بیمار


آخرین به روزرسانی:
بیمار


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*wemh» به معنای «استفراغ کردن» مشتقی به صورت «*om/ *omiua» (آسیب زدن، فشردن) به دست داده که در زبان‌های اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده‌اند: emew (اِمِئو: استفراغ می‌کنم) یونانی، vomere (بیمار شدن، استفراغ کردن) و vomitor (بیمار) و vomax (تهوع‌آور) و vomitus (استفراغ) لاتین، vomir (استفراغ کردن) فرانسوی کهن، wamm (زخم، صدمه، گناه، بدبختی) انگلیسی کهن، wem (زخم، مصیبت) انگلیسی میانه، ama (آزار) ایسلندی کهن، vomir (استفراغ کردن) اوکسیتان کهن، 

         از این ریشه در زبان‌های زنده‌ی اروپایی چنین کلماتی را می‌شناسیم: ami (آزار) و vamm (آسیب، ضرر) ایسلندی، amla (تقلا، کوشش) نروژی، vemis (استفراغ کردن) لیتوانیایی، vomir (استفراغ کردن) فرانسوی، vomit (استفراغ کردن) انگلیسی، voame (استفراغ کردن) رومانیایی،‌ vomere (استفراغ کردن، استخوان کام) ایتالیایی،

         بن هندواروپایی «*om/ *omiua» در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*مار» بدل شده و «رنج، درد» معنی می‌دهد. از اینجا در زبان‌های باستانی ایرانی چنین کلماتی زاده شده‌اند: Awayama (اَمَیَوا: دردبار، رنج‌آور) و ama (اَمَه: زور) اوستایی، वमति (وَمَتی: استفراغ کردن، پس زدن) و वमन (وَمَنَه: استفراغ) و «اَمَه» (نیرو) و «اَمیوا» (بیماری) و «اَمیتی» (تحت فشار قرار دادن) سانسکریت، 𑀯𑀫𑀡 (وَمَنَه: استفراغ) پراکریت، «وَمَنَه» (بیماری، استفراغ) پالی، «وِمار» (بیمار) پهلوی، 𐭥𐭩𐭬𐭠𐭫‎ (وِمار: بیمار) و «ویماریهْ» (بیماری) پارتی، «وِمار» (بیمار) و «وِماریْهْ» (مرض، بیماری) تورفانی، 

         در پارسی از اینجا چنین کلماتی زاده شده‌اند: «بیمار»،‌ «بیماری»، «بیمارستان»، «بیمارگونه»، «بیماری‌شناسی»، 

          در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این خانواده چنین کلماتی را می‌شناسیم: «مارِسْتان» (بیمارستان) عربی، «بیمار» ترکی و اردو، «بیوِر» (بیمار) کردی، 

         در زبان‌های هندی چنین کلماتی از این خانواده وارد شده‌اند: बीमार (بیمار) و वमन (وَمَن: استفراغ) هندی، বেমাৰ (بِمار: بیمار) و বমি (بُمی: استفراغ) آسامی، બીમાર (بیمار) گجراتی، ବେମାରିଆ (بِماریَه: بیماری) اوریا، «بیمار» سندی، বমি (بُمی: استفراغ) بنگالی، వమనము (وَمَنَمو: استفراغ) تلوگو، 

         این واژه و مشتقاتش در ادب و شعر پارسی بسیار به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «بدو گفت گودرز بیمارستان             تو را جای زیباتر از شارستان»

                  و: «نبینی بدان شهر بیمار کس           یکی بوستان بهشت است و بس»

حافظ شیرازی: «صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر             زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر»