ریشهی آریایی «*جْرَیَه» به معنای «جنبیدن، هجوم آوردن» در شاخهی زبانهای اروپایی همتایی ندارد و به احتمال زیاد خاستگاهش زبان باستانی آریاییهایی است که در منطقهی باستانشناختی بلخ و مرو (BMAC) میزیستهاند. این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی پدید آورده است: hayarz/ hMayarz (زْرَیَنْگْهْ/ زْرَیَهْ: دریا، رود) اوستایی، 𐎭𐎼𐎹 (دْرَیَه: دریا) پارسی باستان، ज्रयस् (جْرَیَس: گسترده شدن، سطح صاف) و (جْرَیَسانَه: پرخروش، به هرسو شتابنده) و (جْرَیَتی: جنبیدن، امتداد داشتن) سانسکریت، «دْرَیاک/ دْرَیاپ» (دریا) و «زْرِهْ» (آبگیر، دریاچه) پهلوی، «زْرِهْ» (دریا، دریاچه) و «دْرَیاب» (دریا، رود) پارتی، «زْری» (دریا) سغدی،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «دریا»، «دریانورد»، «دریاچه»، «دریابان»، «دریاسالار» و «دریادل»، «دریا»، «زیردریایی»، «دریاشناسی»، «دریایی»، «دریازی»، «دریاکنار»، «آمودریا»، «سیردریا»، «دریازن»، «دزد دریایی»، «مرغ دریایی»، «فانوس دریایی»، «زره» (دریاچه)، «گودزره»، «زریوار» (دریاچهای نزدیک مریوان)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی زاده شدهاند: «زیریهْ» (چشمه) و «زیرا» (دریا) بلوچی، «دییُو» (دریا) تالشی، «ژُئی» (دریا) یدغه، «دِیْرُوهْ» (دریا) پارسی یهودی، «دیرْیا» (دریا) بختیاری و لری، «زَرْیا/ زیرْیِه/ دِرْیا/ دِرییا» (دریا) کردی، «دَرْیا» ترکی و اردو، «دْرْیا» (دریا) کشمیری، дарыя(دَرییا: دریا) قرقیزی، «دَرْیاب» (دریا، دریاچه) پشتون، «دِرْیا» (دریا) ترکمنی، «دەريا» (دِرْیا: دریا) ترکی اویغوری، «دَریُو» (دریا) ازبکی، зироҳ (زیرُهْ: دریا، دریاچه) پارسی تاجیکی، «دَرْیُو» (دریا) مازنی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی مشتق شده است: दर्या(دَرْیا) هندی،দৰিয়া (دُریا: دریا) آسامی، দরিয়া(دُریُوا: دریا) بنگالی، દરિયો(دَرییُو: دریا) گجراتی، ਦਰਿਆ(دَریا) و ਦਰਿਆਈ (دَرْیائی: آبزی، رودخانهای) پنجابی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «دریا دو چشم و آتش بر دل همیفزاید مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟»
فردوسی توسی: «صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین»
نظامی گنجوی: «چو دریا بر مزن موجی که داری مپر بالاتر از اوجی که داری»
سیف فرغانی: « نمیدانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن»
مولانای بلخی: « تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره در رباید»
فصیحی هروی: « بعد عمری كه فصیحی شب وصلی رو داد مردم دیدهی ما در سفر دریا بود»
ریشهی آریایی «*جْرَیَه» به معنای «جنبیدن، هجوم آوردن» در شاخهی زبانهای اروپایی همتایی ندارد و به احتمال زیاد خاستگاهش زبان باستانی آریاییهایی است که در منطقهی باستانشناختی بلخ و مرو (BMAC) میزیستهاند. این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی پدید آورده است: hayarz/ hMayarz (زْرَیَنْگْهْ/ زْرَیَهْ: دریا، رود) اوستایی، 𐎭𐎼𐎹 (دْرَیَه: دریا) پارسی باستان، ज्रयस् (جْرَیَس: گسترده شدن، سطح صاف) و (جْرَیَسانَه: پرخروش، به هرسو شتابنده) و (جْرَیَتی: جنبیدن، امتداد داشتن) سانسکریت، «دْرَیاک/ دْرَیاپ» (دریا) و «زْرِهْ» (آبگیر، دریاچه) پهلوی، «زْرِهْ» (دریا، دریاچه) و «دْرَیاب» (دریا، رود) پارتی، «زْری» (دریا) سغدی،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «دریا»، «دریانورد»، «دریاچه»، «دریابان»، «دریاسالار» و «دریادل»، «دریا»، «زیردریایی»، «دریاشناسی»، «دریایی»، «دریازی»، «دریاکنار»، «آمودریا»، «سیردریا»، «دریازن»، «دزد دریایی»، «مرغ دریایی»، «فانوس دریایی»، «زره» (دریاچه)، «گودزره»، «زریوار» (دریاچهای نزدیک مریوان)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی زاده شدهاند: «زیریهْ» (چشمه) و «زیرا» (دریا) بلوچی، «دییُو» (دریا) تالشی، «ژُئی» (دریا) یدغه، «دِیْرُوهْ» (دریا) پارسی یهودی، «دیرْیا» (دریا) بختیاری و لری، «زَرْیا/ زیرْیِه/ دِرْیا/ دِرییا» (دریا) کردی، «دَرْیا» ترکی و اردو، «دْرْیا» (دریا) کشمیری، дарыя(دَرییا: دریا) قرقیزی، «دَرْیاب» (دریا، دریاچه) پشتون، «دِرْیا» (دریا) ترکمنی، «دەريا» (دِرْیا: دریا) ترکی اویغوری، «دَریُو» (دریا) ازبکی، зироҳ (زیرُهْ: دریا، دریاچه) پارسی تاجیکی، «دَرْیُو» (دریا) مازنی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی مشتق شده است: दर्या(دَرْیا) هندی،দৰিয়া (دُریا: دریا) آسامی، দরিয়া(دُریُوا: دریا) بنگالی، દરિયો(دَرییُو: دریا) گجراتی، ਦਰਿਆ(دَریا) و ਦਰਿਆਈ (دَرْیائی: آبزی، رودخانهای) پنجابی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «دریا دو چشم و آتش بر دل همیفزاید مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟»
فردوسی توسی: «صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین»
نظامی گنجوی: «چو دریا بر مزن موجی که داری مپر بالاتر از اوجی که داری»
سیف فرغانی: « نمیدانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن»
مولانای بلخی: « تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی دریای ما و من را چون قطره در رباید»
فصیحی هروی: « بعد عمری كه فصیحی شب وصلی رو داد مردم دیدهی ما در سفر دریا بود»