ریشهی پیشاهندواروپایی «*guhoer» به معنای «جاری شدن، آب شدن» و بن خویشاوندش «*ghewd» (لبریز شدن، پاشیدن) در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی پدید آوردهاند: cew (خِئو: آب میشوم، میپاشم) و cumos (خومُس: مخاط، شیرهی گیاه، ترشحات) و cutra (خوتْرا: خمره، دیگ) و cutlon (خوتْلُن: مایع، آب) یونانی، fundere (لبریز کردن) لاتین، giozan (لبریز کردن) آلمانی کهن، geotan (لبریز کردن، ریختن) و gutt (لوله گوارش) انگلیسی کهن، yeten/ geten/ geoten (لبریز کردن) انگلیسی میانه، jata (لبریز کردن) فریزی کهن، giotan (لبریز کردن) ساکسونی کهن، gietan (لبریز کردن) هلندی کهن، gieten (لبریز کردن) هلندی میانه، 𐌲𐌹𐌿𐍄𐌰𐌽 (گبوتان: لبریز کردن) و 𐌿𐍆𐌰𐍂𐌲𐌹𐌿𐍄𐌰𐌽 (اوفارْگیوتان: بعد از لبریز شدن همچنان در ظرفی مایع ریختن) و 𐌿𐍃𐌲𐌿𐍄𐌽𐌰𐌽 (اوسْگوتْنان: لبریز شدن، سرشار شدن) گتی،
در زبانهای زندهی اروپایی از اینجا چنین کلماتی برخاستهاند: yet (فعلا، تاکنون، در اصل یعنی: [تا جایی که] لبریز شده) و gut (لوله گوارش) انگلیسی، gieten (لبریز کردن) هلندی، gießen (لبریز کردن) آلمانی، גיסן (گیسْن: لبریز کردن، پر کردن مایع) ییدیش، gyde (لبریز کردن) دانمارکی، gjuta (لبریز کردن) سوئدی، guese/ guise (چدن، آهن ریختهگری شده) فرانسوی، ghisa (آهن قالبگیری شده) ایتالیایی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*خْشَر/ *غْژَر/ *گْزَر» تبدیل شده که «ریختن مایع، جاری شدن» معنی میدهد. از این ریشه در زبانهای کهن ایرانی چنین کلماتی را سراغ داریم: raZG (غْژَر: جاری بودن، روان شدن) و itiaraZG (غْژَرَیْتی: جاری شدن، جریان یافتن) و raZGipia (اَیْپیغْژَر: جاری شدن شیر) و raZGiwia (اَیْویغْژَر: ریختن) و raZGA (آغْژَر: دریازدگی، استفراغ به خاطر دریازدگی) و raZGiW (ویغْژَر: لبریز کردن) و arAZGapa (اَپَغْژارَه: مصب رود) و ragZ (ژْگَر: جریان یافتن) و ragZioa (اَئُویْژْگَر: سرازیر شدن) و ragZArf (فْراژْگَر: جاری شدن) dArzG (غْزْراد: موج زدن، طغیان کردن رود) و dArzGA (آغْزْراد: خروشان شدن دریا) و dArzGIW (ویغْزْراد: طغیان دریا) اوستایی، जुहोति (جوهُتی: پاشیدن، قربانی کردن، پیشکش مایع نثار کردن) و क्षरति (کْسَرَتی: جریان یافتن، ریختن) و क्षर् (کْسَرَه: جاری شدن، آب شدن، فنا گشتن) و «ویکْسَرَه» (مصب رود) و झर(جْهَرَه: آبشار) و «نیرْجْهَرَه» (سیلاب، آبشار) سانسکریت، «گْهَر» (آب، مایع) و «کْهَرَتی» (جاری شدن) و «پَگّهَرَتی» (چکیدن، لبپر زدن) و «اوگّهَرَتی» (چکیدن، قطره قطره شدن) پالی، 𑀔𑀭𑀇 (کْهَرَئی: جریان یافتن) و 𑀛𑀭𑀇(جْهَرَتی: جاری شدن، آب شدن) پراکریت مهاراستری، *𑀛𑀭𑀢𑀺(جْهَرَتی: جاری شدن) پراکریت آشوکایی، 𑀛𑀭𑀡 (جْهَرَنَه: آبشار، چشمه) پراکریت مگدی، 𑀛𑀭𑀤𑀺 (جْهَرَدی: چکیدن، به آرامی جاری شدن) پراکریت ساوراسنی، zeuman (زِئومان: پاشیدن، فرو ریختن مایه) فریگی، «زغارت» (چابک) و «ژغرت» (بیقرار، فعال) سغدی، «سِر» (حرکت کردن) سکایی، ձեւ (جِوْ: شکل دادن، قالب، پوشش) و սղոցաձեւ (سْغُوتْساجِوْ: ارهای، شبیه اره) و գանգրաձեւ(گَنْگْراجِوْ: فرفری، پیچ و خمدار) و տձեւ (تْجِوْ: بیریخت، زشت) ارمنی کهن،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی زاده شدهاند: «شاش»، «شاشیدن»، «شاریدن» (جاری شدن)، «شاره» (جریان)، «شاشه» (ادرار)، «شُریدن/ شُره کردن»، «شُرشُر [باران]»، «آبشار».
