زمین


آخرین به روزرسانی:
زمین

 


         ریشه‌ی هند و اروپایی «*dheghem» و «*ghom» به معنای خاک و زمین همان است که در زبان‌های اروپایی کهن دایره‌ای وسیع از واژگان را به دست داده است که در آن پیوندی میان انسان و خاک برقرار است: cqwn (خْثون) و autocqonhs (بومی، درونزاد) و gh (گِه: زمین، خاک) و gaia (گایا: ایزدبانوی زمین) و  geografia، (جغرافی، در اصل یعنی زمین‌نگاری) یونانی، humus (خاک) و hominis (آدم، انسانِ خاکی) و humiliare (خفت دادن، خوار داشتن) و geometry (جغرافی) و humus (خاک) و humilis (خاکساری و فروتنی) لاتین، gumi (آدم، یعنی: خاکی) نُردیک کهن، brydguma (داماد) و umble (خاکساری؛ قرن دوازدهم ) انگلیسی کهن، 

در زبان‌های جدید اروپایی از این ریشه چنین واژگانی روییده‌اند: земля (زِمْلیا: زمین، خاک) و землевладе́лец (زِمْلِوْلادِلِتْس: زمین‌دار، صاحب‌خانه) و земля́к (زِمْلیاک: هم‌وطن، بچه‌محل) و zmiya (مار) روسی، zeme (زمین) لتونی، žemė (زمین) و žmuo (آدم) لیتوانی، homme (آدم) و bonhomme (شریف، ‌خوش‌طینت) فرانسوی،

            ریشه‌ی یونانی cqwn با واسطه‌ی زبان لاتین (chthon) در زبان‌های اروپایی جدیدتر هم وامگیری شده. در انگلیسی اغلب این کلمات جدید هستند و طی چهارصد سال گذشته پدید آمده‌اند: antichthon (سیاره‌ی فرضی ضدزمین، حدود ۱۶۰۰م.)، autochthon (بومی، درونزاد، ۱۶۴۰م.)، bridegroom (داماد، قرن ۱۶م.)، exhume (نبش قبر، خاکبرداری)، homage (خاکساری، مراسم اعلام اطاعت فئودال‌ها به شاه، حدود ۱۳۰۰م.)، human (آدم، میانه‌ی قرن ۱۵م.)، homicide (آدمکشی، اوایل قرن ۱۳م.)، humus (گیاخاک، ۱۷۹۶م.)، bonhomie (شریف، ‌خوش‌طینت، ۱۸۰۳م.)، humble (فروتن، خاکسار؛ پایان قرن سیزدهم)، humiliate (خوار داشتن، تحقیر کردن؛ ۱۵۳۰م.)، 

ارتباط میان این بن و مفهوم انسان هم بسیار شکوفا بوده است. بخش اول اسم علمی گونه‌ی انسان یعنی homo sapiens (انسان خردمند) هم از همین‌جا آمده و ابداع لینه است. ویلیام تِرتون که مترجم لینه بود آن را در سال ۱۸۰۲م. به انگلیسی وارد کرده است. همچنین است کلمه‌ی homunculus (آدمک، ۱۶۵۰م.) که نخست به عروسک و آدم‌های کوتوله اطلاق می‌شد و بعدتر در آناتومی اعصاب کاربرد یافت. کلمه‌ی hombre (فلانی، یکی) در اسپانیایی که در ۱۸۴۸م. به انگلیسی هم راه یافت، نمونه‌ای دیگر است. همچنین بازی با ورق مرسوم در اسپانیا موسوم به ombre (آدم، کسی) که احتمالا در قرون میانه از ایران و مسلمانان وامگیری شده، و در اواخر قرن هفدهم میلادی به انگلستان هم وارد شده است. کلمه‌ی لاتین nemo به معنای «بی‌نام، هیچکس» هم خویشاوند اینهاست و در اصل ne-homo بوده، یعنی بی‌نام، و هیچ-آدم. ژول ورن به همین خاطر اسم کاپیتان نمو را برای قهرمان هندی داستان خود (جزیره‌ی اسرارآمیز) برگزیده است تا مرموز بودن هویت‌اش را نشان دهد. 

یکی دیگر از مشتق‌های این بن در زبان‌های اروپایی، به اسم گیاه بابونه مربوط می‌شود. در یونانی این گیاه را camaimelon (خامای‌مِلون) می‌نامیدند که یعنی «سیبِ خاکی/ زمینی» همین کلمه در لاتین به chamomilla و در فرانسوی کهن به chamomile تبدیل شده و به همین شکل در حدود سال ۱۳۰۰م. به زبان انگلیسی هم راه یافته است. 

مشتق جالب توجه دیگری از این کلمه، همان است که در متون قدیمی پارسی هم به صورت «خامالاوُن» در قالب وام‌واژه‌ای دیده می‌شود. اصل این کلمه camaileon (خامای‌لِئون: شیر-زمینی) یونانی است که اسم نوعی بزمجه بوده و به آدم‌های کوتوله هم منسوب بوده است. بعدتر این کلمه معنای «آفتاب‌پرست» به خود گرفت و در لاتین به chamaeleon، در فرانسوی کهن به chameleon، و در میانه‌ی قرن چهاردهم میلادی در انگلیسی به chameleo(n) دگردیسی یافت. 

بسیاری از این واژگان از مجرای زبان فرانسوی در پارسی امروز نیز وامگیری شده‌اند: «ژئوپولیتیک»، «ژئوفیزیک»، «ژئوموفولوژی»، «ژئوترمال»، «ژئوتروپیسم»، «ژئوسفر»، «ژئولوژی» و «جغرافی» که از اوایل دوران قاجار زبان پارسی شده و اولین کاربردش در شعر پارسی را در این بیت از قاآنی دیده‌ام: 

«به علم جغرافیا یعنی در وصف ارض          هم از نظام دول ز لشکر و باج و قرض...». 

بیت مشهور ملک‌الشعرای بهار را هم البته باید در همین راستا دید که می‌گوید:‌ 

«از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم            از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست          از ماست که بر ماست...»

او در کل کلمه‌ی جغرافیا را بیش از همه‌ی شاعران دیگر به کار گرفته است.

ریشه‌ی هند و اروپایی «*dhghem» در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*زَم» تبدیل شده و بسیار زاینده بوده است. در زبان‌های کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: maz/ lz (زَم/ زاو: زمین) و anEamaz (زَمَئِنَه: کشتزار) و amsapu (اوپَسْمَه: جانوران زیرزمینی) و amsin (نیسْمَه: گودی، حفره) و amazIriDa (اَذَیْری‌زَمَه: جانوری که زیرزمین زندگی می‌کند) و amaziriapu (اوپَیْری‌زَمَه: جانوری که روی زمین زندگی می‌کند) و aramaz (زَمَرَه: زیرزمینی، پنهانی) و zUgramaz (زَمَرگوز: پنهان در زمین) اوستایی، «جْما» (زمین) و क्ष «کْسا» (کشتزار، دهقان) و क्षम् (کْسَم: زمین) سانسکریت، «زَمیک» (زمین) پهلوی، «زَمیگ» (زمین) پارتی و تورفانی، «زایّ» (زمین) سغدی، «زیم» (زمین) خوارزمی، «یْسَمَه» (زمین) و «یْسَمَه-سَّنْدا» (جهان) و «اویْسْمَه» (خاک، گِل) سکایی،

در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «زمین/ زمی»، «سرزمین»، «زمین‌خواری»، «زمین‌دار»، «زمینگیر»، «زمینی»، «فرازمینی»، «زمین‌ خوردن»، «زمین‌باز»، «زمیاد»، «زمین‌شناسی»، «زمین‌شناس»،‌ 

نام دینی «زَمْیاد» که از اوستایی «زَمَه-داتَه» (زمین‌داد، آفریده‌ی زمین) آمده و «زَمو» به معنای گِل و لای هم آن شکل اولیه‌ی کلمه را در خود حفظ کرده‌اند. نام سرزمین خوارزم هم از همین‌جا آمده و سرزمین سوخته معنی می‌دهد که به خاک بارور و تیره و اقلیم آفتابی آن سامان اشاره دارد. مشابه این مضمون را در کلمه‌ی chernozem داریم که تعبیری است برای خاک بارور اوکراین و یعنی زمین سیاه.

کلمه‌ی پارسی «دَمیک» که شکل دیگری از «زَمی» است هم به همان شکل بوم و سرزمین معنی می‌دهد. حدسم آن است که «دَمَک» به معنای جای تنگ و کوچک هم از همین کلمه آمده باشد و چه بسا که پسوند (-ک)اش نشانه‌ی تصغیر باشد. 

حدس من آن است که بن عربی «*ضَمَر» هم وامگیری باشد و از شکل اوستایی این بن وامگیری شده باشد. «ضمر» در زبان‌های سامی مشتق چندانی ندارد و ریشه‌اش معلوم نیست و به طور خاص در عربی و در دوران اسلامی رواج داشته است. کلمات برخاسته از آن هم با همین دلالت اوستایی نزدیک هستند. در لغت‌نامه‌های عربی معنی اصلی آن را «لاغر و پست» آورده‌اند، اما به طور خاص با زمین و پنهان بودن در زمین پیوند دارد. در پارسی این مشتق‌ها از آن -بیش از عربی- رواج دارد: «ضمیر» (پنهان در ذهن، شخصِ پنهان در کلمه)، «مضمر» (پنهان)، «مِضْمار» (زمین، میدانگاه)، و «ضَیْمران» (نوعی گیاه، Traganum moquinii) 

شکلی تحریف شده از این بن را با تبدیل «م» به «ن» هم داریم که در کلمه‌ی «زنبیل» و مترادف‌های کم‌بسامدترش «زَنْبَر» و «زَنبه» دیده می‌شود و بسیار کهن است. چندان که در اکدی و آرامی هم ردپایش را می‌توان یافت. این واژه در اصل به قابی پایه‌دار اشاره می‌کرد که برای حمل گل و مصالح بنایی کاربرد داشته است. کلمه‌ی زنبیل بعدتر در ایران غربی در معنای کشکول درویشان به کار گرفته شده که مردم به عنوان صدقه در آن خوراک می‌ریخته‌اند. مثلا سعدی در باب چهارم بوستان می‌گوید 

«شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ          چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ»، 

همچنین اصطلاح «زنبیل بافتن» معنای کاری پست انجام دادن را می‌رسانده و از دنیا کناره جستن و خاکساری پیشه کردن را. چنان که عطار در منطق الطیر آورده که 

«من ندارم با سپاه و ملک کار            می‌کنم زنبیل‌بافی اختیار»

به ویژه مولانای بلخی بسیار این کلمه را در شعرش با چنین دلالتی به کار گرفته است: 

«آن فقیری کاو ز معنی بوی یافت                دست ببریده همی زنبیل بافت». 

در زبان‌های زنده‌ی دیگر ایرانی مشتق‌های دیگری از این بن دیده می‌شود: «زَمیک/ زَمین» (زمین)  بلوچی، «زُی» (زمین) یغنابی، «زَیْخ» (زمین) آسی، «زْمَکَه» (زمین) پشتون، «زَخْمُو» (زمین) یدغُه، «زیمِه» (زمین) شغنی، «زیمُوذ» (زمین) و «زیمِه» (خاک، زمین) سریکلی، «زیماذ» (زمین) شغنی، «زَمْچ» (زمین) یزغلامی، «زَوی/ زِمین» (زمین) کردی، Dhe (زمین) و dhemje (هزارپا) و zymbyle (زنبیل) آلبانیایی، զեմպիլ (زِمْپیل: زنبیل) و «زَنْوَر» (زنبه) ارمنی، «زَمَّه» (زنبیل) لری، «زیبیل» (زنبیل) گیلکی، «زِمبیل» (زنبیل) ترکی، «زَمین» و «زَمین‌دار» اردو و ازبکی، «زِمین» (زمین) ترکی و ترکمنی، «زامین» (زمین) و «زِمْبیل» (زنبیل) ترکی اویغوری، 

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: ज़मीन (زَمین) هندی، জমিন (جُمین: ‌زمین) بنگالی، ਜ਼ਮੀਨ / ਜ਼ਿਮੀਂ (زَمین/ زیمی: زمین) و ਜ਼ਿਮੀਂਦਾਰ(زَمین‌دار) پنجابی، 

برخی از این کلمات در زبان‌های دیگر وامگیری شده‌اند:  (زنبیل) صربی، «زَمْبیلی» (زنبیل) گرجی و ارمنی، «زیمْبیلی» روسی، «زَبّیلا» آرامی و سریانی، و «زَبّیلو» اکدی. 

کلمه‌ی زمین در شعر پارسی بی‌شمار بار تکرار شده است، از خیام که آن را در معنایی فلسفی و مادی گرفته، تا فردوسی که در ترکیب «ایران‌زمین» دلالتی جغرافیایی از آن برداشت کرده است:

هاتف اصفهانی: « حیف ز حاجی نبی گوهر بحر وجود           کز ستم آسمان گشت نهان در زمین»

ملا احمد نراقی: « ای امیر کاروان آخر ببین                               مرکبم لنگیده بارم بر زمین»

عشقی همدانی: « حال این ملک به عهد تو چنین بود ببین                  خطه پاک تو ویرانه زمین بود ببین»