دخمه


آخرین به روزرسانی:
دخمه


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*dhmbh» به معنای «کندن گودال، حفر کردن» در زبان‌های اروپایی شاخه‌زایی چندانی نکرده و qaptw (ثاپْتو: دفن می‌کنم) و tofos (تُفُوس: تدفین) یونانی را به دست داده است.

          در زبان‌های آریایی این ریشه به «*دَهْم/ *دَخْم» تبدیل شده و معنای خود را حفظ کرده است. در نتیجه در زبان‌های باستانی ایرانی چنین کلماتی زاده شده‌اند: amxad (دَخْمَه: دخمه، گور) اوستایی، «دَخْمَک» (دخمه) پهلوی، «دَخْمَگ» (دخمه) پارتی و تورفانی، «دَغْمای» (دخمه) سغدی، lacmo (لَخْمُو: دخمه) بلخی، դամբարան (دَمْبَرَن: دخمه، گور) ارمنی کهن، 

         در زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم چنین واژگانی از این بن برخاسته‌اند: «دخمه» و «دَخْم» (تنگنا) پارسی، «دَهْمَه» (دخمه) عربی، «دِما» (دخمه) بهدینی، «دِخْمِه/ دَهْمِه» (دخمه) ترکی، «دَخْمَه» (دخمه) اردو و ازبکی، դամբարան (دَمْبَرَن: دخمه، قبرستان) و դամբան (دَمْبَن: قبر) ارمنی

حدسم آن است که «دَیْم» به معنای زمین کشاورزی شخم نخورده هم از همین‌جا آمده باشد و به حفره ساختن و بذر افشاندن سطحی بر آن اشاره کند. اگر چنین باشد این واژگان هم از این ریشه گرفته شده‌اند: «دیمی» (شلخته، سرهم‌بندی شده) و «دیم‌کار» و «دیم‌داری» پارسی، «لَمْلَه» (زمین دیم) و «لَمْلی» (محصول دیم) پشتون

         این واژه در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده است:

فردوسی توسی: «در دخمه بستند و گشتند باز             شد آن نامور شیر گردن فراز»

اسعد گرگانی: «پس آنگه دخمه‌ای فرمود شهوار          چنان شایسته جفتی را سزاوار»

فرامرزنامه: «یکی لوح دید از بر دخمه‌گاه                         ز یاقوت بر وی خطی بُد سیاه»

عثمان مختاری: «وز آن‌پس درون دخمه یکسر بخواند   بر آن دخمه از دیده گوهر فشاند»

مولانای بلخی:‌ «گر بگویم شمه‌ای زآن نغمه‌ها            جان‌ها بر سر زنند از دخمه‌ها»