ریشهی پیشاهندواروپایی «*temh» به معنای «تاریک» در زبانهای کهن اروپایی چنین کلماتی را زاده است: Tenebrae (تاریکی) و tenebricus (تیره، سیاه) و temere (تصادفی، ناخواسته) و temeritas (تصادف، شانس) لاتین، thinstar/ dinstar/ finstar (تاریک) و demar (غروب) آلمانی کهن، þīestre/ þȳstre/ þēostre (تاریک) انگلیسی کهن، þester/ þuster/ þeostre (تاریک) انگلیسی میانه، temoel (تاریک) برتون کهن، teffal (تاریک) برتون میانه، tenval (تاریک) برتون، timuil (تاریک) ولش کهن، temel (تاریک) ایرلندی کهن، teimel (تاریک) ایرلندی میانه، finistar (تاریک) ساکسونی کهن، deemster (تاریکی) و duister (تیره، پلید) هلندی میانه،
از این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی چنین واژگانی برخاستهاند: tywyll (تاریک) ولش، teimheal (تاریک) ایرلندی، tamsa (تاریکی) لیتوانیایی، deemster (تاریک) و duister (تیره، پلید) هلندی، finster (تاریک) و duster (تیرهوتار، محو) و Dammer (غروب) آلمانی، פֿינצטער (فینْتْسِر: تاریک) ییدیش، dyster (تاریک، افسرده، سیاه) انمارکی و نروژی و سوئدی، те́мний (تِمْنییْ: تیره، تاریک) اوکراینی، tenebres (تاریک) کاتالان و فرانسوی، tenebre (تاریک) ایتالیایی، trevas (تاریک) پرتغالی، tinieblas (تاریک) اسپانیایی،
این بن در خانوادهی زبانهای آریایی به ریشهی «*تَمْسْرَه» تبدیل شده است و در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را به دست داده است: arqLt (تاثْرَه: تاریک) و hamvt (تَمَهْ: تاریکی، کمسو شدن چشم) و tNawhnamat (تَمَنْگْهْوَنْت: ظلمانی، گناهکار) و ahgamvt (تَمَگْهَه: تیره) و ayhamvt (تَمَهیَه: تیرگی) اوستایی، तमिस्र (تَمیسْرَه: تاریکی) و तमिस्रा (تَمیسْرا: شب تاریک) و तमस्वन्त् (تَمَسْوَنْت: تاریک، تیره، گناهکار) و तमस् (تَمَس: کسوف، ظلمت، اشتباه، گناه) و «تارا» (مردمک) و «تاراپَتی» (ماه، یعنی: نگهبان مردمک) و «تَمَساَدْهَمَه» (دوزخ، یعنی: پایینترین ظلمت) و «تیمیرَه» (تاریکی، سیاهی) سانسکریت، «تیمیسَه» (تاریکی) و «تَمُو» (ظلمت، نادانی) و «تیمیرَه» (تاریکی، سیاهی) پالی، 𑀢𑀫𑀺𑀲𑁆𑀲 (تَمیسَّه: تاریکی) و 𑀢𑀫 (تَمَه: ظلمت) پراکریت، «تار» و «تاریک» و «تُم» (ظلمت) و «تارین» (تیرهوتار) و «تِرَک» (تیره) پهلوی، « تَمیگ / تُومیگ» (تاریکی) و «تار» و «تاریک» و «تَم» (تیره، تاریک) پارتی، «تَم» (تیره، تاریک) تورفانی، «تاراک» (تاریک) و «تاریی» (تاریکی، تیرگی) و «تْمو» (دوزخ) و «تمایک» (دوزخی) و «پرتامتچ» (گیج، منگ) سغدی، «پاتِم» (گیج شدن، اشتباه کردن) و «تْتارَه» (تاریک) و «تْتامارَه» (آب مروارید) سکایی، «تور» (تیره شدن) و «تارتْس» (تاریکی) و «تارکاویک» (تاریک) و «تم» (دوزخ) خوارزمی، «تْتارَه: تاریک» ختنی،
در پارسی از این ریشه چنین لغاتی را سراغ داریم: «تار»، «تیرهوتار»، «تاریک»، «تاریکی»، «تاریکروشن»، «تَم» (تاری، تیرگی، آب مروارید)، «تارا» (مردمک، اسم دختر)، «تِمِر» (سیاهی، تاریکی)، و احتمالا «تِمِرخان» (نام چند سردار ترک و تاتار، یعنی: خانِ سیاه، همتای قراخان)، «تِمِرخان شوره» (پایتخت داغستان و نام چند روستا، احتمالا یعنی خانمان تاریک یا قلعه/ خانهی سیاهرنگ)، «تاسیدن» (سیاه شدن از گرمای آفتاب)، «تاسیده» (سیاه سوخته، آفتابسوخته)، «تَموخ» (دوزخ، وامگیری از سغدی، یعنی: مکان ظلمت)، حدسم آن است که «تراخم» هم از همینجا آمده باشد و بخش اولش همان «تارا» به معنای «مردمک» باشد.
این کلمات در سایر زبانهای ایرانی زنده هم چنین خویشاوندانی دارند: तंव (تَووَه: تاریکی) مراثی، «تَم» (تاریکی) کردی، тар (تار) و «تاروگ» (تاریک) و «تالینگ» (تاریکی) و «توموگ» (کولاک، توده ابر) آسی، «تُر» (سیاه) و «تیُورَه» (تاریک) و «تُرَیْ» (مردمک، طحال) پشتون، «تار» (تیره، سیاه) شغنی، «تُورَه» (تار) یغنابی، «تَهَر» (تار) «تارْما» (تیرهوتار) و «تَرْمَگ» (شب تار) و «تِر/ تِرَگ» (تیره) بلوچی، «تاسیدن» (از گرما یا آفتاب سیاه شدن) زرقانی، «تَم» (کولاک، توده ابر) کردی، «تَم» (کولاک، توده ابر) پراچی، «تمو» (دوزخ) ترکی اویغوری، «تَموغ» (دوزخ) ترکی، «تیرَه» (تیره، مبهم) یدغه. «تیمَر» (سیاهی، تاریکی) پنجابی هم از همینجا آمده است.
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
شهید بلخی: « اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریك بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه»
فردوسی توسی: «نباید که بینام بر دست من روانت برآید ز تاریک تن»
اسدی توسی: «ز بس گَرد چشم جهان تَم گرفت ز بس کشته پشت زمین خم گرفت»
صائب تبریزی: «پشتوروی نامهی ما هردو یك مضمون بود
روز ما را دیدی از شبهای تار ما مپرس »
بیدل دهلوی: «ای دل از مهر رخ دوست چراغی به کف آر
کز خم زلف به راه تو شب تاری هست»
هاتف اصفهانی: «بر دست کس افتد چو تو یاری؟ نه و هرگز در دام کسی چون تو شکاری؟ نه و هرگز
روزم سیه است از غم هجران بود آیا چون روز سیاهم شب تاری؟ نه و هرگز»
شباب شوشتری: «تاری از زلفش صبا با خود به تاتار ار بَرَد
روز را سازد به چشم مردم تاتار تار »