ریشهی عربی «*عرس» به معنای «ازدواج، جشن عروسی» در زبانهای سامی کهن غایب بوده و در زبانهای سامی زندهی امروزین هم خویشاوندان چندانی ندارد. در عربی هم مشتقهایش رواج چندانی ندارد، از این رو احتمالا در عربی بنی دخیل باشد. این بن در پارسی چنین واژگانی را پدید آورده است: «عروس»، «عروسی»، «عروسک»، «عُرُس» (مجلس شعرخوانی ادیبان)، «تازهعروس/ نوعروس»،
از این بن این کلمهها در زبانهای زندهی ایرانی برخاستهاند: «عَرَس» (عروسی کردن) و «عَروس» و «عَریس» (داماد) و «عَروسَه» (عروس، عروسک) عربی، «آریث» (عروس) پارسی یهودی،
برخی از این واژگان به زبانهای دیگر نیز راه یافتهاند: «هَروسی» (عروسی) سواحیلی،
این واژه در پارسی و عربی بیش از هزار سال قدمت دارد و در شعر و ادب پارسی گهگاه به کار گرفته شده است. کاربردش به ویژه نزد شاعران متقدم نشان میدهد که انگار معنای اصلیاش «زیبا، آراسته» بوده باشد، و نه لزوما مربوط به ازدواج:
فردوسی توسی: «یکی پهن کشتی به سان عروس بیاراسته همچو چشم خروس»
و: «یکی لشکر آراسته چون عروس به شیران جنگی و آوای کوس»
و: «دگر گنج خضرا و گنج عروس کجا داشتیم از پی روز بوس»
خیام نیشابوری: «گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟ گفتا دل خرم تو کابین من است»
حافظ شیرازی: «خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد »