این واژه به احتمال زیاد از «پَگَلو» اکدی گرفته شده که یعنی «جام آیینی» و آن آوندی است برای پیشکش کردن مایع به پیشگاه خدایان. این واژه با «پَگَلوم» (نیرومندی، تناوری) اکدی خویشاوند است. این واژه در زبان آرامی به صورت גּוּלְפָא (گولْپا: ظرف تهی، آوند سنگی) تحریف شده و در پارسی و عربی به صورت «جِلف» (بیشرم، تهیفکر) درآمده است.
این واژه به نسبت عامیانه است و در شعر و ادب پارسی به ندرت، و در شعر سنایی زیاد به کار گرفته شده است:
سنایی غزنوی: «رادمردی ز غافلی پرسید چون ورا سخت جلف و جاهل دید»
مسعود سعد سلمان: «بد به جز جلف و بیخرد نکند که نکوکار هیچ بد نکند»
و: «جلفطبع است و تندخو گرچند هست میخواره و سماعنیوش»
و: «این چنین جلف و بیادب زآنی که تو تازی ادب همیخوانی»
مولانای بلخی: «نیستی عاشق ای جلف شکمخوار گدای در فرو بند و همان گنده کسان را میگای»