«تَرَنگ» در پارسی صدای زه کمان است و نامآواست. شکلی نزدیک به آن «تراک» است که صدایی است که از مفاصل بدن برخیزد. از روی این واژه «ترنگیدن» ساخته شده و واژهی «تلنگر» هم از اینجا آمده و بخش دوم آن همان «انگُل» به معنای انگشت است. یعنی صدایی که با ضربه انگشت برخیزد. وامگیری از این واژه را هم به صورت «تَرَنْگ» (موج، ضرب) اردو و तरंग (تَرَمْگَه: موج، ضربان) هندی میبینیم. این واژهها در شعر کهن پارسی با بسامدی محدود آمدهاند:
فردوسی توسی: «ز زخم تبرزین و از بس ترنگ همی موج خون خاست از دشت جنگ»
و: «به گوش اندر آید تَرنگاترنگ هوا پر شده نعرهی بور و خنگ»
و: «ز بس نالهی بوق و با کرنای ترنگیدن زنگ و هندی درای»
عنصری بلخی: «از دل و پشت مبارز میبرآید صد تراک کز زه عالی خسرو آید یک ترنگ»
ناصرخسرو قبادیانی: «نگشاید نیز چشم و گوشم رنگ قدح و ترنگ تنبور»
سوزنی سمرقندی: « به میخواران فتادم از قضا دوش نبود اندر میان تار و ترنگی
بناگه تا ترنگان از درآمد یکی کنگی فرو ژولیده دنگی ...
...ترنگ او بگوش ما چنان بود چو بر دندان مفاز زخم سنگی ترنگ او به جان آوردمان کار به جان آورد ترنگ تا ترنگی»