بن هندواروپایی «*ieug» به معنای «ناآرامی و هیجان» در زبانهای آریایی به ریشهی «*یَئوش/ *یِس» تبدیل شده که «تلاطم و جنبش» را میرساند و با کلماتی که در مدخل «جستجو» شرح داده شد، خویشاوند است. در زبانهای کهن اروپایی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: zew (زِئو: میجوشانم، حرارت میدهم) و zema (زِما: جوشش، تخمیر) و zestos (زِسْتُوس: جوشان، داغ) یونانی، œsa (تخمیر شدن، ترشیدن) نردیک کهن، jerien (تخمیر کردن) و jesan (ترشیدن، تخمیر شدن) آلمانی کهن، gist (مخمر) انگلیسی کهن، gest/ gist/ yeest/ yest (مخمر) انگلیسی میانه،
در زبانهای نوی اروپایی از این بن چنین کلماتی به یادگار مانده است: œsa (برانگیختن، به جوش آوردن) و jostur (مخمر) ایسلندی، jest (مخمر) نروژی، esa/ jasa (جوشیدن، برانگیختن) و jast (مخمر) سوئدی، gären (تخمیر شدن، به غلیان آمدن) و Gischt (مخمر) آلمانی، yeast (مخمر) انگلیسی، gist (مخمر) هلندی،
از این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی زاده شدهاند: zoayA (آیَئُز: موج، طغیان آب) و zoayAapu (اوپَه-آیَئُز: جنباندن) و zoayAIW (ویآیَئُز: لبریز کردن) و azeay (یَئُزَه: تلاطم آب) و itSoaY (یَئُوشْتی: کوشش) و itieySEaY (یَئئِشْیِیْتی: جوشیدن) اوستایی، यासयति (یاسَیَتی: جوشیدن) و येषति (یِسَتی: جنبوجوش داشتن) سانسکریت، «آیوز» (پریشان کردن) و «آیاوشت» (آشفتن) سغدی، «آیَئویْس» (پریشان) سکایی، «یاس» (جوشیدن) تخاری الف،
در پارسی دری مشهورترین کلمهی برآمده از این ریشه «جوشیدن» است که معنای «طغیان، خشم، برانگیختگی» را میرساند و از آنجا به جوشیدن آب هم تعمیم یافته است. مشتقهای دیگر آن عبارتند از: «جوش زدن»، «جوش و خروش»، «جُنب و جوش»، «جوشی» (زودخشم)، «نجوش» (غیرصمیمی و سرد)، «جوشان»، «جوشنده»، «زودجوش»، «دیرجوش»، «جوش دادن»، «جوشکاری»، «پاجوش»، «جوش» (صورت و پوست)، «[پماد] ضدجوش»،
از این ریشه در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم کلمات فراوانی روییدهاند: «نیز/ نیوز» (توفان، سیل) پشتون، «اوزین» (جنباندن گهواره) آسی، «جوش» (آبشار) وخی، «جوز/ زیتَه» (رفتن، قدم زدم) و «زوزُّگ» (حرکت اسب) و «جوشیتَه» (جوشیدن) و «زَرجُوش» (آزمند، ناآرام) بلوچی، «جوشانین» (جوشاندن) کردی، «ویشِن» (جوشاندن) آشتیانی، «یوش» (جوش) و «ویش» (پختن) خوانساری، «جوش» اردو.
در زبانهای هندی این کلمات از اینجا وامگیری شدهاند: जोशीला (جُسیلا: مشتاق، پرشور) هندی، জোস (جُوش: شوق) بنگالی
این واژگان در شعر و ادب پارسی رواج زیادی داشتهاند:
رودکی سمرقندی: « باز چو آید به هوش و حال ببیند جوش بر آرد بنالد از دل سوزان
گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز زیر زبر همچنان ز انده جوشان
زر بر آتش کجا بخواهی پالود جوشد لیکن ز غم نجوشد چندان»
فردوسی توسی: « دل شاه بچه برآمد به جوش سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش »
اسدی توسی: « سرند از کران دید دیوی به جوش به زیر اژدهایی پلنگینه پوش »