ریشهی هند و اروپایی «تِکو» (*teku) در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: toxon (توکْسون: تیر و کمان) یونانی، taxus (درخت سرخدار) رومی، ᚦᛖᚹᚨᛉ (ثِواز: خدمتکار، برده) و ᛟᚹᛚᚦᚢᚦᛖᚹᚨᛉ (اولْثوثِواز: اسم مرد، یعنی: خدمتگزار خدای افتخار/ اولْر) و ᚲᛖᛚᛒᚨᚦᛖᚹᚨᛊ (کِلْباثِواز: اسم مرد: یعنی خدمتگزار خدای کِلْبا) پیشانُردیک کهن، þēow (خدمتکار) انگلیسی کهن، tachid (فرار کردن) و intech (جاده) ایرلندی کهن، techu (فرار کردن) ولش میانه، techet (فرار کردن) برتون میانه، течи (تِچی: دویدن، جاری شدن) و точити (تُوچیتی: دواندن) اسلاوی کهن شرقی، тещи / ⱅⰵⱋⰻ (تِشْتی: دویدن، جاری شدن) و точити / ⱅⱁⱍⰻⱅⰻ (تُچیتی: دواندن) و текъ (تِکو: جاده) اسلاوی کهن کلیسایی، 𐌸𐌹𐌿𐍃 (ثیوس: خدمتکار) و 𐌸𐌴𐍅𐌹𐍃 (ثِویس: نوکر) و 𐌲𐌰𐌸𐌹𐍅𐌰𐌽 (گاثیوان: مطیع ساختن) و 𐌰𐌽𐌰𐌸𐌹𐍅𐌰𐌽 (آناثیوان: به بردگی گرفتن) و 𐌸𐌹𐌿𐌼𐌰𐌲𐌿𐍃 (ثیوماگوس: پیشخدمت، خانهشاگرد) گتی،
در زبانهای اروپایی نو هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: teketi (جاری شدن، دویدن) لیتوانیایی، tecet (جاری شدن، دویدن) و tȩks (ردپا) لاتویایی، teith (فرار کردن) ایرلندی، тека́ (تِکا: جاری شدن، دویدن، چکیدن) و то́ча (تُچا: دواندن، راندن) بلغاری، те́чь (تِچْیْ: جاری شدن، دویدن، چکیدن) و те́чка (تِچْکا: نربانگ، آوای گشنخواهی) و точи́ть(تُچیتْیْ: دواندن) و тёк (تِک: جاده) روسی، тачы́ць (تاچیتْیْ: دواندن) بلاروسی،тече (تِچِه: جاری شدن، دویدن) و точи (تُچی: دواندن) مقدونی، те̏ћи (تِچی: دویدن، چکیدن) و то̀чити (تُچیتی: دواندن) صربی-کروآتی، ciec (دویدن، جاری شدن) لهستانی، teci (جهیدن، دویدن) چک،
در زبانهای آریایی این بن به «*تَک» تبدیل شده که یعنی «جاری شدن و سرریز شدن» و خانوادهای پرجمعیت از واژگان را از پشت خود زاده است. در زبانهای کهن ایرانی از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: 𒉿𒀜𒆪𒍖𒍣 (وَتْکوزی: گریختن، بیرون جهیدن) هیتی، kat (تَک: تاختن، دویدن) و katapa (اَپَهتَک: گریختن) و katapu (اوپَهتَک: جاری شدن) و katuna (اَنوتَک: همراهی کردن) و katA (آتَک: جاری شدن) و itxatIriap (پَیْریتَخْتی: پرسه، گشت و گذار) و akat (تَکَه: جریان، جهش) و SuktiacAt (تاچَیْتْکوش: تازان، تازنده) و tNicAt (تاچینْت: تازان، دوان) و ukat (تَکو: چابک) و awkat (تَکْوَه: سریع) و itNiYyacAt (تاچَیِیْنْتی: تازاندن، دواندن) و amxat (تَخْمَه: نیرومند، دلیر) و itiacatarf (فْرَتَچَّیْتی: دور تاختن، گریختن) و atxatIw (ویتَختی: گداختن، مرکب از: پیشوند وی + تَختَه: جاری شدن) اوستایی، तकु (تَکو: تاختن) و तक्ति (تَکْتی: تاختن) و तकति (تَکَتی: دویدن، سریع رفتن) و तक्त (تَکْتَه: چالاک، تازان) سانسکریت، «تازانَگ» (تازیانه) و «تَهْم» (نیرومند، دلیر) و «تاختن» و «تَز» (دویدن) و «تَخْتَن» (جاری شدن) و «ویتاخْتَن» (گداختن) و «تَچاک» (شتاب، عجله) و «تَکیک» (دلیر، اسب تندرو) و «تازیگ» (نوعی سگ) و «تَک» (دویدن، یورش) پهلوی، «تَژ» (سرازیر کردن، ریختن) و «تاژ» (رها کردن، فرو ریختن) و «موژدَگداگ» (مژدهآور، قاصد) و «اَوْداژ» (رها کردن) و «ویداژ» (گداز) و «تَهْم» (نیرومند، دلیر) پارتی، «اَوْداژ» (رها کردن) و «تَخت» (دلاور و چابک) و «تاز» (روان شدن، ریزش) و «آذاخْتَن» (روان کردن، ریختن) و «ویدَز» (گداز) تورفانی، «تغیه» (چشمه، نهر) و «ترغ» (چالاک) و «ترغتری» (سریعتر) و «راذ-ذتاک» (رهسپار) و «موزتاک» (مسافر) و «ویتاخْس» (گداختن) و «ویتاخْتَن» (گداختن) و «ویتوغْت» (جاری شدن) سغدی، «تازک» (تازه) و «تَتْسیک» (شتاب، عجله) و «وداتْسی» (وادار کردن) خوارزمی، «تْتَجْس» (دویدن، تاختن) و «بیاج[س]» (گداختن) سکایی، «چّکِه» (رودخانه) تخاری، թազեմ (تازِم: تاختن) ارمنی کهن،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «تاختن»، «تازیدن»، «تازاندن»، «تکاور» (در کاربرد قدیمی: صفت اسبان جنگی)، «[سگ] تازی»، «تازیانه»، «تازه»، «تَک/ تَگ» (دویدن)، «تکاپو»، «پاتک» (پاد + تک)، «تکیده» (نحیف، احتمالا چون دوندگان لاغر هستند)، «تهمتن» (تهم + تن)، «رستم» (رُس: روییدن، بالیدن + تَهم: نیرومند)، «تهمینه»، «تهماسب» ([دارندهی] اسب نیرومند)، «گداختن»، «گدازه»، «سوز و گداز»، «گدازنده»، و همچنین «تَجا» (تند و تیز) و «تکیدن» (دویدن، جنبوجوش کردن) در پارسی قدیم
«تازی» پارسی که نام نوعی سگ است نیز خویشاوند اینهاست و نباید با تازی به معنای عرب اشتباهش گرفت که این دومی از نام قبیلهی طَی گرفته شده است و بر اساس الگوی ری/ رازی و مرو/ مروزی ساخته شده است.
یک پیشوند کهن دیگر که با «تَک» پیوند خورده و فعلهایش امروز دیگر رواج چندانی ندارد، در کلمات دری قدیم «اَندَخْسیدن» و اَندَخْس» دیده میشود که به ترتیب یعنی «حمایت کردن» و «پشت و پناه»، چنان که سنایی در «حدیقه الحقیقه» میگوید:
«خلق را آنچه عالی اندخساند شرم و ایمانْش عذرخواه بساند»
شکل اصلی این کلمات «*هَم-تَخسَه» بوده، یعنی «با هم جاری شدن/ با هم دویدن». «انتاغس» سغدی و «ندخس» خوارزمی به معنای «کنار هم بودن/ به هم پیوستن» از همین جا آمده است. مشتق مشهورتری از همین پیشوند را میشود به صورت «*هم-تَختَه» بازسازی کرد که «انداختن» را نتیجه داده است. این کلمه از سویهی گیتیانه «افکندن» معنی میدهد و از سوی دیگر در سویهای مینویی «اندیشیدن». به این ترتیب کلماتی متنوع در زبانهای ایرانی پدید آورده است. در دلالت اول: anicatnah (هَنتَچینَه: با هم جاری شدن) اوستایی، «انتاچ» (گروه) سغدی، «هَمدَجس» (چهار نعل تاختن) سکایی، «دِندَزین» (وصل کردن) آسی، «تَغَوول» (انداختن) پشتون، «اَندیز» (برخاستن) شغنی؛ و در دلالت دوم: «هَنداخْتَن» (اندیشیدن) و «هَنداخْت» (طرح) پهلوی، «هَنداز» (داوری، تصمیم) تورفانی، «انداهتنی/ انداچ» (داوری) زبور پارسی، «نداز» (آراستن، مرتب کردن) خوارزمی، «اَنْدَچِل» (اندیشیدن) ارمنی را داریم.
