ذات


آخرین به روزرسانی:
ذات


         بن سامی «*ذو/ *دو» به معنای «این» در زبان‌های باستانی و نو فراوان کاربرد داشته و حرف ربطی است که مالکیت و نسبت را هم می‌رساند. این حرف در زبان عربی بخش دوم «هذا» (این) و بخش اول «ذلک» (آن) نیز دیده می‌شود. در زبان‌های باستانی ایرانی چنین مشتق‌هایی از آن را می‌شناسیم: 𐤄𐤆𐤄‎ (هِذِه: این، اینک) و 𐤆𐤄‎ (زه: این، اینطور) فنیقی، די‎ (دی: آن) آرامی، דַּי (دَیْ: کافی، بس) و כְּדַאי/ כְּדַי‎ (کَدائي/ کَدَی: کذایی، مناسب، مطلوب) و מִדֵּי (میدِیْ: همه، هر) و מִדַּי (میدَیْ: زیاده، اضافی) ‌و זֶה (زِه: این) و הזה‎ (هَذِه: این) و הלזה‎ (هَلّازِه: آن، آنک) عبری، 

         در پارسی این ریشه را در چنین واژگانی می‌بینیم: «ذات»، «ذاتی»، «ذات‌انگاری»، «بدذات»، «خوش‌ذات»،‌ «ذوات»، «مع‌ذلک»، «مع‌هذا»، «ذات‌الجنب»، «ذات‌الریه»، «ذوالجناح»، «ذو وجهین» (دوسویه، دو وجهی)، «ذیروح»، «ذی‌حیات»، «ذیربط»، «هکذا»، «کذایی»، «کَذا و کَذا» (چنین و چنان)، «ذات‌الصدور»، «ذوالقرنین» (در اصل یعنی: شاخ‌دار)، «ذوالفقار» (در اصل یعنی: مهره‌دار)، «ذات‌الشمال»، «ذونَواس» (نام شاعری نامدار)، «ذوالقدر»، «ذاتاً»، «فی‌الذات»، «ذیحجه»، «ذیقعده»، «ذیصلاح»، «ذی‌زرع» (آباد، سرسبز)، «ذوالنون» (عارف مشهور مصری، در اصل یعنی: صاحب ماهی)، «ذوالفنون»، «[شاپور] ذوالاکتاف» (یعنی دارنده‌ی کتف‌های پهن، تنومند)، «ذوالجلال»، «ذیقیمت»، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی این حرف چنین کلماتی را به دست داده است: «ذووَجْهَیْن» و «هَذا/ هَذه» (این) و «ذَلک» (آن) و «ذُو-» ([پیشوند] دارای ...) و «ذی/ ذا» (این، اینچنین) و «ذاک» (آن) و «کَذلِک» (همچنین) و «هَکَذا» (اینچنین، اینطوری) و «ذاتَی» (متناسب، خودجوش، شخصی) و «کَذا» (چنین و چنان) و «آنْذاک» (آن وقت، آن موقع) و «حِیْنَذاک» (وقتی که، آن زمان که) و «إِذاک» (وقتی، موقعی) و «ذیحجه» (در اصل یعنی: [ماه] دارای حج) و «ذیقعده» (در اصل یعنی: گره‌دار) و «ألَّذی/ أَلَّتی» (آنکه، کسی که) و «أَلَّذین» (کسانی که، آنان که) و «[سیف] ذی‌یزن» (از شاهان عرب عصر جاهلیت) عربی، «ذات» و «ذُوالْفَقار» اردو، «زولْفیکار» (ذوالفقار) ترکی، 

         در زبان‌های هندی برخی از این کلمات از پارسی وامگیری شده‌اند:ज़ात  (ذات: جوهر، طبع، بدن، شخصیت، مالک، نسل) و ज़ाती (ذاتی) و ज़ुल्फ़िक़ार (زولْفَقار: ذوالفقار: اسم مرد) هندی، যুলফিকার (زولْفیقار: ذوالفقار: اسم مرد) بنگالی، 

         برخی از این واژگان در زبان‌های خویشاوند دیگر نیز دیده می‌شوند: ዝ (زَه: این) حبشی گئز، ይህ (یَهْ: این) حبشی امهری، דיא‎ (دی‌ء: این) و די (دی: حرف تعریف) و כּדאַי‎ (کِداي: کذایی، مناسب، مطلوب) ییدیش، «دْهاتی» (ذات) سواحیلی، 

         این واژه‌ها در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «عرابی ذوالاکتاف کردش لقب          چو از مهره بگشاد کفت عرب»

عنصری بلخی: «ذات آزادگی است صورت او           گرچه آزادگی مصور نیست »

ابوسعید ابوالخیر: «ای آینه ذات تو ذات همه کس                  مرآت صفات تو صفات همه کس »

سنایی غزنوی: «تا درون و برون پذیرد قوت             تن ز ذی الملک و جان ز ذی الملکو»