ریشهی پیشاهندواروپایی «*doru» به معنای «چوب، درخت» احتمالا از بن «*deru» به معنای «سفت، محکم» گرفته شده است. این بن در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: doru (دُرو: تنهی درخت، نیزه) و drus (دْروس: بلوط) و droon (دْرُئُون: نیرومند، استوار) و drumos (دْرومُس: جنگل، درختزار) و druinos (دْرویْنُس: چوب بلوط) و dendron (دِنْدْرُون: درخت) و drouith (دْروئیتِه: آبشخور چوبی چارپا) و احتمالا larix (لاریکْس: سیاهکاج) یونانی، larix (سیاهکاج) لاتین، tre (درخت) و tjara (صمغ) نردیک کهن، treow (درخت) و trog (تشت چوبی) و treg (سینی چوبی) و teoru (صمغ) انگلیسی کهن، tre/ treo (درخت) و trei/ trey (سینی) انگلیسی میانه، dar (درخت بلوط) برتون کهن و کورنی کهن و ولش میانه، dair/ daur (درخت بلوط) ایرلندی کهن، larez (سیاهکاج) لومباردی، дерево (دِرِوُو: درخت) اسلاوی کهن شرقی، дрѣво ./ⰴⱃⱑⰲⱁ (دْرِوُو: درخت) اسلاوی کهن کلیسایی، tere (صمغ) و tre (درخت) فریزی کهن، trio/ treo (درخت) و tero (صمغ) ساکسونی کهن، 𐍄𐍂𐌹𐌿 (تْریو: درخت) و 𐍄𐍂𐌹𐍅𐌴𐌹𐌽𐍃 (تْریوِیْنْس: چوبی) و 𐍅𐌴𐌹𐌽𐌰𐍄𐍂𐌹𐌿 (وِیْناتْریو: درخت انگور، مو) گُتی، terre/ teer/ tar (صمغ) و tree (درخت) هلندی میانه، druwis (ایمان، استواری عقیده) پروسی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از اینجا چنین کلماتی برخاستهاند: larice (سیاهکاج) ایتالیایی و رومانیایی و اسپانیایی، laritz (سیاهکاج) باسک، larico (سیاهکاج) پرتغالی، derva (کاج، صمغ) لیتوانیایی، darva (صمغ) لاتویایی، дром (دْرُم: الوار، هیزم) وдре́во ./ де́рево (دْرِوُو/ دِرِوُو: درخت، چوب) روسی، дзе́рава(دْزِراوا: درخت) وдрэ́ва (دْرِوا: چوب، درخت) بلاروسی، дре̑во./ дрије̑во/ дри̑во (دْرِوُو/ دْرِیِوُو/ دْریوُو: درخت) صربی-کروآتی، древо (دْرِوُو: چوب، درخت) مقدونی، дря́во (دْرْیاوُو: چوب، الوار) و дре́во(دْرِوُو: درخت) بلغاری، drevo (درخت) چک، drzewo (درخت، چوب) لهستانی، terva (صمغ) فنلاندی، torv (صمغ) استونیایی، tjara (صمغ) ایسلندی، tjære/ tjøre (صمغ) و trygg (امن، مطمئن) نروژی، tjære (صمغ) دانمارکی، tjära (صمغ) و trygg (امن، مطمئن) سوئدی، dar (درخت بلوط) برتون، dair (درخت بلوط) و learog (سیاهکاج) و dearbh (مطمئن، درست) ایرلندی، tree (درخت) و terr/ tar/ ter (صمغ) اسکات، Teer (صمغ) و true (راست، درست) آلمانی، teer (درخت، صمغ) و lariks (سیاهکاج) هلندی، tree (درخت) و trust (استواری، اعتماد؛ ۱۲۰۰م.) و tar (صمغ) و truce (عهدنامه) و tray (سینی) و trough (تشت چوبی، آبشخور چارپا) و trim (الوار) و trum (استوار، محکم) و true (راست، درست) انگلیسی،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*دار» تبدیل شده و همان معنای «درخت» را میرساند. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: 𒋫𒀀𒊒(تارو: درخت، تیرک) و 𒋫𒊒 (تَرو: چوب، درخت) و 𒄑𒋻𒉿𒀀𒇷 (تَرْوالی: دسته هاون چوبی) هیتی، urd/ urAd (دارو/ دْرو: چوب، درخت) و anEawrd (دْرْوَئِنَه: چوبی) و anrad-apu-uruAd (داورو اوپَه دَرَنَه: کلبهی چوبی) اوستایی، 𒋫𒀀𒊒 (تارو: چوب) و «تَرْوال» (هاون چوبی) و «تَرْویا» (تیرک چوبی) لوویایی، 𐎭𐎠𐎽𐎢𐎺 (دارووْ: درخت، چوب) پارسی باستان، दारु (دارو: چوب، الوار) وदार्व् (دارْوْ: چوبی) و दर्वि (دارْوی: ملاقه، قاشق [چوبی]) و द्रोण (دْرونَه: کاسهی چوبی) وद्रुम (دْرومَه: درخت) سانسکریت، «دُنَه» (ظرف چوبی) و «دومَه» (درخت) پالی، «دار» (درخت، چوب) و «دارِن» (چوبی) و «داروگ» (دارو) و «دارْمَگ» (ظریف، لطیف) و «دورْگَر» (درودگر، نجار) پهلوی، «دارو» (درخت) و «دارووین» (چوبی) و «دارْگیرْدیهْ» (مصلوب کردن) و «اوبدار» (دار زده شده، مصلوب) تورفانی، «دار/ دارو» (درخت) و «داروبْذاگ» (مصلوب) و «دارِن» (چوبی) و «داروگ» (دارو) پارتی، qmrd (دارمَق: گیاه دارمک) سریانی، «ذاروک» (چوب) و «ذاروکینچ» (دارویی) و «پتشنگداروق» (صلیب) و «دراوت» (نجار، درودگر) سغدی، «ذار» (درخت) خوارزمی، տարգալ (تَرْگال: قاشق چوبی) و տարր (تَرّ/ تارّ: ماده، عنصر) ارمنی کهن، տրգալ/ դրգալ/ դգալ/ դքալ/ դգէլ / տարիգայլ (تْرْگال/ دْرْگال/ دْگَل/ دْکال/ دْگِل/ تَریگَیْل: قاشق) ارمنی میانه، «اُر» (چوب) و «آرْوَه» (هیزم) تخاری الف و ب،
در پارسی از چنین کلمات خویشاوندی را میشناسیم: «دار»، «دار زدن»، «دارودرخت»، «دارکوب»، «دارواش»، «سرخدار»، «سپیدار»، «دارین» (چوبی)، «دُروک» (هیزم باریک)، «دارمَک/ دارنمک» (نوعی گیاه)، «دارو»، «داروسازی»، «داروخانه»، «دارچین»،
واژهی «درودگر/ دُرْگَر» به معنای «نجار» به احتمال زیاد از اینجا نیامده و با «دریدن» خویشاوند است و به همین خاطر در همان مدخل آمده است. با این حال برخی از خویشاوندان این واژه مثل «دورگَر» پهلوی و «دارکار» بلوچی که بخش آغازینشان «دار» است و نه «دریدن»، از اینجا آمدهاند.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی مشتق شدهاند: «دار» (درخت) کردی و بختیاری و کرمانجی و گزی، «دارِه» (درخت) زازا، «دُو» (درخت) تالشی، «دارْکار» (درودگر، نجار) و «دار» (چوب) بلوچی، «لَرْگَیْ» (هیزم، چوب) و «لِرْگا» (هیزم باریک) و «لَرْگین» (چوبی) پشتون، «ذِرْک» (چوب) یزغلامی، «دُرْک» (چوب) یغنابی، գդալ /դգալ(گْدال/ دْگال: قاشق) و տոռն / տորգ (تُرْن/ تُرْگ: حصیر، بافتنی، قاب چوبی) و «دْرو» (اسم مرد، در اصل یعنی: نیرومند و استوار) ارمنی، dru (چوب، درخت) آلبانیایی،و احتمالا ლარიქსი (لاریکْسی: سیاهکاج) گرجی و გერმა (گِرْما: کوهستان، کوهستان جنگلی) و გერმაკოჩი (گِرْماکُوچی: نوعی مرد جنگلی اساطیری، نسناس) لاز و مینگرلی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: दोना(دُنا: جام ساخته شده از برگ) هندی،ਦੋਣਾ (دُنا: ظرف چوبی) پنجابی، ದೊನ್ನೆ (دُنِّه: جام چوبی) و ದ್ರೋಣ (دْرُونَه: بشقاب از جنس برگ) کانادا، தொன்னை (تُنَّیْ: کاسهی چوبی) تامیلی. दुनु (دونو: بشقاب از جنس برگ) نپالی هم از زبانهای هندی گرفته شده است.
این واژهها در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «همان دردگاهش فرو دوختند به دارو همه درد بسپوختند»
ناصرخسرو قبادیانی: «آنچهت ازو نیک نیاید مکن داروی خود باش و نگهدار خویش»
و: «اگر داد و بیداد دارو شوند بود داد تریاک و بیداد سم»
و: «اگر بار خرد داری، وگر نی سپیداری سپیداری سپیدار»
فخرالدین گرگانی: «به یادش گر خورم زهر هلاهل شود نوش روان و داروی دل»
سنایی غزنوی: « بر سر دار دان سر سرهنگ در بن چاه بين تن بندار »
مولانای بلخی: « حلاجوشانیم كه از دار نترسیم مجنون صفتانیم كه در عشق خداییم »
و: «مرا دردی است و دارویی که جالینوس میگوید که من این درد و دارو را نمیدانم نمیدانم»
وحیدالزمان قزوینی: «آن تندیشان ز نازنینی دلخواه چو طعم دارچینی»