ریشهی هندواروپایی «*ane» به معنای «نفس کشیدن»، به شکلی استعاری معنای زنده بودن و جان داشتن را هم حمل میکند و به همین خاطر مشتقهایش در زبانهای اروپایی اغلب در این معنا به کار رفته است: anemos (آنِموس: باد، سرزنده) یونانی، anima (نفس، دم، زنده) و animus (روح) و animalia (جاندار) و animadversionem (بازپرسی، نظارت) لاتین، anda (نفس کشیدن) و angi (بو، رایحه) نُردیک کهن، eðian (نفس کشیدن) انگلیسی کهن، anal (نفس، دم) و animm (روح) ایرلندی کهن، anald (نفس) ولش کهن، eneit (پاکی، سرزندگی) و Enid (اسم زنانه، یعنی پاکسرشت) ولش میانه ، uzanan (بازدم، نفس نفس زدن) گُتی، vonja (بو کشیدن، نفس) در اسلاوی کهن
در زبان انگلیسی و بیشتر زبانهای اروپایی مدرن زادگان این بن کمابیش به یک شکل دیده میشوند. در انگلیسی چنین کلماتی را از اینجا میشناسیم: anemometer (بادسنج)، animadversion (نکوهش، انتقاد)، animalcule (جانور کوچک)، animate (جسارت و روحیه بخشیدن، از حدود ۱۵۳۰م.)، animation (جان داشتن، از ۱۵۹۰م.، و پویانمایی در سینما از ۱۹۱۲م.)، animé (شکل ژاپنی کلمهی پیشین، در معنای مانگا/ کمیک استریپ، از ۱۹۸۵م.)، animism (جانانگاری، ابداع ادوارد برنت تیلور در ۱۸۶۶م.)، animosity (سبعیت، خوی حیوانی، از اوایل قرن پانزدهم)، equanimity (آرامش ذهن، خلوص، از حدود ۱۶۰۰م.)، magnanimous (علو نفس، بزرگمنشی از حدود ۱۵۸۰م.) و متضادش pusillanimous (بزدلی، فرومایگی، از اوایل قرن پانزدهم) که گرتهبرداری از oligoyucos (اُلیگوپْسوخوس) یونانی است؛ و animal (جانور). این کلمهی اخیر از اوایل قرن چهاردهم میلادی وارد زبان انگلیسی میشود، اما تا حدود سال ۱۶۰۰م. بسیار کمبسامد است و مثلا در انجیل شاه جیمز (۱۶۱۱م.) نیامده است.
کارل گوستا یونگ در ۱۹۲۳م. سویهی زنانهی روان انسانی را آنیما (anima) نامید که از همینجا آمده و وامی است از مفهومی anima mundi که در متون مسیحی دوران نوزایی به بعد به معنای عالم روح در برابر عالم مادی به کار گرفته میشده است. ترکیب لاتینی در اصل وامی است از yuxh tou kosmou (پْسوخِه تُو کوسمُو) یونانی که به آرای پوتاگوراسی بازمیگردد و «روحِ عالَم» معنی میدهد. این واژه در شکل اصلی یونانیاش گرتهبرداریایست از کلمهی اوستایی «گوشوروَن» (گئوش-اورْوان) که یعنی روان گاو یا روان گیتی و آن بخش زندهی ساحت مینوییست که جانِ جانداران ساکن گیتی را در بر میگیرد و در قالب گاو نخستین رمزپردازی میشده است. همین مفهوم در دوران اسلامی به «جانِ جهان» تبدیل میشود و در متون عرفانی بسیار کاربرد دارد.
ناگفته نماند که اسم یونانی شقایق anemonh (آنِمون) در اصل یعنی «دخترِ باد». این همان کلمهایست که در فرانسوی کهن anemoine (از قرن دوازدهم م.)، و در فرانسهی نو و انگلیسی anemone (از حدود ۱۵۵۰م.) را به دست داده است. از سال ۱۷۷۳م. شقایق دریایی را هم به همین اسم نامیدهاند و این دلالت اصلی کلمهی anemone در جانورشناسی جدید است.
بیشتر ریشهشناسان مثل آسا گرِی[1] چنین گفتهاند که لابد وقتی باد میوزد این گیاه گل میدهد. اما هرکس شقایق را در طبیعت دیده باشد میداند که چنین نیست و گل دادن این گیاه فصل دارد و طی روز هم مثل بسیاری از گلهای دیگر با طلوع خورشید مصادف است. ارتباطی که شقایق با باد برقرار میکند آن است که چون گلبرگهایش سست است، اغلب موقع وزش تندباد فرو میریزد. اما این ویژگی که در شعر پارسی هم بسیار مورد اشاره است، برای این کافی نیست که «گل باد» خوانده شود.
حدسی در این مورد دارم که اسم این گل در یونانی از زبانهای سامی وامگیری شده باشد. احتمالا در زبان فنیقی و کنعانی قدیمی شقایق و همچنین لاله را «نَعمان» مینامیدهاند، که از ریشهی سامی «نعم» آمده و یعنی زیبا و لذتبخش و در ضمن «بخشش لذت و دادنِ نعمت». در زبان و عبری این کلمه را به همین صورت در کتاب اشعیا میبینیم.[2] در آرامی و سریانی هم این اسم به همین شکل دیده میشود و به پارسی هم در قالب صفتی برای گلها وارد شده است و شقایق نعمان و لالهی نعمان مشهورند. چنان که حافظ میگوید
« شقایق از پی سلطان گل سپارد باز به بادبان صبا کُلَههای نعمانی»
و نظامی میگوید:
«تا چو نعمان کند گل افشانی گردد آن برگ لاله نعمانی»
در هردوی این شعرها معنای اصلی نعمان به معنای زیبا و بخشنده دیده میشود و پیوندش با باد هم نمایان است. از این رو شاید از ابتدای کار فرو ریختن گلبرگهای زیبای این گلها با باد را به بخشش و عطا دادن تشبیه میکردهاند، و از اینجا نعمان فنیقی کهن به «آنِموس» یونانی کهن برگردانده شده باشد. جالب آن که در زبانهای اروپایی ارتباط شقایق و لاله با باد مورد کنکاش خاصی قرار نگرفته، اما در پارسی برای همه روشن بوده که «نعمان» لقب گل است و به صفتی در آن اشاره دارد. چنان که ناصرخسرو به زیبایی میگوید: «به فعل بندهی یزدان نهای به نامی تو خدای را تو چنانی که لاله نعمان را»
یعنی تو که انسانی، ارادهی آزاد داری و کردارت دست خودت است و نه دست خدا، و بنابراین نسبت تو و خدا مثل گل لاله است به صفت نعمان. یعنی گویی خداوندی صفتی است که در انسان جنبشی را ممکن میکند، همچنان که باد فرو ریختن گلبرگی را در گل، بی آن که باد گل را و خدا انسان را تعیین کند.
ریشهی هندواروپایی «*ane» در زبانهای ایرانی نیز بسیار شکوفا بوده است. از این خاستگاه بن «*ویانَه» را داریم که در اصل «*وی-آنِه» بوده به معنای «نفسدار، دمزننده، زنده». مشهورترین کلمهای که از این ریشه سراغ داریم، «جان» است. مشتقهای این ریشه در همهی زبانهای کهن ایرانی دیده میشود: nA (آن: تنفس) و AyanAyW (ویانَیا: جان) و naawa (اَوَئَن: فوت کردن) و itna (اَنْتی/ اَثْرَه: دم، نفس) و itnNArap(پَرانْتی: بازدم) اوستایی؛ «اَنیتی» (نفس کشیدن) و अन (اَنَه: دم، نفس) و अनिल (اَنیلَه: باد) و आनन (آنَنَه: چهره، دهان) و अनन (آنَنَه: نفس، جان) و «پْرانا» (هوا، نفس) و «آپانَه» (تنفس) و «اودانَه» (بازدم) و व्यान (ویانَه: دم) و आत्मन् (آتْمَن: خویش، نفس، تن، ذهن، روح) و महात्मन् (مَهاتْمَن: سخاوتمند، بزرگوار، فرهمند) و «اَنامَنَه» (خفگی، حُناق) و «پْرانَکَه» (جانور، کرم) و «پْرانَوَنْت» (جاندار) و «پْرانین» (زنده) و आन (آنَه: از دماغ بازدمیدن، دهان، چهره) سانسکریت، «اَنیلَه» (باد، دم) پالی، «گیان/جان» (جان) و «جانْوَر» (جانور) پهلوی، «گیان/جان» (جان) و «گیانْوَر» (جانور) پارتی، «گیان/جان» (جان) و «جانْوَر» (جانور) تورفانی، «هونایْ» (نفس، دم) و «گیان» (جان، روح) پهلوی آذری، «بانی» (بوسیدن، در اصل «اوپ-اَنَه») و «وزن» (آه کشیدن، در اصل «اوز-اَنَه») خوارزمی، «پرانی» (کرم، حشره) و «پراناک» (حشره) سغدی، «اویْسَن» (تنفس) و «اویْسَنَه» (دم) و «اویْسانا» (خویشتن) و «اویْسنُرَه» (جانور) سکایی، անձն (اَنْجْن: شخص، روح، خویشتن) و անձնեայ (اَنْجْنیای: خوشتیپ، خوشهیکل) و անձնական (آنْجْنَکان: شخصی، خصوصی) و միանձն (میانْجْن: تنها، منزوی، راهب) و վեհանձն (وِهانْجْن: سخاوتمند، بزرگوار، همتای: بِهجان) و անձնաւոր (آنْجْناوُر: زنده، جاندار، شخص) ارمنی کهن، «اآنییِه» (دم، نفس) تخاری الف، «اَناسْک» (نفس کشیدن) و «اُنُولْمِه» (جانور، شخص، جاندار) و «اَناشّالْنِه» (زنده، نفسکش) و «آنْمِه» (خویشتن، روح، میل) و «آتْمامتّسِه» (برای خود، شخصی) تخاری ب،
در پارسی مشتقهای زیادی از این ریشه برخاستهاند: «جان»، «جانان»، «جاندار»، «جانور»، «جاننثار، سربازان دربار عثمانی)، «جانباز»، «جانفرسا»، «جانبرکف»، «بیجان»، «سختجان»، «سگجان»، «جانبخش»، «جانانه»، «جان/ جون» (کلمهی ندایی)، «مهاتما»، «آتمن»، «»
در سایر زبانهای زندهی ایرانی چنین کلماتی از این بن برخاستهاند: «اَنانْگَه» (چهره، گونه) و «آنَنَه» (دهان، رخ) و «زان» (جان، بدن) پشتون، անձնեղ/ անձնեղ (آنجْنِغ/ آنجْنِگ: خوشتیپ، خوشهیکل) و անձնյա (آنْجْنیا: خوش بروبالا، رشید) و անձնավոր (آنْجْناوُر: زنده، جاندار) ارمنی، «گیان» (جان، زندگی) و «هِناسِه» (بازدم، آه کشیدن) کردی، «گییان/ گان» (جان، زندگی) زازا، «گین» (جان، نیروی حیاتی) بختیاری، «جُو» (روح) و «گیان» (جان، زندگی) لری، «گان» (روح) سیوندی، «گون» (روح) هرزنی، «گییون» (جان، روح) خوانساری، «جان» گیلکی و مازنی و بلوچی، «گیان» (جان) لکی و گورانی، ende (لذت، خوشی) آلبانیایی،
دو کلمهی دیگر هم از همین بن داریم که فاصلهای معنایی با این منظومه دارند. یکی «جار» است به معنای چلچراغ که از زبانهای هندی به پارسی وارد شده است. «جْهاتَه» (جنگل، بیشه) در سانسکریت و «جْهادَه» (بوته) در پراکریت و «جْهارَه» (درخت) در سندی و «جْهار» (بوته) در هندی شکلهای اصلی این کلمه را نشان میدهند. دیگری کلمهی «جیره» است که احتمالا از اینجا آمده و هُرن شکل اولیهاش را به صورت «*جِوَهرَکَه» بازسازی کرده است. آیلرس میگوید کلمهی تازی «جَرایَه» به معنای خوراک سربازان نیز از همین خاستگاه پارسی وامگیری شده است.
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: अनिल (آنیل: باد، دم) و आत्मकथा (آتْمَکْتْها: خودزندگینامه) و आनन (آنَن: چهره، دهان) و आत्मविश्वास (آتْمَهویسْواس: خودپسندی، اعتماد به نفس) و आत्महत्या (آتْمَتْهیا: خودکشی) هندی، অনিল (اُنیل: باد، دم) آسامی، অনিল (اُنیل: باد، دم) بنگالی، ಅನಿಲ (اَنیلا: باد، دم) کانادا، अनिल (اَنیل: باد، دم) مراثی، அனிலம் (اَنیلام: باد، دم) تامیلی، ଅନିଳ (اُنیلُو: باد) اودی، అనిలము (آنیلامو: باد) و ఆత్మ (آتْمَه: خود، شخصی) تلوگو،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: アートマン(آتومان: آتمن، روح، نفس) ژاپنی، 아트만 (آتِئومان: آتمن، روح، نفس) کرهای، а́тман (آتمن: روح، نفس) روسی، atman (روح، نفس) انگلیسی و اسپانیایی،
این کلمات در شعر و ادب پارسی بیشماربار به کار گرفته شدهاند.