حمیرا


آخرین به روزرسانی:
حمیرا


         ریشه‌ی سامی «*حمر» به معنای «سرخ شدن» در هردو معنای «تغییر رنگ» و «پختن در روغن» کاربرد داشته و احتمالا خویشاوند بن «*خمر» به معنای «پخته شدن، تخمیر شدن» بوده است. ریشه‌ی سامی کهن «*حیمار» به معنای «خر» هم به نظرم از همین‌جا آمده است و به رد‌ه‌ی گسترده و مشهوری از واژگان مربوط شود که در آن جانوران با رنگ نامگذاری می‌شده‌اند. معنای اصلی بن «*حمر» هم «سرخ-قهوه‌ای» بوده که رنگ معمول خر است. 

از این ریشه در زبان‌های کهن ایرانی چنین واژگانی را سراغ داریم: 𒀲 (ایمِروم: خر، حمار، نوشته شده با اندیشه‌نگار سومری «آنْشِه» به همین معنا) اکدی، 𐎈𐎎𐎗 (حیمارو: خر) اوگاریتی، 𐡇𐡌𐡓‎ (حْمارا: خر) آرامی هخامنشی، חֵימָרָא (حیمارا: سرخ) و חַמָּרָא (حَمّارا: خرسوار، خرکچی) و חְמָרָא (حْمارا: خر) و חֵימָרָא‎ (حیمارا: قیر) آرامی، חמור (خَمُور: خر) و חַמָּר (خَمار: خرسوار، خرکچی) عبری، ܚܡܪܐ (حَمرا: خر) و ܚܡܳܪܳܐ (حْمارا: ) سریانی، 𐩢𐩣𐩧‎ (حمر: خر) و 𐩢𐩣𐩺𐩧‎ (حِمْیَر: نام دولتی باستانی در یمن) سبایی،

در پارسی از این بن چنین کلماتی زاده شده‌اند: «[بحر/ هلال/ کبریت] احمر»، «حُمراء» (سرخ، گل سرخ)، «حُمیرا» (اسم دختر، یعنی گل‌سرخ کوچک)، «حمار» (خر)، «محمره» (خرمشهر)، «هاماوران» (ثبت شاهنامه‌ای حمیر، دولت یمن)، «حمیری» (یمنی)، 

چنان که از این واژگان اخیر برمی‌آید، حدس می‌زنم که نام دولت باستانی «حمیر» در یمن از همین بن آمده باشد و احتمالا «سرخ‌رو» معنی دهد.  

         در سایر زبان‌های ایرانی زنده از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «یُحَمِّر» (سرخ کردن [درآشپزی و رنگرزی]) و «حُمْرَه» (تمر هندی) و «مُحَمَّر» ([غذای] سرخ شده) و «إِحْمارَّ» (قرمز شدن، شرمگین شدن) و «اَلْحَمْراء» (قصر مشهور امویان اندلس) عربی، 

         برخی از این واژگان به زبان‌های دیگر نیز راه یافته‌اند: «هیمار» (خر) مالایی، ħmar (خر، احمق، سرخ شدن چهره) مالتی، 

         این کلمات در شعر و ادبی پارسی رواجی اندک داشته‌اند و جالب است که واژگان برآمده از بن «*حمر» و «*خمر» (و در کل مفهوم شراب) اغلب با هم چفت می‌شده‌اند و روشن است که شاعران پارسی‌گو به خویشاوندی‌شان آگاه بوده‌اند:

فردوسی توسی: «سر آمد کنون رزم مازندران  به پیش آورم جنگ هاماوران»

سنایی غزنوی: «گاه آن آمد که این معشوقه بدمست از نخست

پای در صفرا نهند پس دست در حمرا زند»

قطران تبریزی: « می حمرا بشادی خور و زو کن روی را حمرا

                                                      که صفرای رخ من بس نباید روی تو صفرا»