تاسه


آخرین به روزرسانی:
تاسه


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*ten» به معنای «فشردن، پیچیدن» در مدخل «تنگه» شرح داده شده است. این بن در زبان‌های آریایی مشتقی به دست داده به صورت «*تا/ *تاس» که «خسته شدن» را می‌رساند. از این بن در زبان‌های کهن ایرانی این واژگان زاده شده‌اند: «اَنْداس» (ترک کردن، طرد کردن) پارتی، «خْواساذ تاساذ» (سرگشته و خسته) و «تنس» (غم) و «ناورتنسه» (بی‌غم، آسوده) سغدی، «پرتْساس» (خسته و سرگشته) خوارزمی، 

         در زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم:‌ «تاسه» (اندوه، دلتنگی، بغض) و «تاسیدن» (افسرده شدن، غم خوردن) و «تاسا» (غم، ملال) پارسی، «تاسِه» (ویار) پارسی اصفهانی، «تاسیدَه» (خسته) پارسی یهودی، «تَسین» (خماندن) آسی، «تاسی‌یان» (دلتنگی) گیلکی، «پارْتاسِل» (خسته کردن) و «پارْتاسیل» (خسته شدن) ارمنی

         تاسه در پارسی جدید منسوخ شده، اما در قرون آغازین اسلامی در شعر و ادب پارسی به نسبت فراوان کاربرد داشته است: 

عنصری بلخی: «تاسه گیرد تو را ز حق‌شنوی           من بگویم رواست، شو تو بتاس»

سنایی غزنوی: «مرد را اجل کند تاسه                    مرگ با بددل است هم‌کاسه»

         و: «نزد ایشان کراسه با کاسه                     هست یکسان چو تاس با تاسه»

سوزنی سمرقندی: «در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب

چون کاسه بر آبیم و تیره‌دل چو سراب»

انوری ابیوردی: «تو با من نسازی که از صحبت من             ملامت فزاید شما را و تاسه»

مولانای بلخی:‌ «بس کن ز گفتن آخر کآن دم بود بریده   کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن»