراسان، مردنی) آلمانی میانه، vege (هراسان) هلندی میانه، faih (فریب) گُتی، fah-man (دشمن، بیگانه‌ی ترسناک) و fæge (هراسان، ترسِ دمِ مرگ) و fæhð (دشمنی) و bifan (لرزیدن) انگلیسی کهن، bojati (ترسیدن) اسلاوی کهن کلیسایی

در زبان‌های اروپایی زنده هم احتمالا این واژگان از بن مورد نظرمان برخاسته‌اند: baĩdît (ترسیدن) و bijóti (هراس، وحشت) لاتویایی، baime (بیم، هراس) و baidyti (ترسیدن) و bijât (ترسناک) لیتوانیایی، foe (دشمن) و fey (سکرات موت، هراس پیش از مرگ) انگلیسی، feige (بزدلانه، از سرِ ترس) و fehde (دعوا، دشمنی) و geben (لرزیدن) آلمانی، feud (دشمنی، نفرت؛ ۱۳۰۰م.) اسکات، biryuk (ترسناک، وام‌واژه از «*بَیْرَکَه» ایرانی) و бояться (بُویَت‌اَسْیا:‌ ترسیدن) روسی، 

البته اغلب فرهنگ‌های ریشه‌شناسی برای شاخه‌ی ژرمنی و کلمات آنگلوساکسون این فهرست ریشه‌ای مبهم و متفاوت و خویشاوند با «پیکاچَهْ» (عفریت، هیولا) و «پیسونَه» (پلید) سانسکریت قایل شده‌اند که به نظرم نادرست است و ارتباطی مستقیم میان زبان سانسکریت و زبان‌های اروپایی برقرار نبوده است.

این ریشه در زبان‌های آریایی به «*بَیْ» و «*بْهَیْ» تبدیل شده و در زبان‌های ایرانی باستانی این واژگان را به دست داده است: iab (بَی/ بیَهْ: ترساندن) و hAib (بیاهْ: ترس) و akiawin (نیوَیَکَه: ترسناک) و Etneiab (بَئیِنْتِه: ترسیدن) اوستایی، भयते (بْهَیَتِی: ترساندن) و बिभेति (بیبْهِتی: ترسیدن) و भीम (بْهیما: بیم‌انگیز، ترسناک) و भेम (بْهِمَه: بیم) و बिभाय (بیبْهایَه: هراس‌انگیز، دشمن) و «بْهیرو» (ترسو) و «بْهیتَه» (هراسان) و «بْهی(تی)» (ترس) و «بْهی‌یَس» (وحشت) و «بْهَیَه» (خطر، هراس) و «نیرْبْهَیَه» (بی‌باک) سانسکریت، «بیم» (ترس) و «بیمْگِن» (بیمناک) و «بیمَکَن» (ترسناک) پهلوی، «اَبی‌بیمیفْت» (بی‌پروا، دلاوری) پارتی، «پتبی» (حرمت، تکریم) سغدی، «بَیَه» (ترس) و «هَم‌بالْکا» (خوف، وحشت) سکایی، 

در پارسی دری هم از این ریشه «بیم» و ترکیب‌هایش مثل «بیمناک» و «بیم‌انگیز» و «بی‌بیم» را داریم. حدسم آن است که «باک» به معنای «پروا، احتیاط» نیز از همین‌ ریشه آمده باشد، و همچنین مشتقاتش: «بی‌باک»، «باکی نداشتن»، «باک نبودن». 

همچنین کلمه‌های «بهیمی» و «بهیموت» (בְּהֵמוֹת) هم به نظرم از این بن مشتق شده باشند که دومی نام هیولایی ترسناک است در تورات. از ریشه‌ی فرضی «بهم» که می‌گویند «بهمیه» (جانور وحشی) از آن مشتق شده، هیچ کلمه‌ی دیگری در زبان‌های سامی نمی‌شناسیم و این دو کلمه‌ی «بیهمه» و «بهایم» هم در پارسی بیش از عربی رواج دارند و احتمالا مشتق‌هایی از همین ریشه‌ هستند که در باب‌های عربی صرف شده‌اند. برای بهیموت در تورات هم ریشه‌ی مشخص و قانع کننده‌ای در فرهنگ‌ها و پژوهش‌های ریشه‌شناسانه پیشنهاد نشده است. این را می‌دانیم که در عبری شکلی جمع از בהמה (بهیمَه، جانور وحشی) است. اما ریشه‌ی این کلمه معلوم نیست و این نظریه که از pꜣ jḥ mw (گاو آبی، گاو میش) مصری مشتق شده هم به لحاظ آوایی و هم معنایی بعید می‌نماید. در مقابل معنای بهیمه/ بهیموت که در اصل «جانور ترسناک» است به سادگی با ریشه‌ی ایرانی مورد نظرمان سازگاری دارد.

در سایر زبان‌های ایرانی نو هم از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «آهاویر» (وحشت: *اَهْثی‌وَنْت+ بیرا) ارمنی، «یی‌وِرَه» (بیم، اخطار) و «بیمَه» (بیمه) پشتون، «بورو» (گرگ، در اصل یعنی: ترسناک) ترکی، 

«بیمه» در دوران مغول در دیوانسالاری مغولان که هم در چین و هم در ایران به زبان پارسی بود رواج یافت و از آن هنگام در زبان‌های گوناگون قلمرو هندوچین وامگیری شده است: বীমা (بیمَه) آسامی، বীমা (بیمَه) بنگالی، बीमा (بیما) هندی، «بیمَه» اردو، વીમો (ویمُو) گجراتی، «بیمَه» سواحیلی، विमा (ویما) ماراثی، ವಿಮೆ (ویمَه) کانادا، बीमा (بیما) نپالی، ਬੀਮਾ (بیما) پنجابی، బీమా (بیما) تِلوگو،

         مشتق‌های این ریشه در شعر و ادب پارسی کاربردی پربسامد داشته‌اند و ترکیبهایی زیبا پدید آورده‌اند.  

منوچهری دامغانی: «چو از زلف شب باز شد تاب‌ها              فرو مرد قندیل محرابها

 سپیده‏دم از بیم سرمای سخت             بپوشیده بر كوه سنجابها»

مولانای بلخی: «ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود                  اكنون ز چه ترسیم كه در عین بلاییم»

و: «جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان           نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا؟»