«اندازه» در پارسی دری هم از اینجا امده و تقریبا به همین شکل و معنا در زبانهای ایرانی دیگر هم دیده میشود: Adna (اَندا) اوستایی، «هَنداچَک» پهلوی، azdnh (هَندازا) سریانی، «اندازک» خوارزمی، «اَنّازَه» گورانی، «هِنداز» عربی. از همین واژهی اخیر «هندسه» و «مهندس» مشتق شده که به غلط کلماتی عربی پنداشته میشوند. دربارهی ریشهی مهندس و هندسه البته پیشنهاد بیلی را هم داریم که آن را از بن ایرانی کهن «دَس» میداند به معنای «مرتب کردن و آراستن». کلماتی مثل «دَسّ» (به انجام رساندن) سکایی و «دَسون» (انباشتن) آسی و «دَسِل» (چیدن، آراستن) و «دَس» (نظم) در ارمنی از این ریشهاند. اما به نظر میرسد برداشت بیلی نادرست باشد و مسیر تحول «هندسه» از «هنداچک» پهلوی روشن و مستند باشد. جالب آن که فرهیختگان قدیم نیز انگار بر این خویشاوندی آگاه بودهاند و گاه اینها را کنار هم آوردهاند. مثل نظامی که در شرفنامه میگوید:
«بدان چارگونه خط اطلسی برانگیخت اندازهی هندسی»
کلمهی «هندسه» در متون پیشتاز هم بیشتر با اندازه و اندیشه پیوند دارد تا آراستن و ترتیب دادن به شکلی که مورد نظر بیلی است. مثلا فردوسی میگوید:
«ستارهشمر نیست چون ما کسی که از هندسه بهره دارد بسی»
یا تعبیر دقیق مولانا در دیوان شمس که
«چون مهندس جهتِ جانْ وطنِ غیبی ساخت با مهندس ز درون هندسهای برشمریم»
و در دفتر دوم مثنوی
«بهر طفل نو پدر تی تی کند گرچه عقلش هندسه گیتی کند»
یعنی هندسه بیشتر با شمردن و اندازهگیری و اندیشه نسبت داشته تا چیدن و آراستن.
«اندازه» در پارسی دری هم طیفی وسیع از معناها را میرسانده است. یکیاش، همین سنجیده و اندیشیده بودن است که معنای اندازهگیری و کمیتپذیری را به دست داده است. چنان که مثلا فردوسی میگوید:
«برفتند خوالیگری ساختند خورشها و اندازه بشناختند»
و منظورش دانستن نسبت ترکیبی خوراکها با هم است، که با سنجشی کمی به دست میآید. یا آنجا که سعدی در باب اول بوستان میگوید
«کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش»
از سوی دیگر ارتباط «اندازه» و اندیشیدن هم برقرار بوده است. حافظ بدین معنی نظر دارد آنجا که میگوید «صوفی ار باده به اندازه خورد نوشاش باد»، یا خیام که میگوید «فرمای بتا که می به اندازه دهند»، و در اینجا پیوند میان اندازه و اندیشه هم نمایان است و منظور آن است که مقداری از می را شاید نوشید که سرخوش سازد اما مستی نیاورد و «به اندازه» باشد، یعنی سزاوارِ اندیشه. همین معنی را در ماجرای نوذر در شاهنامه میخوانیم وقتی فردوسی میگوید:
«کنون پادشاهی پر آشوب گشت سخنها ز اندازه اندر گذشت»
که یعنی سخنها از قلمرو عقل و اندیشه خارج شد و به دیوانگی گرایید. همچنین است معنای کلمه در بیتهایی مثل:
«گزارندهی خواب باید کسی که از دانش اندازه دارد بسی»
و همچنین این بیت زیبای مولانا که
«گفتم ای دل چه مهست این؟ دل اشارت میکرد که نه اندازهی توست این، بگذر، هیچ مگو»
و: «اندازهی معشوق بود عزت عاشق ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری»
تعبیر «بیاندازه» به معنای نابخرد و بیفکر هم از همینجا آمده، در آنجا که مولانا در دفتر اول مثنوی میگوید «مرغ بیاندازه چون شد در قفس». همچنین است تعبیر «اندازه گرفتن» به معنای اندیشه کردن، مثلا در این بیت شاهنامه:
«که جانت شگفت است و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت»
«اندازه» در ضمن معنی دیگری هم داشته که امروز هم در پارسی به صورت «حد و اندازهی خود را شناختن» باقی مانده است، و آن «شأن و پایگاه اجتماعی» است. نظامی در شرفنامه میگوید:
«مرا نیز از او پایگاهی رسد به اندازهی سر کلاهی رسد»
و در شاهنامه میخوانیم که:
«سپهبد منوچهر بنواختْشان بر اندازه بر پایگه ساختْشان»
و کمی بعدتر: «بر اندازهشان خلعت آراستند همه پایهی برتری خواستند»
همچنین است در بیتهای زیبایی مثل این در شاهنامه:
«تو را گر فریبد نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت»
و: «جوانی هنوز، این بلندی مجوی سخن را بسنج و به اندازه گوی»
و نظامی در خردنامه میگوید:
«همه کار شاهان شوریده آب از اندازه نشناختن شد خراب»
و همچنین این بیت مشهور سعدی که
«به اندازهی بود باد نمود خجالت نبرد آن که ننمود و بود»
و: «مگوی و منه تا توانی قدم از اندازه بیرون وز اندازه کم».
یکی دیگر از مشتقهای بن «*تَک»، همان است که در پارسی دری «پرداختن» را پدید آورده و در شکل «*پَرَه-تَختَه» میشود تبارش را بازسازی کرد. مشتقهایش در پارسی امروز چنین است: «پرداخت»، «پردازش»، «خودپرداز»، و «پردازه»، «پردازنده»، «ریزپردازنده»
این ترکیب به همین شکل (پَرْداز، پَرْداخْتَن) در پهلوی هم وجود داشته و معنای اصلی این کلمه با توجه به پیشوندش «دور کردن، ادا کردن، فارغ شدن، خلاص شدن» بوده است. چنان که در عربی به صورت وامواژهی «بَرْدَخْت» (فارغ، آسوده) باقی مانده است.
از سوی دیگر پیشوندهایی دیگر هم چنین کلمهای را نتیجه میدهند و احتمالا درآمیختگیای میان همهی اینها رخ داده است. چون از «*پَری-تَک» (مشغول شدن، توجه کردن) و «*پَرَه-تاچَه» (خالی کردن، تهی ساختن) هم «پرداخت» مشتق میشود و معنای همهی اینها هم در آن پنهان است. این معنای اخیر را مثلا در شاهنامه زیاد میبینیم، در بیتهایی مثل این:
«سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشید پرداخته»
یا: «بکشتی و مغزش بپرداختی مرآن اژدها را خورش ساختی»
همچنین تعبیر «دل پرداختن» را داریم که یعنی گفتن هرچه در دل هست و راز دل بازگفتن، یا دل را خالی کردن. مثلا در داستان منوچهر:
«بدو گفتن پرداختن دل سزاست بپرداز و برگوی هرچت هواست»
دلالت جاری شدن و روان شدن که معنای اصلی بن «*تَک» بوده در برخی از کلمات باقی مانده که پیوندشان را با آب و مایعات حفظ کردهاند. مثلا «تجن» که در پارسی دری به معنای نهر جدا شده از رود است، از اینجا برخاسته است. این کلمه در «تّاجَه» سکایی به معنای «رود» هم دیده میشود و اسم «تجنرود» که شاخهی زیرین هریرود است از آن ساخته شده است. همچنین کلمهی «تَکوک» که به تازگی همچون برابرنهادی برای ریتون فرنگی احیا شده، از همینجا آمده است. کلمه البته قدیمی است و هم رودکی به کارش گرفته و هم اسدی توسی در «گرشاسپنامه» میگوید:
«هزار از بزرگان خسرو پرست تکوک بلورین و بالغ به دست».
«تکوک» همان جامهای بزرگ هخامنشی است که جانورسان هستند و در مقالهای مفصل و درسگفتاری دربارهشان بحث کردهام و نشان دادهام که در ابتدا کارکردی آیینی و دینی داشته و از عصر هخامنشی به بعد دلالتی سیاسی پیدا کرده است. همین کلمه در ارمنی به صورت «تاکوکی/ تاکوئیک» (جام) باقی مانده و در لاتین هم به صورت tagara وامگیری شده است.
به نظرم کلمهی فارسی «تغار» و شکل گویشیاش «تاغار» هم از اینجا آمده و برخلاف تصور برخی از نویسندگان، ترکی نیست. بلکه «تَغَر» ترکی وام و تحریفی از همان «تکوک» است. بخش اول «تَکَرْپاتی» (ساقی) پارتی و «تاگار» (تاج) گرجی و «تَکَر (ساقی) ارمنی نیز همین است.
کلمهی «چکه» هم از همین بن مشتق شده و خویشاوندانش را در «چَکِه» (رود، نهر) سکایی و «چَکّ» (دوشیدن) یغنابی میبینیم. بنابراین کلمات خویشاوندش در پارسی هم به همین خاندان تعلق دارند: «چکیدن» و «چکه چکه» و «چکیده» و «چکیدهنویسی» و «قطرهچکان» و «چکاندن»
مشتقهایی با معناهای دورتر هم از بن «تَک» زاده شده که با پیچیدگی بیشتری معنای روان شدن و دویدن را نشان میدهند. مثلا «تَز» و «تَژَه» در پارسی قدیم به معنای «دندانهی کلید» از این ریشه است و خویشاوند «تَچ» پهلوی به معنای «گذرگاه». یا «تَخْش» پارسی دری قدیم به معنای «تیر و خدنگ» ادامهی Sxat (تَخْش) اوستایی است به معنای «تازاندن». ممکن است اسم خارپشت یعنی «تَشی» هم از همین جا آمده باشد، چون به نادرست مشهور بوده که خارهایش را پرتاب میکند.
حدس دیگرم آن است که کلمهی «بوته» در پارسی دری به معنای «تنور ویژهی فلزات» و «بُزاختن» در پارسی دری قدیم به معنی «گداختن فلز» هم از همینجا آمده باشد. پیوند میان اینها با گداختن هم برای گذشتگان روشن بوده و شاعرانی مثل سنایی با جملاتی مثل (در بوتهی روزگار بگداختهایم) تصریحش کردهاند. شکلهای دیگری از «بوته» که بر «جاری/ ذوب شدن» دلالت میکند را در բութակ (بوتاک: بوته) و «وْتَک» (کاریز) ارمنی و «بورته» (کورهی فلز) عربی و ܒܘܕܩܐ (بودْقا) (کورهی فلز) سریانی میبینیم. بر این مبنا «بوتهچینی» و «گلبوته» هم در پارسی از همین جا آمدهاند.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی این ریشه چنین واژگانی پدید آورده است: «تِج» (تازاندن) و «توئِه» (سیلاب) و «[م]ینْجَه» (خدمتکار زن، موازی با جاریه در عربی) پشتون، «تاک» (سیلاب) اورموری، «تَچ» (رفتن) وخی، «تَچ/ تَکْتَه» (دویدن) و «تاجَک» (تازه) بلوچی، «تَیْخ» (نهر) و «تَگْد» (سریع) آسی، (تازِل: دویدن) و (نَهَتَک: پیشتاز، پیشرو) و (تَچْکینَک: تازیانه) ارمنی، بلوچی و «تاژِه» (تازه) گزی، «ویداج» (آبیاری کردن) شُغَنی، «بوهاشتین/ بوهوژ» (گداختن) کردی،
این کلمات در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند. علاوه بر ابیاتی که گواه آوردیم به این موارد نیز میتوان اشاره کرد:
نظامی گنجوی: «تا چند غم زمانه خوردن تازیدن و تازیانه خوردن»
سعدی شیرازی: «تکاور به دنبال صیدی براند شبش در گرفت از حشم بازماند»