حدس میزنم «زاقارت» در زبان کوچهی تهرانی به معنای «چیز ناجور ناگهانی، آدم پریشان و بیحواس» از «زغارت» سغدی آمده باشد و احتمالا در اصل «ریخته و پاشیده» معنی میداده است.
همچنین حدس میزنم که «شُل» و «شُله» و «شُل و ول» و «شلهزرد» و «شرنگ» (حنظل، زهر) هم از همین بن آمده باشند.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین کلماتی را میشناسیم: «شَریدَن» (جاری شدن) و «شارانْدَن» (جاری کردن) پارسی تاجیکی، «ژارْژ» (شیر) وخی، «زْغَرْد» (سریع) پشتون، «ژْگُرین» (دویدن) و «گْزُرین» (جستن، بدو بدو کردن) آسی، (جور: آب) و սղոցաձեւ(سْغُوتْساجِوْ: ارهای، شبیه اره) ارمنی، «آبْشار» اردو،
این بن در زبانهای هندی هم به این شکل شاخهزایی کرده است: झड़ना(جْهَرْنا: فرو افتادن، چکیدن، ریختن [مو]) و झरना(جْهَرْنا: آبشار، چشمه) هندی، ખરવું(کْهَرْوو: پوست انداختن، دور انداختن) و ઝરવું (جْهَرْوو: چکیدن) گجراتی، झरणे(جْهَرْنِه: جاری شدن) و झरा (زْهَرَه: چشمه) مراثی، झर्चे(جْهَرْتْسِه: پاک کردن، فروشستن) کُنکانی، ঝরা(جْهُرَه: چکیدن، قطره قطره شدن) و ঝরনা (جْهُرُونَه: آبشار، چشمه) بنگالی، आबशार (آبْشار) سندی،
مشتقهای این بن به نسبت اندک در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «ناگاه برآرند ز کنج تو خروشی گردند همه جمله و بر ریش تو شاشه»
و «نشست و سخن را همی خاش زد ز آب دهن کوه را شاش زد»
عطار نیشابوری: «دگر آب دهن با آب بینی دگر شاش و منی را هفت بینی»
مولانای بلخی: «سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد
برآشوبد زند پنجه رخم از خشم بخراشد»
قاسم انوار: «هرگز از دلق ریا بر سر میار شاشهی ابلیس را باران مدار»
وحشی بافقی: «ای پیکر تو چو شیشهی شاش ای شیشهی شاش جسته شاباش»
بیدل دهلوی: «موج دریای تعین گر همین جوش من است
آنچه خلق آب بقا دارد گمان جز شاش نیست»
ملا احمد نراقی: «اصل تو یک قطرهی آب منی کت پدر در شاشدان میپروری
چون که از خود دور افکندت پدر مادر اندر شاشدان کردت مقر
شاشدانت خانه گُهدانت غذا پوششت اشکنبه و خونت غذا»