«توتیا» در معنای «سنگ سرمه» به احتمال زیاد از زبانهای دراویدی ریشه گرفته و از آنجا به صورت तुत्था (توتّهَه) به سانسکریت وارد شده و به پارسی راه یافته است. این واژه در پارسی تعمیم معنایی پیدا کرده و به اکسید روی و فلز روی هم منسوب شده، که مادهی اصلی سازندهی سرمه است. این واژه در سایر زبانهای ایرانی به همین معنا در چنین شکلهایی دیده میشود: Ayitut (توتییا) سریانی، թութիայ (توْئیای) ارمنی میانه، «توتی» ارمنی، «توتیه/ توتیا» عربی، «توتْهْ» بنگالی،
این واژه از پارسی به زبانهای دیگر نیز انتقال یافته است: «توتْهُو» نپالی، tutia لاتین، tutty انگلیسی، titia/ atutia اسپانیایی، tutie فرانسوی،
کلمهی «توتیا» در پارسی جدید برای اشاره به جانوری دریایی از شاخهی خارپوستان (Echinodermata) به کار گرفته میشود که در انگلیسی sea urchin خوانده میشود. این جانور احتمالا به خاطر رنگ سیاه و خارهایش که به بلور اکسید روی شبیه است به این اسم خوانده شده است.
«توتیا» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
ناصرخسروی قبادیانی: «بیتوتیاست چشم تو گر بر دروغ و زرق
از مردم چشم درد تو را طمع توتیاست»
اسدی توسی: «هم از بیخ او خاستی کیمیا بُدی برگ او چشم را توتیا»
مسعود سعد سلمان: «گر آب دیده تیره کند دیده مرا این دیده را ز خاک درت توتیا کنم»
امیر معزی نیشابوری: «توتیای چشم دولت شد غبار اسب او
اسب چون خورشید راند توتیا باشد غبار»
و: «توتیا سازد سپهر از بهر چشم اختران چون ز نعل مرکب او از زمین خیزد غبار»
مولانای بلخی: «چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او»
سعدی شیرازی: «چنان تنگش آکنده خاک استخوان که از عاج پر توتیا سرمهدان»