ریشهی پیشاهندواروپایی «*(s)ker» به معنای «شکافتن، بریدن» در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: karcaros (کارْخارُوس: تیز، نوکدار) و karcarias (کارخاریاس: کوسه) و karkaros (کارْکارُوس: تیز، خشن) و skarifasqai (سْکاریفاسْثای: ترسیم حدود، مرزتراشی) و skarifos (سْکاریفُوس: قلم) یونانی، charcharias (کوسه) و scabere (تراشیدن، خراشیدن) و scriba (کاتب، منشی) و scribatus (دیوان کتابت، منشیگری) و ascribere (در فهرست وارد کردن، در سیاهه نوشتن) و ascriptionem (افزودن چیزی به متن) و scriptus (متن، نوشتار) و scriptorium (اتاق نوشتن، محل نسخهبرداری در صومعهها) و scriptor (نویسنده) لاتین، sker (صخره، خرسنگ) و hrifa (خراشیدن) و skrijt (اعترافنامه) نردیک کهن، crec (سنگ) و carrac (صخره) ایرلندی کهن، krag (سنگ، صخره) برتون، scræf (گور، غار) و scrift (اعتراف نزد کشیش) و scrifan (تاوان دادن بابت توبه) انگلیسی کهن، skarpo (نوکتیز) گتی، schroffe (صخره، سنگ نوکتیز) آلمانی میانه، escrivan (کاتب) اوکسیتان کهن و پرتغالی کهن، escrivain/ scribe (کاتب) و ascrivre (منسوب کردن، به حساب کسی نوشتن) و descrivre (وصف کردن؛ قرن سیزدهم) و prescription (تجویز، حکم؛ قرن سیزدهم) و escrit (متن، سند) و scarifier (خراشیدن، حجامت کردن) فرانسوی کهن، scriban (نوشتن) ساکسونی کهن، scriva (نوشتن) فریزی کهن، scriwan (نوشتن) هلندی کهن،
این کلمات هم در زبانهای زندهی اروپایی به این تبارنامه تعلق دارند: escroba (کاتب) و escrito (نوشتار، متن) و escritor (نویسنده) اسپانیایی و پرتغالی، écrivain (کاتب) و écrit (مکتوب، نوشتار) و scripteur (نویسنده) فرانسوی، scrittore (نویسنده) و scritto (متن، نوشتار) و scriba (کاتب) و scarpa (شیب) ایتالیایی، scrittu (متن، نوشتار) سیسیلی، craig (سنگ) و crach (پوسته، بخش سخت و زبر) ولش، Craig (اسم خانوادگی؛ قرن دوازدهم، یعنی: صخرهنشین، مقیم سنگلاخ) اسکات، festschrift (یادنامه، کتاب یادبود؛ ۱۸۹۸م.، در اصل یعنی: جشننامه) و shrift (متن، نوشتار) و schreiben (نوشتن) آلمانی، schrijven (نوشتن) هلندی، skrifte (اعتراف، ندامتنامه) دانمارکی،
در زبان انگلیسی این واژگان از این بن مشتق شدهاند: scribe (کاتب، منشی؛ اواخر قرن دوازدهم)، crag (سنگ، صخره؛ اوایل قرن چهاردهم)، craggy (سنگلاخ؛ میانهی قرن پانزدهم)، scrap (خندق، شیب داخلی تونل؛ ۱۵۸۰م.)، scar (خرسنگ؛ ۱۶۷۰م.)، ascribe (منسوب کردن؛ میانهی قرن چهاردهم)، ascription (ارجاع نوشتار به نویسنده یا مرجع؛ ۱۵۹۰م.)، circumscribe (مرزبندی کردن، محصور ساختن؛ اواخر قرن چهاردهم)، conscript (سرباز اجباری؛ ۱۸۰۰م.)، conscription (به خدمت سربازی اجباری بردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، describe (توصیف کردن؛ میانهی قرن سیزدهم)، description (توصیف)، inscribe (روی چیزی نوشتن؛ ۱۵۵۰م.، کتیبه نوشتن؛ ۱۶۴۰م.)، inscription (تجویز، رونویسی؛ اواخر قرن چهاردهم)، manuscript (دستنویس، نسخهی خطی؛ ۱۶۰۰م.)، postscript (پینوشت؛ ۱۵۵۰م.)، prescribe (قاعده وضع کردن، حکم نوشتن؛ میانهی قرن پانزدهم)، prescription (تجویز، حکم؛ اواخر قرن چهاردهم)، proscribe (پیشنویس، مقدمهنویسی؛ اوایل قرن پانزدهم)، sans-serif (نویسهی بدون سرکش؛ ۱۸۳۰م.)، scribble (خرچنگ قورباغه نوشتن؛ میانهی قرن پانزدهم)، script (سند، متن؛ اواخر قرن چهاردهم)، scripture (کتاب مقدس؛ اوایل قرن چهاردهم)، scrivener (منشی؛ اواخر قرن چهاردهم)، serif (سرکش، علامت انتهای خط که نشانگر پایان متن است؛ ۱۸۴۱م.)، subscribe (پانویس دادن، حاشیهنویسی؛ اوایل قرن پانزدهم)، superscribe (سرنامه، نشانی بالای نامه؛ قرن پانزدهم)، transcribe (رونویسی، کپی کردن؛ ۱۵۵۰م.)، scarification (حجامت، زخم زدن سطحی بر پوست؛ اواخر قرن چهاردهم)، scarify (خراشیدن؛ اواخر قرن چهاردهم)، scar (جای زخم)،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*خَر/ *کْهَر» بدل شده که همان «سوراخ کردن، شکافتن» را میرساند. از این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین کلماتی را سراغ داریم: खर (کْهَرَه: نوک تیز، خشن) و कर्कर (کَرْکَرَه: سخت، زبر) سانسکریت، «خار» و «خارُومَنْد» (خاردار) پهلوی، քար (کار: سنگ، صخره) و խաղաքար (خَغَهکار: تکه، برش) و նռնաքար (نْرْنَکار: نارسنگ، لعل سیلان) و քարածերպ (کاراتْسِرْپ: صخره، خرسنگ) ارمنی کهن، kaskara (کاسْکارا: چخماق) و kara (کارا: خارهسنگ، سنگ اهرم) یونانی کاپادوکی
در پارسی این ریشه چنین کلماتی را پدید آورده است: «خار»، «خاره/ خارا»، «خارو» (نوعی ماهی جنوبی تیغدار)، «سرخاره» (سنجاق سر). حدسم آن است که کلمهی «خرسنگ» هم به همینجا بازگردد و بخش نخستین آن ارتباطی با «خر» در معنای بزرگ و زمخت و اسم جانور نداشته باشد. بلکه با «خاره» و همتاهایش در زبانهای اروپایی همسان باشد که «تیز و برنده و خشن» معنی میدهد. در پارسی قدیم «هَرکارَه» به معنای «دیگ سنگی» را هم داشتهایم که از دید منشیزاده ترکیبی است از «خارا» و «کله».
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم این واژگان خویشاوند در این تبارنامه میگنجند: «آخْریُو» (گل سرخ وحشی) یدغه، «خار» شغنی و سریکلی، «خُورِکا» (جوجه تیغی) مازنی، «خُرْکا/ خُریکا» (جوجهتیغی) گیلکی، «خارانو» (جوجه تیغی) خراسانی، քար (کار: سنگ، صخره) و կայծքար (کایْتْسْکار: چخماق) ارمنی، gërthje (خرچنگ) آلبانیایی،
در زبانهای هندی هم از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: ਖਰਾ (کْهَرا: تیز، سخت) پنجابی، ખરું (کْهَرو: تیز، خشن) گجراتی، खरे (کْهَرِه: تیز) مراثی، খরা (کْهُورَه: تیز، زبر) بنگالی، ଖରା (کْهُورَه: تیز، سخت) اوریا، খৰ (کْهُر: سخت، تیز) آسامی،
واژگان برآمده از این بن بسیار در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
سنایی غزنوی: « کي توان گفت سرّ عشق به عقل کي توان سُفت سنگ خاره به خار»
سعدی شیرازی: « جانور از نطفه میکند شکر از نی برگتر از چوب خشک و چشمه ز خارا»
کلیم کاشانی: «آینه از باطن صاف است محنتکش ز زنگ
شیشه از روشندلی، بیداد خارا میکشد»
هاتف اصفهانی: « ای دلت در سینه سنگ خاره با من جور بس
در تن من آخر این جان است سنگ خاره نیست»