صاف


آخرین به روزرسانی:
صاف


         ریشه‌ی عربی «*صفو» به معنای «ستردن، تراشیدن، صیقل زدن» شاید در این زبان دخیل باشد. چون در سایر زبان‌های سامی ردپایش را نمی‌بینیم. حدسم آن است که این بن از ریشه‌ی «*سای» برخاسته باشد به معنای «ساییدن، تیز کردن» که در مدخل «سینا» شرحش آمده است. به ویژه ممکن است با مشتق‌هایی مثل «ساده» مربوط باشد و از معرب شدن آن برآمده باشد.

         توزیع صورت‌های صرفی این بن در پارسی و عربی تقریبا برابر است و بسیاری از ترکیب‌ها و مشتق‌ها تنها در پارسی وجود دارند یا معناهایی متفاوت و گسترده‌تر از عربی پیدا کرده‌اند. در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «صاف»، «صاف‌کاری»، «صافی»، «صفا»، «باصفا»، «صاف‌وصوف»، «صوف» (پوستین سفید)، «صوفی»، «تصوف»، «متصوف»، «صوفی‌گری»، «صفی»، «صفی‌علیشاه»، «مصطفی»، «صفوت»، «اصفیا» (برگزیدگان)، «صیف» (تابستان)، «صیفی» (گیاه روییده در تابستان)، صیفی‌جات (سبزیجات تابستانی)، «مصاف»، «صوفیه»، «صفوی»، «صفا کردن»، «تصفیه»، «مصّفی»، «مصاف»، 

         در سایر زبان‌های ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: «صافی» ترکی، «صوف» (پشم) و «صوفیَّه» (صوفی‌گری) و «صَفاء» (درستکاری، صداقت) و «صَیْف» (تابستان) و «مَصَفّ» (ردیف، رسته) عربی، «صاف» اردو، 

মোস্তফা (مُسْتُوپْهَه: مصطفی) بنگالی، 

         بسیاری از این واژگان به زبان‌های دیگر نیز راه یافته‌اند: safi (صافی) مالتی، «صافی» سواحیلی، «موسْتافا» (مصطفی) مالایی و اندونزیایی، sufi (صوفی) انگلیسی و فرانسوی و آلمانی، Mustafa (مصطفی) پرتغالی، 穆斯塔法 (موسی‌تافا: مصطفی) چینی، 

         مشتق‌های این بن فراوان در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: « صاف بُد آمیخته با دُرد می                   بر سر خم رفت و جدا شد ز دُرد »

مولانای رومی: « روز مصاف یک تنه این همه قلب و میمنه             گاه پیاده رد کنم گاه سوار بشکنم »

سعدی شیرازی: « گر آن حلوا به دست صوفی افتد                        خداترسی نباشد روز غارت»

                  و: « مطربان رفتند و صوفی در سماع           عشق را آغاز هست انجام نیست»

کلیم کاشانی: « آینه از باطن صاف است محنت‌کش ز زنگ               شیشه از روشندلی، بیداد خارا می‌کشد»