ریشهی سامی «*غور» به معنای «فرو رفتن، وارد شدن، به داخل افتادن» در زبان پارسی این واژگان را زاده است: «غار»، «مغاره»، «غور کردن»، «غال» (لانهی جانور در کوه، شکاف صخره)، «گیاه غار» (درخت برگبو)، «غاره» (اسفنج)، «مُغار» (ابزار درودگری)، «غارت»، «غارتگر»، «گاز» (غار)، «شبغازه» (غار یا اتاقک نگهداری گوسفند).
در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: 𐎎𐎙𐎗𐎚 (مگرت: مغاره، غار) اوگاریتی، מְעָרָה (مَعارا: غار، مغاره) عبری، מְעַרְתָא (مَئارْتا: مغاره، غار) آرامی،
این ریشه در سایر زبانهای ایرانی زنده چنین واژگانی را زاده است: «کاری» (غار) کردی، «غالَیْ» (مکان) و «سُوغالَیْ» (لانهی خرگوش) و «غُلَیْ» (حیاط، اندرونی) پشتون، «غَل» (حفره، سوراخ مخرج) سیستانی، «قالْموش» (لانهی موش) و «قالدُنْدی» (لانهی زنبور) و «قال» (غار) اسفراینی، «غارَ» (وارد شدن) و «مَغارَه» (غار) و «أغار» (حمله بردن) و «غارَه» (غارت) و «مِغْوار» (جسور، بیپروا) عربی،
حدسم آن است که کلمهی «کَلَه/ کَلِه» که در پارسی قدیم به معنای «فرو بردن و برآوردن هنگام جماع» بوده و دهخدا در فرهنگش بدان اشاره کرده، از همین بن سامی گرفته شده و معنای کهنش را حفظ کرده باشد.
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی بسامد به نسبت بالایی داشتهاند:
فردوسی توسی: «بر ایشان یکی غار زندان کنم نگهبانشان هوشمندان کنم»
نظامی گنجوی: «در غار همیشه جای ماراست ای ماه تو را چه جای غار است
بر غار تو غم خورم که یاری چون غم نخورم که یار غاری
...هر گنج که اندرون غاریست بر دامن او نشسته ماریست
مولانای بلخی: «یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا»